تبليغاتX
تكه ‌پاره‌ها - يادداشت‌های روزانه / فدريكو توتزی / ترجمه‌:‌ اثمار موسوی‌نيا

 

نوواله: يادداشت‌های روزانه

 

از سيه‌نا، تا سيه‌نا

سپتامبر، 1906

من در لحظه‌ي وحشتناكي از فقدان هوشياري به سر مي‌برم. آنچنان كه ديگر نه ميلي دارم و نه مي‌دانم چگونه بايد خود را با چيزهاي ديگر هماهنگ سازم؛ و آنچه لحظه‌اي پيش خوشايندم بود اكنون در نظرم هولناك مي‌نمايد. نتيجه؟ ضروري است كه خويش را كاملاً دگرگون و متحول سازم و خود را در وضعيتي قرار دهم، كه بتوانم از فرهنگ خود و از آن اندك چيزي كه طبيعت در اختيارم گذاشته، بهره جويم. تو خودت، وقتي با يكديگر صحبت كرديم، احتمالاً توانسته‌اي به اين امر پي ببري كه من به موجودي تقريباً ابله، تابع اراده‌اي غير صادقانه بدل شده‌ام، و هيچ رضايت‌خاطري ندارم جز اينكه به خود و ديگران آسيب برسانم.

گاهي اوقات، حتي، چنان از ديوانگي خود مطمئن هستم، كه خو گرفتن به آنچه او از من مي‌طلبد برايم به عادتي بدل شده است. تو مي‌داني كه روح و روان من تنها به روي تو گشوده است، همانطور كه اكنون چنين است. هرگز در سراسر زندگي‌ام، هيچ‌كس همچون تو از چشمه‌ي تلخ من ننوشيده است. و بدين وصف شايد هرگز كسي كه بخواهد به من گوش بسپارد نيابم: و تمايلي هم ندارم.

هنگامي كه به تو اطمينان مي‌ورزم حس مي‌كنم كه هر مهي محو و ناپديد مي‌شود؛ اما در درونم موجودي هست كه به من فرمان مي‌دهد و من در برابر او سراپا مرتعش باقي مي‌مانم. و اين موجود مهلك، آن هنگام كه من روحم را به كسي تكيه مي‌دهم، به من مي‌خندد. و اين موجود، شايد، حقيقت وجود من است.

دوست داشتن چه ارزشي دارد، وقتي كه او راضي نيست، و فرياد مي‌زند، و مي‌گريد، و از خشم به خود مي‌پيچد؟

لحظه‌اي ساكت مي‌شود و به آنچه روحم بر زبان مي‌آورد گوش مي‌سپارد. لحظه‌اي سخن مي‌گويد. و روحم در برابر اين اربابي كه فرمان مي‌دهد تسليم مي‌گردد.

اِما، آنچه بر من گذشته است هولناك و نابهنجار است. و آشفتگي ذهني‌ام و تهديد جنون (كه ترسي از آن ندارم) از همينجا ناشي مي‌شود. (شايد از آن رو كه دير زماني است بر سينه‌اش نفس مي‌كشم) (الف).

براي اينكه واقعاً كار كنم لازم است سيه‌‌نا را ترك گويم، كه برايم به هذياني عظيم بدل شده است، به خاطر اين مي‌توان گفت اصرار به  ستم ورزيدن. استعداد و قريحه‌ام را از دست داده‌ام؟ نمي‌دانم. تا زماني كه آن را بازنيابم ديگر چيزي نخواهم نوشت، و همه‌ي سعي‌ام را مي‌كنم كه آن را بازيابم.

بگذار كه من همين‌‌طور به فواصل بنويسم، تا تو صادقانه بتواني از وضعيت روحي من كه با تو در ميان مي‌گذارم مطلع شوي.

همچنين لازم است كه خود را آدمي برخوردار از سلامت عقل حس كنم. اما چه كسي از عقل سالمي برخوردار بوده است؟

تنها انديشيدن به اينكه تا كمي ديگر بايد بيرون بروم و در ميان مردم قدم بزنم، باعث ناخوشي‌ام مي‌شود.

من هرگز با تو ازدواج نخواهم كرد. حس مي‌كنم توسط نوعي حس دوستي با تو مرتبط هستم كه هر گاه  روحت را نمي‌يابم تا به انديشه‌هايم گوش فرا دهد  دچار آزردگي‌خاطر مي‌گردم. و همچنين به طرزي احساسي و عاطفي دوستت دارم. دوستت دارم، اما در عين حال رنج هم مي‌كشم. شايد، يك پزشك به اين روانِ بيمار من خواهد خنديد!

امروز بيش از اين برايت نخواهم نوشت، و نمي‌دانم چه هنگام دوباره برايت خواهم نوشت. اما آيا تو به راستي قدرتش را داري كه از من بگريزي؟ كه همه چيز را در درون خود خفه كني؟ كه هر جنبش ِ احساسي را، مثل خود من، سركوب كني؟

تو، وقتي به من عشق مي‌ورزي، دستخوش آزردگي و ناراحتي مي‌شوي. اين عشق نيست. من هم رنج مي‌برم زيرا شور و هيجاني كه تو در من برمي‌انگيزي با طبيعتم در تضاد است. بهتر است بر آنچه دوستي نام دارد باقي بمانيم.

چنين به نظرم مي‌رسد كه اينك لحظات پورتا توفي تكرار مي‌شوند.

اين حس زوال و تباهي بي‌پايانم را ببخش.

بيش از اين نبايد تو را درگير كنم.

(نامه‌ي 2. الف) سپتامبر 1906

با چه چيز بايد مبارزه كنم؟

من محتاطانه در خويش مأوا گزيده‌ام، و به ديگران اصلاً باور ندارم.

تا زماني كه خودم را نيافته‌ام برايت نخواهم نوشت؛ حالا، نه.

كارهاي زيادي دارم، كه نبايد به تأخير بيندازمشان.

از تو خواهش مي‌كنم كه ديگر برايم ننويسي، اما من مختارم كه به يادت نيفتم، حتي اگر به تو عشق ورزيده‌ام.

اگر تو در حد ادراك روح و روان من هستي، اين نامه تو را نخواهد آزرد (ب).  

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 |