ساد برای پازولينی: سنگی عليه جامعه

« ... اگر بخواهيم از فساد و تباهي سخن بگوييم، نبايد از فساد و تباهي ناموجود در پازوليني سخن بگوييم، بلكه از فسادي كه همچنان بر سرزميني كه وي در آن زاده شده بود و مشتاقانه بدان عشق ميورزيد سنگيني ميكند. اين فساد و تباهي، از اين حيث، مشخصهي تحريكبرانگيز فيلم پازوليني دربارهي ساد را شرح ميدهد. پازوليني يك فيلم ساديستي نساخته است، از آن رو كه سنگدل نبوده است؛ او فيلمي كاملاً متفكرانه و بنابراين تحريكبرانگيز ساخته است. ولي چرا تحريكبرانگيز؟ ]...[ روند ايدهي تحريكبرانگيزي پازوليني، به دلايل بسياري، بدين قرار است:
1) پازوليني همجنسگرا «زاده» شده است؛ ولي همزمان برخوردار از روحي مذهبي و ميهنپرستانه «زاده» شده است؛ مردي است برخوردار از فضيلت مدني؛ و بدين ترتيب، با توجه به اينكه مايل است جزيي از جامعهي ايتاليا باشد، به طرزي اجتنابناپذير و بر خلاف ميلش، و حتي ممكن است بيآنكه متوجه اين امر باشد، ديدگاه منفي اين جامعه در قبال همجنسگرايي را ميپذيرد، به عبارت ديگر موفق نميشود خود را از احساس گناه رهايي بخشد.
2
) پازوليني به بهايي كه خويش ميپردازد درمييابد كه جامعهي ايتاليا آن جامعهي آزاد و باشكوه رنسانس نيست [...]، بلكه بيشتر جامعهاي است خردهبورژوا، سركوبشده و سركوبگر، و كمابيش، بسيار متفاوتتر از آن جامعهاي كه بايد باشد و اذعان ميدارد هست.
3) پازوليني درمييابد كه احساسي از گناه در او هست كه توسط جامعهاي در او بوجود آمده است كه نه تنها سزاوار حمل چنين نامي، بلكه فاسد و حقير است.
4) پازوليني فيلمي دربارهي ساد ميسازد كه در آن، با نوعي اخلاقگرايي افراطي، نه تنها «خود را انگشتنما ميكند»، چنانكه كالوينو مدنظر داشت (*)، بلكه حتي بيش از اندازه انگشتنما ميشود؛ به عبارت ديگر موفق نميشود چنانكه ساد با بهرهگيري از عقلانيت، خود را از احساس گناهي رها سازد كه توسط جامعهاي در او ايجاد شده است كه وي در هر صورت آن را تحقير ميكند.
5) پازوليني از ساد به منزلهي سنگي عليه جامعهي ايتاليا بهره ميجويد، به قصد تحريكبرانگيز برهنه ساختنش در فضاي باز، خارج از فساد و تباهياش و مخالفت محكوميت برانگيزش با همجنسگرايي.
بدين ترتيب، تراژدي پازوليني به مردي تباه شده به دست سرمايهداري مربوط نميشود، بلكه تراژدي ميهنپرستي است كه توسط ميهنش مورد خيانت واقع شده است. اما سخن را به خود او واگذاريم، در يكي از اشعارش با عنوان به ملتم:
نه قوم عرب، نه قوم بالکان، نه قومی کهن
که ملتی سرزنده، که ملتی اروپايی:
و چه هستی؟ سرزمين اطفال، گرسنگان و مفسدهجويان
دولتمردانی در کار دامپروری، استاندارانی با کلاه گيس،
وکلای چرب و چيلی از بريانتين با پاهای کثيف،
کارمندان ليبرالِ حقه باز همچون عموهای شبه مقدس،
سربازخانه، سمينار، ساحل آزاد، قمارخانه!
هزاران خرده بورژوا همچون هزاران خوک
میچرند و به هم فشار میآورند در پای قصرهای وسيعِ بی عيب و نقص،
در ميان خانههای مستعمراتی با نمايی همچون کليساها،
به راستی از آن رو که وجود داشتهای، اکنون وجود نداری،
به راستی از آن رو که آگاه بودهای، اکنون ناآگاهی.
و تنها از آن رو که کاتوليک هستی، نمیتوانی بينديشی
که بدی تو سراسر بدی است: گناهِ هر بدی.
در اين دريای بس ژرفت غوطه خور، جهان را برهان.
(*) به پاسخ موراويا به ايتالو كالوينو مربوط ميشود كه، در مقالهاي (منتشر شده در كورييره دلاسرا) اظهار كرده بود كه فيلم اخير پازوليني نتايج خوبي نداشته است به دليل «موقعيت ناواضح [...] زيرا پازوليني متوجه نشده است كه در هر نوع اعتراضي ـ يا، چنانكه خود پازوليني ميگفت، در هر نوع محاكمهاي ـ لازم است پيش از آنكه به ديگران، به خويش اشاره نمود.» [پازوليني چنين نكرده است از آن رو كه اين شجاعت را نداشته است كه] «از مضمون اساسي درام خويش سخن بگويد: آن جزيي كه به درآمد زندگياش مربوط ميشد از هنگامي كه سينماپردازي موفق شده بود.»
منبع: Corriere della Sera, 6 dicembre 1975