<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تكه ‌پاره‌ها</title>
<link>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 29 Aug 2009 11:55:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گفت وگو با لوییجی پیراندلو / جووانی کاویکیولی / ترجمه: اثمار موسوی نیا</title>
<link>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;پیراندلو و ایمان&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;گفت وگو با لوییجی پیراندلو&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 287px; HEIGHT: 416px&quot; height=435 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://asmar.moosavinia.googlepages.com/pirandello.jpg/pirandello-full;init:.jpg&quot; width=303 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با پیراندلو در هتلی که در آن اقامت دارد ملاقات می کنم. سحرخیز، لباس پوشیده و آمادة رفتن سر تمرین: وقت ملاقاتی برایم تعیین کرده بود که کمی به دور از عادات معمول است: بیداری زود هنگام، قهوة اول وقت و شام سبک انگار که صبح زود سفری در پیش باشد: «فیلمبرداری می شود.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و حالا رودرروی من نشسته است، پیراندلوی سرزنده، کسی که فوراً به نزد اجساد مومیایی اش می شتابد که این را بر او نمی بخشند. صدای گزنده و سردش را می شنوم، صدایی مخصوص یک بیماری شناس و پزشکی حاذق که  بر بستر ما خانه نشین ها احضار می شود، ما خانه نشین هایی که به تمام بیماری های سکون و بی حرکتی مبتلا هستیم. و حتی، در آرام ترین لحن های صحبتش، به خصوص وقتی که حین صحبت لحن صدایش را پایین می آورد تا به عمق مطلب وارد شود (همانطور که در عالم فیزیکی سر پایین می اندازیم تا از دری کوتاه بگذریم) صدایش لحنی سرد و برنده می یابد، همچون تیغة چاقویی که به منظور تشریح زندگی روانکاوانة ما و بیرون آوردن تومورها و بافت های متعفن به کار برده می شود: اراده ای مذهبی، سرسختانه مذهبی و اخلاقی پیش برندة این تشریحات و اعمال بزرگ جراحی است. وی چنین اظهار می دارد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; تئاتر من، تئاتری جدی است که همة مشارکت ذات انسان اخلاقی را می طلبد. تئاتری ساده و راحت نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ &lt;B&gt;بله، اما به نظر می رسد که بورژوازی دیگر چندان پیوندی با «کودکیِ فرخنده» ندارد و هنوز هم برای این «مسأله» به بلوغ و رشد فکری نرسیده است؛ در واقع به خاطر سلامت شخصی از رویارویی با این مسأله اجتناب می کند. خطر در از هم گسیختگی شخصیت است زمانی که یک مرکز یگانه بخش قوی وجود ندارد. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منظور از تئاتر سخت، تئاتری خطرناک است. نیچه می گفت که یونانی ها  مقابل مغاک سیاه، مجسمه هایی سفید نصب می کردند تا آن مغاک را پنهان کنند. آن دوران به سر آمده است. من، برعکس، آن مجسمه ها را واژگون می کنم، تا مغاک را نشان دهم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فاوست هنگام ماجراجویی در منطقة دوزخی مادران می گوید: «امید دارم که در این هیچ، همه چیز را بازیابم.» برای پایین رفتن به عمق مغاک، دست کم امید به بازیافتن النا لازم است... باید به دیدن در تاریکی عادت کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ &lt;B&gt;تئاتر شما تئاتری ضد بورژوایی است، و درعین حال مناسب حال بورژوایی تا آن را وادار به انجام تمرینات روحانی اش بکند.  &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همة سختی در اجراست که باید با سختی های مطرح شده برابری کند. این تراژدی روح مدرن است. باید آن را از روی صحنة تئاتر به میان جمع مخاطب آورد. اجرا باید دقیقاً مشخصه ای مذهبی داشته باشد: مسأله به «رمز و رازی» مدرن مربوط می شود. اگر اجرا آن طور باشد که من می خواهم و می بینم، شکی ندارم که، جمع مخاطب، نمایش مرا دنبال و به آن راه پیدا خواهد کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در عصر کنش و انقلاب این تئاتر، تئاتر انقلاب و اجراهای صنعتی محسوب می شود. در این راستا آن را تئاتر عصر خویش به شمار می آورم. ویرانی یک سازندگی را ایجاب می کند. تابلویی یکدست و هموار به دست می دهد چون ارزش ها و معیارهای جدیدی ظهور می کنند. این تئاتر جمعی خوانده می شود، یعنی ژرف ترین نیروهای حیاتی انسان را می طلبد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ &lt;B&gt;اما تئاتر شما از چه نظر پاسخگوی نیازمندی های هنر مدرن است؟ و، پیش از هر چیز، به عقیدة شما، ضرورت های عصر ما، در زمینة هنر کدام هستند؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برنامه های خاصی وجود ندارند، نمی توانند وجود داشته باشند، نباید هم اجراها و هم موانع و لجام هایی وجود داشته باشند. هنر، زندگی آزادانه روح و روان است و باید مطلقاً آزاد و رها باشد تا بتواند خویش را بیان کند. کل تئاتر من فقط یک ضرورت را، درست به معنای یونانی کلمه می شناسد، ضرورت مضاعف، متناقض و اساسی زندگی را: ضرورت زندگی باید همه چیز را شامل شود و در عین حال مثمر ثمر باشد. زندگی هم برای به چنگ آمدن باید چیزی را شامل شود. برای شامل شدن به یک فرم نیاز دارد، باید فرمی به خویش ببخشد. از طرف دیگر این فرم مرگ زندگی نیز به حساب می آید چون آن را متوقف و محبوس می کند و جریانش را از آن می گیرد. برای زندگی این امر مسأله محسوب می شود: نباید قربانی فرم شد. همة جدال تراژیک تاریخ آزادی و رهایی در همین امر ریشه دارد. نیچه، واینینگر و میکلستادر در پی تطابق مطلق و هر لحظة فرم و محتوا بودند، و به خاطر همین در هم شکسته و سرنگون شدند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ &lt;B&gt;این جدال در زندگی روحانی یونان هم ریشه داشت: پارمنید، فیلسوف ذات یگانه و واحد بود. هراکلیت اعلام کنندة تغییر و تحول، بی ثباتی و سیالیت جاودان بود. در آثار شما، شاید از طریق ریشه های عمیق نژادی، هر دو نیاز دوباره بروز می کنند، اما با هم یکی می شوند و به عنوان مخالف و رقیب یکدیگر به آگاهی می رسند. شما چه راه حلی برای این پیکار پیشنهاد می کنید؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این راه حل که نباید اجازه داد زندگی توسط فرم خفه شود. در درون ما نقطه ای اساسی و هسته ای از ذات حیات وجود دارد که نمی توان آن را بدون تقاص فرو بست و خفه کرد. در لحظات بزرگ زندگی حس می کنیم که این هسته حیاتی در خطر است و بنابراین به دفاع از آن می پردازیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ـ &lt;B&gt;آیا ایلعازر می تواند پاسخی به این مفهوم باشد؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بله. در ایلعازر روشن ترین پاسخ را به جدال اساسی در تئاترم به عنوان تئاتری مذهبی و اجتماعی می دهم. اگر از یک انسان غیر آزاد فرم را که پیوندی روحانی محسوب می شود بگیرید، او فوراً به میان حیوانات سقوط می کند، و نخستین کنش چنین آزادی ای شلیک به انسانی دیگر، به آدم نو است که با حوا در آرامش زندگی می کند. بنابراین فرزند قربانی می شود، مجدداً در نظم وارد می شود، و همچنان ردای اسقف را برای کسانی که به آن نیاز دارند به تن می کند. ایمان عقلانی اش او را به سوی ویرانی پیش می بُرد، و همان ایمان چیزی جز فرم نبود. مسیح لطف، بخشایش و عشق است. فقط از طریق عشق می توان درک کرد و حد واسط میان نظم و آنارشیسم، میان فرم و زندگی را حفظ کرد، و این گونه مسألة پیکار حل می شود. همچنین خوشحالم که هیچ یک از مقامات مذهبی آثارم را محکوم نکرده است. هیچ یک از آثارم در فهرست قرار ندارد. تمدن کاتولیک به طور مفصل به آثارم پرداخته است، در سه مقاله که در یک مجلد گرد آمده اند که به خاطر خصلت ارتدوکسی بی کم و کاستش قابل توجه است. منظورم این است که یکی از مشخصات آثارم همین است: خصلت ارتدوکسی بی کم و کاست به عنوان جایگاه مسائل. و این مسائل چیزی جز راه حلی مسیحی نمی طلبند.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;B&gt;منبع&lt;/B&gt;: Intervista a Luigi Pirandello di Giovanni Cavicchioli, «Termini», 1936    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 11:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asmarmoosavinia&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>asmarmoosavinia</dc:creator>
<guid>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند قطعه از رمان جانوران / فدريكو توتزی / ترجمه‌:‌ اثمار موسوی‌نيا  </title>
<link>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;برگرفته از رمان جانوران / فدريكو توتزی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://asmar.moosavinia.googlepages.com/bestie.jpg/bestie-full;init:.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه بهار نوميدانه و وحشتناكي! هنوز مي‌بايست هزينه‌ي آهنگر، نجار، گاريچي، هزينه‌ي زباله، زغال و نعلبند را پرداخت مي‌كردم، اما پولي در اختيار نداشتم. به خاطر گرماي هوا دچار سرگيجه شده بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تقريباً هر روز، بي‌هيچ دليل خاصي، به مزرعه‌ام سر مي‌زدم، از شياري به شيار ديگر، مثل سگي كه در جستجوي استخواني باشد. شب‌هنگام نيز، پيش از خوابيدن، بيشتر رنج مي‌كشيدم؛ و سعي مي‌كردم به هيچ چيز فكر نكنم، بلكه هر چه زودتر به خواب فرو روم. يك روز صبح كه از خواب بيدار شدم، ميل به خودكشي را در خود حس كردم: از پشت پنجره چنين به نظر مي‌رسيد گويي مزرعه‌ام نيز همچون من، در باد، سرنگون شده باشد؛ چنانكه گويي باد خواسته باشد همه‌ي درختان زيتون را همراه خود به دوردست‌ها ببرد. ديوارهاي اتاق هر چه بيشتر درهم فشرده مي‌شدند، در همان حال همه با هم نزديكتر مي‌آمدند، و نفس من با نفس  آنها درهم آميخته مي‌شد؛ بوي آهك را احساس مي‌كردم. مطمئنم كه مي‌گريستم! به نظرم چنين مي‌رسيد كه داشتم با سري فرو افكنده بر روي زمين فرو مي‌غلتيدم، بي‌آنكه چيزي وجود داشته باشد كه با آن خود را سرپا نگه دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در يك آن، درست در مقابل دهانم، عنكبوتي نسبتاً درخشان را ديدم، كه همچون باري سنگين، از تارش در آويخته بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در نوزده سالگي اين فكر به ذهنم رسيد كه تا چند ماه ديگر خواهم مرد. نمي‌دانم چرا، و عجيب‌تر اينكه نه مريض بودم نه هيچ‌وقت سرفه كرده بودم. تنها بدين امر قانع شده بودم و بس. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با آن شور و نشاط نوجواني‌ام حس مي‌كردم كه با همه‌ چيز همدم شده‌ام، و خودم را آماده كرده بودم كه با همه‌ي آنها وداع كنم، شبي از شب‌ها، آن هنگام كه روشنايي شفق بر بام‌ها مي‌گسترد، بر آن قسمت از شهر كه من تماشايش مي‌كردم، در حالي كه روي صندلي راحتي‌ام كه قطعاً بر آن مي‌مردم، نشسته بودم. و در تعطيلات، حتي به سوي قفسه‌ي مملو در مقابل ميز تحرير شيب‌دار رو برنمي‌گرداندم؛ آن ميز تحريري كه تمام لكه‌هاي جوهرش را با وسواس و اضطراب بسيار شمرده بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما بام‌ها همانجا سرجايشان بودند و از لبه‌ي پنجره‌ام آغاز مي‌شدند، چنان آونگي كه بخواهد روحم را در تاريكي ِ گنگ و خاموش واژگون سازد. برخي از شب‌ها، بيرون مي‌رفتم و از دروازه‌ي شهر مي‌گذشتم و تا پسكائي‌يا مي‌رفتم، در آنجا مردي روستايي بود كه هفت گاو ماده داشت. با فرار رسيدن شب بر حس ماليخوليايم افزوده مي‌شد؛ و چراغ‌هاي پيه‌سوزي كه درون اصطبل آن مرد روستايي مي‌ديدم، از لاي دري كه هميشه آن را باز مي‌گذاشت، بر آشفتگي‌خاطرم دامن مي‌زدند، چنان احساسي دلپذير كه نمي‌توانست همراه من خاموش گردد. پس از من همچنان به سوختن ادامه خواهند داد؛ و شايد هم، كسي با كمال ميل به تماشايشان خواهد نشست. و از آنجا كه به خاطر سوءهاضمه، قادر به خوردن چيزي نبودم، از آن مرد روستايي درخواست مي‌كردم كه به محض دوشيدن گاوها يك ليوان شير به من بدهد. پس از سر كشيدن شير و هميشه به دو جرعه‌اي كه مي‌كوشيدم يكسان باشند، به تماشاي گاوهايي كه پوزه در آخور داشتند مشغول مي‌شدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هوا حسي از خشونت را برمي‌انگيخت. در آسمان ابري مشاهده مي‌شد كه به شعله‌اي مي‌مانست؛ و بخاراتي سپيد و گرفته، كه تقريباً توسط تمامي آسمان نيلگون و سترگ درهم فشرده مي‌شدند، آسماني نيلگون كه كمي كبودفام و نمناك مي‌نمود. ولي براي من چه اهميتي داشت، وقتي حتي از نگريستن به دوروبرم واهمه داشتم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شب پيش، كه از خواب پريدم، ميان دو خواب، احساس كردم كه ستارگان ناپديد شده‌اند و قطعاً تا فردا شب دوام نخواهم آورد. و از همين رو، به انتظار امشب نشستم! مسلم است كه من مي‌خواستم به زور و به طرزي بيهوده زندگي كنم، حتي اگر تمام چيزها از من بگريزند. به همين خاطر است كه براي زماني نامشخص، شايد براي يك سال، خود را مكلف كرده بودم هر بار كه مي‌خواستم چشم بگشايم و نفس بكشم، نشانه‌هاي درد و رنجم را بازيابم. اما من چنان به مقابله‌اش مي‌رفتم، گويي با جسدي روبرو شده‌ام كه مي‌بايست آن را به خاك مي‌سپردم پس از اينكه آرزو كرده بودم بدان شباهت پيدا كنم. براي همين غم و اندوهم قاطعانه روحم را تيره و تار مي‌ساخت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما اينك مايلم داستاني بنويسم كه شخصيت‌هايش عروسك‌هاي چوبي خيمه‌شب‌بازي باشند. من فكر مي‌كنم كه آنها قادرند بهتر از ما از روشنايي و چيزهاي زيباي ديگر لذت ببرند. چه كسي نديده است كه وقتي از نخ‌هايشان تكانشان مي‌دهند چه اندازه لذت مي‌برند؟ آنها با رضايت‌خاطر به اجراي نمايش مي‌پردازند؛ و همه‌ي سروصدايي را كه در طرح داستان به راه مي‌اندازند مي‌شنوم. علاوه بر اين، روزائورا هرگز به من خيانت نورزيد، و حتي اگر بخواهم لباس بي‌ريختش را هم عوض مي‌كند. تمامي غم و اندوه عاطفي‌ام ارزش يك نگاه درخشان روزائوراي دلنشينم را ندارد. مي‌بينم كه هيچ زن درست و حسابي‌ به او حسادت نمي‌ورزد؛ اما حق دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز ( تا حالا يك سال گذشته است؟) آسمان طوري است كه انگار به شراب سرخ مي‌ماند؛ و خرمگس‌ها همه‌ي آن را سر مي كشند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دفعات مديدي سرماي جسدم جايگزين روحم مي‌شود! كوهها در نظرم به زميني حفر شده به گردِ گودالم مي‌مانند، و آسمان، ديدگانم را بسته نگه مي‌دارد چنانكه نم‌نم آب متبركي باشد كه نمي‌توانم حسش كنم. و چرا قلبم نمي‌تپد همچون آن چند مشت خاكي كه در اطرافم پاشيده مي‌شود؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اي مرگ كه در نخ‌هاي بلند علفِ مرتعش در باد و پر از شبنم، زيبا مي‌نمايي! اي مرگ كه ديگر آواي غوك‌ها را آن هنگام كه هوا رو به باريدن دارد به گوشم نخواهي رساند! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه كسي به خاطر ندارد كه يك پروانه‌ي زخمگين چگونه سرنگون مي‌شود، در آن حال كه زمين را با بال‌هاي مرتعشش لمس مي‌كند! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما چه كسي قادر است، در چشمانش، انعكاس درد و رنج خشن و نابهنگام را مشاهده كند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پروانه بلافاصله گوشه‌اي خلوت مي‌گزيند، و از نگاه‌هاي كنجكاوانه‌ي ما دوري مي‌جويد. پس، چنان است، كه گويي توفيق مي‌يابد از هر گونه تماس با ما اجتناب كند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو سالي مي‌شود كه در اين خانه سكونت دارم، اما فقط از همين امروز شروع كرده‌ام به درك واقعيت آن. هر آنچه در آن اتفاق مي‌افتد نگارش داستاني است كه به من مربوط مي‌شود. اما وقتي خود من نتوانم آن را بازگو كنم، ديگر هيچ‌كس به آن نخواهد انديشيد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همچون آن چشمه‌اي كه آن را خشكيده يافتم، و من از آن بي‌خبر بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از دو ماه پيش خشكيده بود، و هيچ‌كس مرا مطلع نساخته بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما هوا، امروز سرورانگيز مي‌نمايد؛ و حس مي‌كنم حالم خوب است. شايد، زمان بيشتري باز هم زندگي كنم؛ زيرا هيچ نشانه‌اي از مرگ را در خود حس نمي‌كنم؛ و هر آنچه مي‌بينم جزئي از وجود من است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درخت ليموي تازه قطع شده؛ ليوان‌هاي تميز، روميزي سوراخ؛ و ميل به خوردن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آشفته‌ام؛ به دست‌هايم نگاه مي‌كنم، به انعكاس تصويرم بر شيشه‌ي پنجره. هيچ اتاقي به زيبايي اين اتاق نيست؛ و روحم از هوا هم سرورانگيزتر است: درخت ليمو، ليوان‌ها و بشقاب‌ها زيبا هستند چون به من تعلق دارند. احساس تملك آنها و خود آنها حسي يگانه است. و تنها واقعيت موجود است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولي، به محض اينكه براي صرف ناهار، سر ميز مي‌نشينم، آواز پسركي را، مي‌شنوم، كه نغمه‌اي را سر داده كه من باز مي‌شناسمش بي‌آنكه هنوز آن را به ذهن سپرده باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رعشه‌اي تمام وجودم را فرا مي‌گيرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بره‌ها را براي فروش مي‌بردم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم مي‌خواهد مثل يك پسر بچه مطالعه كنم، دلم مي‌خواهد مثل يك پسر بچه درك كنم. آن پايين دست، در جنگل خنك از سبزه و سايه، اسباب‌بازي گذشته‌ام را رها كردم، زيرا نخ‌هايش پاره شده‌اند. اما من به آسمان كبودفام خيره مي‌شوم تا اسباب‌بازي ديگري از آنجا برايم فرستاده شود؛ شايد ساخته شده به شكل يك ابر. باران نيز يك اسباب‌بازي است كه فواره‌هاي باغ به همراهش فرو مي‌ريزند؛ لبخند من نيز يك اسباب‌بازي است، همچون قلب من كه در حال تپيدن است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و سايه‌ام اسباب‌بازي ِ خورشيد است؛ صدايم اسباب‌بازي ِ روحم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنگامي كه مي‌ميريم ديگر سخن نمي‌گوييم، و بنابراين هر آنچه را كه گفته‌ايم ديگران تكرار مي‌كنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حتي تابوت هم يك اسباب‌بازي است، كه به زير ِ زمين دفن مي‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و، اگر من پسركي مي‌بودم، دلم مي‌خواست از خدا درخواست كنم كه اين علفِ زيبا و خنك را به حال خود رها كنند! و من خودْ كتاب مطالعه‌ام را خواهم نوشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كاري خواهم كرد كه حتي مارهاي افعي هم بي‌آزار باشند.    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 11:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asmarmoosavinia&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>asmarmoosavinia</dc:creator>
<guid>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>  Testament n.1 / Erminia Passannanti</title>
<link>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;Testament n.1&lt;BR&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;the world as a disaster &lt;BR&gt;a catalogue of phenomenal effects &lt;BR&gt;these roses that belonged to you &lt;BR&gt;the body of a diachrony &lt;BR&gt;a mouth onto an infernal cavity &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;Purgatory of the Paradise &lt;BR&gt;for your contemporaries &lt;BR&gt;glory of the tongue &lt;BR&gt;and therefore labor &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;I was a Gospel to my father &lt;BR&gt;he was my Moses &lt;BR&gt;we practiced fastening to death &lt;BR&gt;and my mother was our ivy &lt;BR&gt;I traversed the waters &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;of our lives which was in the hands &lt;BR&gt;of our sisters &lt;BR&gt;and brothers &lt;BR&gt;yet we no longer believed in happiness &lt;BR&gt;- which implicates a religious urge &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;oh, my daughter &lt;BR&gt;set in the middle of such &lt;BR&gt;pointless debate &lt;BR&gt;flower on a mossy rock &lt;BR&gt;my rhetorical negative &lt;BR&gt;you live &lt;BR&gt;since you survived &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;hope of those who cannot love us &lt;BR&gt;and who we do not love &lt;BR&gt;in this black Europe &lt;BR&gt;of past boundaries &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;you want me never to forget &lt;BR&gt;I will keep it for ever in my heart &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;flower, or else voice &lt;BR&gt;of our times &lt;BR&gt;who renounced talking &lt;BR&gt;who refused listening &lt;BR&gt;who gathered all her cells &lt;BR&gt;and watched for days &lt;BR&gt;those stormy trees behind the window &lt;BR&gt;frame &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;sandy rose in a theatre of words &lt;BR&gt;left alone &lt;BR&gt;in reason and redemption. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;(Erminia Passannanti&lt;/FONT&gt;)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 16:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asmarmoosavinia&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>asmarmoosavinia</dc:creator>
<guid>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعری از ارمينيا پاسانانتی</title>
<link>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;شعر به منزله بستگی &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; ارمينيا پاسانانتی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من به تو تعلق دارم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يحياي تعميد دهنده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زيرا تو ديوانه‌اي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زيرا تو مرا به لرزه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و خنده  و گريه وا مي داري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با شادي‌اي وصف‌ناپذير.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من به سپيده‌دمان برهنگي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وحشي‌ات تعلق دارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به سنگ گورها و آب‌هاي ناپاك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنجا كه غسل تعميدم مي‌دهي چنان‌ كه مسيح بوده باشم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنجا كه نور بي‌اندازه شسته و آلوده مي‌نمايد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من به تو تعلق دارم همچنان كه به مردي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه تا ابد بر پاهايش بوسه مي‌زنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زخمش را لمس مي‌كنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از تنش بهره مي‌برم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شعر در عشق ريشه دارد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به استثمار مي‌انجامد.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 16:29:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asmarmoosavinia&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>asmarmoosavinia</dc:creator>
<guid>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تكه‌اي از داستان دام / لوييجي پيراندلو</title>
<link>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;دام&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نه، نه، چگونه تسليم شوم؟ و براي چه؟ اگر وظيفه‌اي در قبال ديگران مي‌داشتم، شايد بله. اما چنين وظيفه‌اي ندارم! آخر پس براي چه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به من گوش كن. تو نمي‌تواني به من بقبولاني كه اشتباه مي‌كنم. هيچكس، نمي‌تواند با اين گونه استدلال كردن به طرز درك ناشدني، به من بقبولاند كه اشتباه مي‌كنم. آنچه را من حس مي‌كنم، تو نيز حس مي‌كني، و همه حس مي‌كنند.   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چرا از بيدار شدن به هنگام شب بي‌اندازه مي‌ترسيد؟ زيرا از نظر شما نيروي عامل زندگي از روشنايي روز نشأت مي‌گيرد. از توهمات روشنايي. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تاريكي، سكوت، شما را به وحشت مي‌اندازد. پس شمعي روشن مي‌كنيد. اما به نظرتان حزن‌انگيز مي‌نمايد، هان؟ روشنايي آن شمع حزن‌انگيز است. زيرا آن روشنايي‌اي نيست كه نيازمندش هستيد. خورشيد! خورشيد! شما همگي با دلواپسي خورشيد را مي‌طلبيد! زيرا توهمات با يك نور ساختگي كه توسط خود شما با دستي لرزان برافروخته شده، ديگر به طور ذاتي زاده نمي‌شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همچنانكه دست، همه‌ي واقعيت شما مي‌لرزد. بر شما دروغين و بي‌ثبات مي‌نمايد. ساختگي همچون روشنايي آن شمع. و تمامي حواس ناآرام شما با دردي تشنج‌گونه مراقبند، از ترس اينكه در زير اين واقعيت، كه بي‌ثباتي بيهوده‌اش را باز‌مي‌شناسيد، واقعيتي ديگر بر شما آشكار گردد، تيره و دهشتناك: آن واقعي. يك نفس... چيست؟ چيست اين صداي دائم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و معلق در وحشت آن انتظار نامعلوم، در ميان لرزش‌ها و عرق‌ريختن‌ها، اينك، در مقابل خود در آن روشنايي، آمد و شد توهمات روزانه خود را با سكل و حركاتي موهوم در اتاق مشاهده مي‌كنيد. خوب نگاهشان كنيد؛ همان گودي چشمان ورم كرده و پر آب شما و رنگ‌پريدگي بي‌خوابي شما، و نيز دردهاي مفاصل شما را دارند. آري صداي جويدن گنگ تاولها در محل اتصال انگشتان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اشياء اتاق چه ظاهري مي‌يابند! چنانكه گويي آنها نيز در سكوني متءثر، كه شما را پريشان مي‌سازد معلقند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با همان اشياء گرداگرد خويش به خواب مي‌رويد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما آنها نمي‌خوابند. روزها همانجا مي‌مانند، همانطور كه شبها. در حال حاضر، دست شما آنها را باز و بسته مي‌كند. فردا دستي ديگر آنها را باز و بسته خواهد كرد. خدا مي‌داند دست چه كسي ديگر.... اما براي آنها فرقي نمي‌كند. در حال حاضر، لباسهاي شما، لباسهاي تهي و آويخته‌ي شما را كه جاي چين و چروك زانوان خسته و آرنج‌هاي نوك تيزتان را به خود گرفته‌اند، درون خود نگه مي‌دارند. فردا لباسهاي تهي و پرچروك شخصي ديگر را آويخته نگه خواهند داشت. آينه‌ي آن كمد اكنون تصوير شما را منعكس مي‌سازد، و اثري از آن حفظ نمي‌كند. فردا اثري از تصوير شخصي ديگر را حفظ نخواهد كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آينه، به خودي خود، نمي‌بيند. آينه همچون حقيقت است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيال مي‌كني كه من دارم هذيان مي‌گويم؟ كه من دارم حرفهاي نامربوط مي‌زنم؟ يالا، تو كه منظورم را خوب مي‌فهمي؛ و حتي آنقدر خوب كه حتي ديگر لازم نيست توضيح بدهم، چون بيان كردن اين احساس مبهم كه تسخيرم كرده و منقلبم مي‌كند بي‌اندازه مشكل است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو كه مي‌داني تاكنون چگونه زيسته‌ام. مي‌داني هميشه از اينكه به هر نحوي فرمي به خود بگيرم و بلافاصله در آن مستحكم و مستقر شوم، دستخوش بيزاري و هراس شده‌ام. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هميشه دوستانم را به خاطر... به آن چه مي‌گويند؟ دگرگوني، بله دگرگوني زياد ويژگي‌هاي ظاهري‌ام خندانده‌ام. اما حق داريد به اين موضوع بخنديد، چون هيچوقت در نياز مبرم من براي ديدن خودم در آينه با چهره‌اي متفاوت، براي فريب دادن خودم در آينه با چهره‌اي متفاوت، براي فريب دادن خودم كه هميشه آن يكي نيستم، براي اين كه خود را يكي ديگر ببينم! دقت نكرده‌ايد!... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Jun 2009 20:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asmarmoosavinia&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>asmarmoosavinia</dc:creator>
<guid>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فدريكو توتزی، برگرفته از داستان سخنان يك مرده</title>
<link>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينك صداي كشيش. ديگر بار حملم مي‌كنند. لازم است كه مرا آهسته‌تر ببرند. اصلاً، بازايستيم. نخست، بايد، درك كنم. نخست، بايد، بيابم. مي‌دانم كه بايد بيابم. تا زماني كه نخواهم يافت، مرگ من كامل نخواهد بود. مردگان چنين رها نمي‌گردند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 May 2009 08:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asmarmoosavinia&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>asmarmoosavinia</dc:creator>
<guid>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره سالو / آلبرتو موراويا / ترجمه‌:‌ اثمار موسوی‌نيا  </title>
<link>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;ساد برای پازولينی: سنگی عليه جامعه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://asmar.moosavinia.googlepages.com/Pierpaolo_Pasolini.jpg/Pierpaolo_Pasolini-full;init:.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« ... اگر بخواهيم از فساد و تباهي سخن بگوييم، نبايد از فساد و تباهي ناموجود در پازوليني سخن بگوييم، بلكه از فسادي كه همچنان بر سرزميني كه وي در آن زاده شده بود و مشتاقانه بدان عشق مي‌ورزيد سنگيني مي‌كند. اين فساد و تباهي، از اين حيث، مشخصه‌ي تحريك‌برانگيز فيلم پازوليني درباره‌ي ساد را شرح مي‌دهد. پازوليني يك فيلم ساديستي نساخته است، از آن رو كه سنگدل نبوده است؛ او فيلمي كاملاً متفكرانه و بنابراين تحريك‌برانگيز ساخته است. ولي چرا تحريك‌برانگيز؟ ‍]...[ روند ايده‌ي تحريك‌برانگيزي پازوليني، به دلايل بسياري، بدين قرار است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1) پازوليني همجنس‌گرا «زاده» شده است؛ ولي همزمان برخوردار از روحي مذهبي و ميهن‌پرستانه «زاده» شده است؛ مردي است برخوردار از فضيلت مدني؛ و بدين ترتيب، با توجه به اينكه مايل است جزيي از جامعه‌ي ايتاليا باشد، به طرزي اجتناب‌ناپذير و بر خلاف ميلش، و حتي ممكن است بي‌آنكه متوجه اين امر باشد، ديدگاه منفي اين جامعه در قبال همجنس‌گرايي را مي‌پذيرد، به عبارت ديگر موفق نمي‌شود خود را از احساس گناه رهايي بخشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=4 src=&quot;http://asmar.moosavinia.googlepages.com/salo.jpg/salo-full;init:.jpg&quot; align=right vspace=6 border=0&gt;) پازوليني به بهايي كه خويش مي‌پردازد درمي‌يابد كه جامعه‌ي ايتاليا آن جامعه‌ي آزاد و باشكوه رنسانس نيست [...]، بلكه بيشتر جامعه‌اي است خرده‌بورژوا، سركوب‌شده و سركوب‌گر، و كمابيش، بسيار متفاوت‌تر از آن جامعه‌اي كه بايد باشد و اذعان مي‌دارد هست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3) پازوليني درمي‌يابد كه احساسي از گناه در او هست كه توسط جامعه‌اي در او بوجود آمده است كه نه تنها سزاوار حمل چنين نامي، بلكه فاسد و حقير است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4) پازوليني فيلمي درباره‌ي ساد مي‌سازد كه در آن، با نوعي اخلاق‌گرايي افراطي، نه تنها «خود را انگشت‌نما مي‌كند»، چنانكه كالوينو مدنظر داشت (*)، بلكه حتي بيش از اندازه انگشت‌نما مي‌شود؛ به عبارت ديگر موفق نمي‌شود چنانكه ساد با بهره‌گيري از عقلانيت، خود را از احساس گناهي رها سازد كه توسط جامعه‌اي در او ايجاد شده است كه وي در هر صورت آن را تحقير مي‌كند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;5) پازوليني از ساد به منزله‌ي سنگي عليه جامعه‌ي ايتاليا بهره مي‌جويد، به قصد تحريك‌برانگيز برهنه ساختنش در فضاي باز، خارج از فساد و تباهي‌اش و مخالفت محكوميت‌ برانگيزش با همجنس‌گرايي. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بدين ترتيب، تراژدي پازوليني به مردي تباه شده به دست سرمايه‌داري مربوط نمي‌شود، بلكه تراژدي ميهن‌پرستي است كه توسط ميهنش مورد خيانت واقع شده است. اما سخن را به خود او واگذاريم، در يكي از اشعارش با عنوان &lt;I&gt;به ملتم&lt;/I&gt;:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نه قوم عرب، نه قوم بالکان، نه قومی کهن &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که ملتی سرزنده، که ملتی اروپايی: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و چه هستی؟ سرزمين اطفال، گرسنگان و مفسده‌جويان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دولتمردانی در کار دامپروری، استاندارانی با کلاه گيس، &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وکلای چرب و چيلی از بريانتين با پاهای کثيف، &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کارمندان ليبرالِ حقه‌ باز همچون عموهای شبه مقدس، &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سربازخانه، سمينار، ساحل آزاد، قمارخانه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هزاران خرده بورژوا همچون هزاران خوک &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می‌چرند و به هم فشار می‌آورند در پای قصرهای وسيعِ بی عيب و نقص، &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در ميان خانه‌های مستعمراتی با نمايی همچون کليساها، &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به راستی از آن رو که وجود داشته‌ای، اکنون وجود نداری، &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به راستی از آن رو که آگاه بوده‌ای، اکنون ناآگاهی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و تنها از آن رو که کاتوليک هستی، نمی‌توانی بينديشی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که بدی تو سراسر بدی است: گناهِ هر بدی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اين دريای بس ژرفت غوطه خور، جهان را برهان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(*) به پاسخ موراويا به ايتالو كالوينو مربوط مي‌شود كه، در مقاله‌اي (منتشر شده در كورييره دلاسرا) اظهار كرده بود كه فيلم اخير پازوليني نتايج خوبي نداشته است به دليل «موقعيت ناواضح [...] زيرا پازوليني متوجه نشده است كه در هر نوع اعتراضي ـ يا، چنانكه خود پازوليني مي‌گفت، در هر نوع محاكمه‌اي ـ لازم است پيش از آنكه به ديگران، به خويش اشاره نمود.» [پازوليني چنين نكرده است از آن رو كه اين شجاعت را نداشته است كه] «از مضمون اساسي درام خويش سخن بگويد: آن جزيي كه به درآمد زندگي‌اش مربوط مي‌شد از هنگامي كه سينماپردازي موفق شده بود.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منبع: Corriere della Sera, 6 dicembre 1975     &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 May 2009 10:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asmarmoosavinia&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>asmarmoosavinia</dc:creator>
<guid>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يادداشت‌های روزانه / فدريكو توتزی / ترجمه‌:‌ اثمار موسوی‌نيا  </title>
<link>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;نوواله: يادداشت‌های روزانه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://asmar.moosavinia.googlepages.com/Alfredo_Camisa.jpg/Alfredo_Camisa-full;init:.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از سيه‌نا، تا سيه‌نا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سپتامبر، 1906&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من در لحظه‌ي وحشتناكي از فقدان هوشياري به سر مي‌برم. آنچنان كه ديگر نه ميلي دارم و نه مي‌دانم چگونه بايد خود را با چيزهاي ديگر هماهنگ سازم؛ و آنچه لحظه‌اي پيش خوشايندم بود اكنون در نظرم هولناك مي‌نمايد. نتيجه؟ ضروري است كه خويش را كاملاً دگرگون و متحول سازم و خود را در وضعيتي قرار دهم، كه بتوانم از فرهنگ خود و از آن اندك چيزي كه طبيعت در اختيارم گذاشته، بهره جويم. تو خودت، وقتي با يكديگر صحبت كرديم، احتمالاً توانسته‌اي به اين امر پي ببري كه من به موجودي تقريباً ابله، تابع اراده‌اي غير صادقانه بدل شده‌ام، و هيچ رضايت‌خاطري ندارم جز اينكه به خود و ديگران آسيب برسانم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهي اوقات، حتي، چنان از ديوانگي خود مطمئن هستم، كه خو گرفتن به آنچه او از من مي‌طلبد برايم به عادتي بدل شده است. تو مي‌داني كه روح و روان من تنها به روي تو گشوده است، همانطور كه اكنون چنين است. هرگز در سراسر زندگي‌ام، هيچ‌كس همچون تو از چشمه‌ي تلخ من ننوشيده است. و بدين وصف شايد هرگز كسي كه بخواهد به من گوش بسپارد نيابم: و تمايلي هم ندارم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنگامي كه به تو اطمينان مي‌ورزم حس مي‌كنم كه هر مهي محو و ناپديد مي‌شود؛ اما در درونم موجودي هست كه به من فرمان مي‌دهد و من در برابر او سراپا مرتعش باقي مي‌مانم. و اين موجود مهلك، آن هنگام كه من روحم را به كسي تكيه مي‌دهم، به من مي‌خندد. و اين موجود، شايد، حقيقت وجود من است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوست داشتن چه ارزشي دارد، وقتي كه او راضي نيست، و فرياد مي‌زند، و مي‌گريد، و از خشم به خود مي‌پيچد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لحظه‌اي ساكت مي‌شود و به آنچه روحم بر زبان مي‌آورد گوش مي‌سپارد. لحظه‌اي سخن مي‌گويد. و روحم در برابر اين اربابي كه فرمان مي‌دهد تسليم مي‌گردد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اِما، آنچه بر من گذشته است هولناك و نابهنجار است. و آشفتگي ذهني‌ام و تهديد جنون (كه ترسي از آن ندارم) از همينجا ناشي مي‌شود. (شايد از آن رو كه دير زماني است بر سينه‌اش نفس مي‌كشم) (الف). &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;براي اينكه واقعاً كار كنم لازم است سيه‌‌نا را ترك گويم، كه برايم به هذياني عظيم بدل شده است، به خاطر اين مي‌توان گفت اصرار به  ستم ورزيدن. استعداد و قريحه‌ام را از دست داده‌ام؟ نمي‌دانم. تا زماني كه آن را بازنيابم ديگر چيزي نخواهم نوشت، و همه‌ي سعي‌ام را مي‌كنم كه آن را بازيابم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بگذار كه من همين‌‌طور به فواصل بنويسم، تا تو صادقانه بتواني از وضعيت روحي من كه با تو در ميان مي‌گذارم مطلع شوي. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همچنين لازم است كه خود را آدمي برخوردار از سلامت عقل حس كنم. اما چه كسي از عقل سالمي برخوردار بوده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تنها انديشيدن به اينكه تا كمي ديگر بايد بيرون بروم و در ميان مردم قدم بزنم، باعث ناخوشي‌ام مي‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من هرگز با تو ازدواج نخواهم كرد. حس مي‌كنم توسط نوعي حس دوستي با تو مرتبط هستم كه هر گاه  روحت را نمي‌يابم تا به انديشه‌هايم گوش فرا دهد  دچار آزردگي‌خاطر مي‌گردم. و همچنين به طرزي احساسي و عاطفي دوستت دارم. دوستت دارم، اما در عين حال رنج هم مي‌كشم. شايد، يك پزشك به اين روانِ بيمار من خواهد خنديد! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز بيش از اين برايت نخواهم نوشت، و نمي‌دانم چه هنگام دوباره برايت خواهم نوشت. اما آيا تو به راستي قدرتش را داري كه از من بگريزي؟ كه همه چيز را در درون خود خفه كني؟ كه هر جنبش ِ احساسي را، مثل خود من، سركوب كني؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو، وقتي به من عشق مي‌ورزي، دستخوش آزردگي و ناراحتي مي‌شوي. اين عشق نيست. من هم رنج مي‌برم زيرا شور و هيجاني كه تو در من برمي‌انگيزي با طبيعتم در تضاد است. بهتر است بر آنچه دوستي نام دارد باقي بمانيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چنين به نظرم مي‌رسد كه اينك لحظات پورتا توفي تكرار مي‌شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين حس زوال و تباهي بي‌پايانم را ببخش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بيش از اين نبايد تو را درگير كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(نامه‌ي 2. الف) سپتامبر 1906&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با چه چيز بايد مبارزه كنم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من محتاطانه در خويش مأوا گزيده‌ام، و به ديگران اصلاً باور ندارم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا زماني كه خودم را نيافته‌ام برايت نخواهم نوشت؛ حالا، نه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كارهاي زيادي دارم، كه نبايد به تأخير بيندازمشان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از تو خواهش مي‌كنم كه ديگر برايم ننويسي، اما من مختارم كه به يادت نيفتم، حتي اگر به تو عشق ورزيده‌ام. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر تو در حد ادراك روح و روان من هستي، اين نامه تو را نخواهد آزرد (ب).  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 14:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asmarmoosavinia&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>asmarmoosavinia</dc:creator>
<guid>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو قطعه از فرناندو پسوا / ترجمه‌:‌ اثمار موسوی‌نيا  </title>
<link>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;بر انديشيدن توانا بودن! بر حس كردن توانا بودن!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آنجا كه به خوبي مي‌دانم چگونه مسائل بي‌اهميت توانايي عذاب دادنم را دارند، مصممانه، از تماس با&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=6 src=&quot;http://asmar.moosavinia.googlepages.com/fe_pessoa.jpg/fe_pessoa-full;init:.jpg&quot; align=left vspace=4 border=0&gt; مسائل بي‌اهميت اجتناب مي‌ورزم. هر آن كه، همچون من، آن هنگام كه ابري از مقابل خورشيد مي‌گذرد رنج مي‌برد، چگونه خواهد توانست در ظلمت روز پياپي ابرآلود زندگي‌اش رنج نبرد؟ تنهايي من نه در جستجوي سعادت خلاصه مي‌شود، كه توانايي رسيدن به آن را ندارم؛ و نه در جستجوي آرامش، كه تنها زماني به دست مي‌آيد كه هرگز آن را از دست نداده باشيم. بلكه جستجويي است براي خواب، نيستي و اندکی تسليم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چهار ديواري اتاق درهم ريخته‌ام برايم همزمان حبس و تبعيد، بستر و گور است. شادترين ساعاتم هماني هستند كه در آنها به هيچ چيز نمي‌انديشم، هيچ چيز نمي‌خواهم، و حتي خواب نمي‌بينم، گمگشته در گرماي گياهي ِ وهم‌آلود، و در عطري خالصْ گسترده بر سطح هستي. و بي‌هيچ تلخكامي آگاهي ِ گنگ هيچْ نبودن، طعم پيشاپيش مرگ و حذف شدن را مي‌چشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هيچ‌گاه كسي كه بتوانم او را «استاد»ي بنامم نداشته‌ام. هيچ مسيحي براي من نمرده است. هيچ بودايي راه را بر من ننمايانده است. بر قله‌ي رؤياهايم هيچ آپولو و مينه‌‌ورايي پديدار نگشته‌اند تا روحم را روشنايي بخشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز به يكباره احساسي نامعلوم و مسلم در درونم شكل گرفت. در اشراقي نهاني، دريافتم، كه هيچ‌كس نيستم. هيچ‌كس، مطلقاً هيچ‌كس. در تلألو چراغ آنچه را شهري پنداشته بودم برهوتي يكدست و هموار پديدار گشت؛ و نوري كه از سمت چپ مي‌تابيد و خودم را بر من مي‌نماياند هيچ آسماني را بر فراز خويش آشكار نساخت. اين فكر مرا ربود كه ممكن است پيش از اينكه عالم تكوين يافته باشد وجود داشته‌ام. اگر ناگزير از تجسد بخشيدن به خويش شده بودم، بي‌خويشتن به خود تجسد مي‌بخشيدم، بي‌تجسد بخشيدن به خويش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من حومه‌ي شهري ناموجود هستم، شرح مبهم و درهم كتابي نانوشته. من هيچ‌كس نيستم، هيچ‌كس. نمي‌توانم حس كنم، نمي‌توانم بينديشم، نمي‌توانم بخواهم. شخصيتي از رماني ناتمام هستم، كه بي‌ثبات و از هم پاشيده گذر مي‌كند بي‌آنكه از واقعيتي برخوردار بوده باشد، در ميان رؤياهاي آن كه نتوانسته كاملم كند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدام در حال انديشيدنم، مدام در حال حس كردنم؛ ولي انديشه‌ام فاقد منطق است، شور و نشاطم فاقد شور و نشاط است! از دريچه‌اي در آن بالا، به درون فضاي نامتناهي سرنگون شده‌ام، در سقوطي بي‌جهت، بي‌پايان و تهي. روح من گردابي سياه است، گردبادي به گرد خلاء، حركت اقيانوسي بي‌حد و مرز گرداگرد حفره‌اي از هيچ، و، درون آب‌هايي، كه بيشتر گرداب‌اند تا آب، تصاوير هر آنچه در اين جهان ديده‌ام و نوشته‌ام شناور است: خانه‌ها، چهره‌ها، كتاب‌ها، صندوقچه‌ها، پژواك موسيقي و تكه‌هايي از صداها در گردابي شوم و بي‌انتها در گردش‌اند. و من، من به راستي، مركزي هستم كه تنها به لحاظ علم هندسه‌ي مغاك وجود دارد؛ هيچي هستم كه گرداگردش اين حركت شكل گرفته است، چنان پاياني بر خويش، به همراه آن مركزي كه تنها به اين دليل وجود دارد كه هر دايره‌اي بايد مركزي داشته باشد. من، من به راستي، چاهي هستم بي‌ديوار ولي به پايداري ديوار، مركز همه ‌چيز با هيچْ به گردش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و چنانكه گويي دوزخ در من بخندد، و حتي بدون انسانيتِ اهريمناني كه مي‌خندند، ديوانگي پر سر و صداي جهان فرومرده، جسدِ چرخ‌زنانِ فضاي جسماني، پايان تمامي جهان‌ها كه به تيرگي در باد شناور است، از شكل افتاده، خارج از زمان، بي‌خدايي كه آن را آفريده باشد، و حتي بي‌خويشتن خويش كه در ظلمتِ ظلمات در گردش است، ناممكن، يگانه، همه چيز.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بر انديشيدن توانا بودن! بر حس كردن توانا بودن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مادرم زود هنگام از دنيا رفت، و من او را نشناختم...   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 May 2009 17:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asmarmoosavinia&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>asmarmoosavinia</dc:creator>
<guid>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشعاری از ساندرو پنا / ترجمه‌:‌ اثمار موسوی‌نيا  </title>
<link>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;خورشيد به همراه ماه، دريا به همراه جنگل&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://asmar.moosavinia.googlepages.com/Sandro_Penna.jpg/Sandro_Penna-full;init:.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خورشيد به همراه ماه، دريا به همراه جنگل،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بوسيدن همه با هم با يك دهان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي پسرك نمي‌داند. به سوي دري با نوري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غمناك مي‌شتابد. و دهانش فرو مرده مي‌نمايد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسمان تهي است. ولي در چشمان سياهِ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن كودكْ من خدايم را به نيايش خواهم نشست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي خدايم سوار بر دوچرخه از آنجا دور مي‌شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و يا با فراغ بالي ديوار را خيس مي‌كند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با آسماني پوشيده و هوايي ملايم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انباشته از همهمه‌هاي غايب دور از دست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به سن و سال ميانه‌ي من (نه جوان و نه پير)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به فصلي نامعلوم، به تابناك‌ترين ساعت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرا با شما چه كار اي سنگريزه‌ها و خرده شيشه‌هاي تهي؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آيا عشق در دوردست‌ها بود و يا در همه چيز؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شفا خواهي يافت. آواي قطارهاي دوردست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به گوش مي‌رسد، ـ و شهر ِ شبانه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نسيم وزانِ شمال را گم مي‌كند، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و لحظه‌اي به خواب فرو مي‌شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در انتظار نسيمي از جانب ناقوس‌ها. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همين كه، شرابِ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطبوع باران به آبي گل‌آلود، درمي‌نشيند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رو به خاموشي مي‌رود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايد جوانيْ تنها همين باشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عشق ورزيدنِ مداوم ِ حس‌ها بي هيچ ندامتي. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 11:34:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asmarmoosavinia&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>asmarmoosavinia</dc:creator>
<guid>http://asmarmoosavinia.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
