تبليغاتX
تكه ‌پاره‌ها - انتقام / فدريكو توتزی / ترجمه‌:‌ اثمار موسوی‌نيا

 

انتقام

ضرورت كشتن او را من از همان نخست دريافتم همچون عقيده‌اي كاملاً يگانه با خويش، همچون نوعي هسته‌ي مركزي و مجزا كه من قادر بودم هر چه بيشتر تجزيه‌اش كنم؛ اگرچه از چنان قدرتي برخوردار باشد كه ناراحتي و آزردگي روحي بي‌اندازه‌اي نصيبم كند. همچون نوعي شكل‌گيري بود؛ كه من هيچ نقشي در آن نداشتم. يك بار حس كردم انگار به درون مغاكي فرو غلتيده‌ام، كه از اراده‌ام بس نيرومندتر بود: در آستانه‌ي ارتكاب جنايت بودم، و تقريباً شروع يك حمله را حس نمودم، كه زمان مناسب براي اقدام كردن را دقيقاً در اختيارم قرار مي‌داد. احساس مي‌كردم كه دست‌هايم با نيروي يك سحر و جاذبه حركت مي‌كردند؛ ولي به موقع خدا را به كمك طلبيدم، اگرچه حس كردم كه براي من حقيقتاً به حس تسليمي مربوط مي‌شد كه منجر به برتابيدن وضعيت اخلاقي بسيار افسرده‌اي خواهد گشت. بدين ترتيب، از اين نشانه، بايد چنين استنباط كنم كه من به راستي قادر بودم به آن جنايت جامه‌ي عمل بپوشانم: در غير اين صورت دچار آن احساس ناخواسته‌ي بي‌ارزشي نسبت به خويش نمي‌شدم؛ احساسي كه آنچه نخوت يا عشق به خويشتن ناميده مي‌شود ربطي به آن ندارد. ولي انسان، نتيجتاً، گاهي اوقات در شرايط خاصي قرار مي‌گيرد، كه به آن دليل نمي‌تواند از كشتن صرف‌نظر كند. اگر مرتكب جنايت نشود، بايد بپذيرد كه به زوال و تباهي كشيده شود، و تمام زمان باقيمانده‌ي زندگي‌اش را تسليم اين حس گردد كه توانايي غير اخلاقي بودن بي‌هيچ پشيماني و ندامتي را نيز داراست. بار پيش جنايت همچون پيامدي طبيعي در نظرم جلوه كرد؛ و از آنجا كه به خاطر هراسي اخلاقي، و تقريباً به خاطر ندامتي از پيش حس شده، از آن اجتناب كردم، من خود را آدم بزرگ و نيك‌صفتي به شمار نمي‌آورم، بلكه برعكس، خود را بيشتر آدمي بدسرشت و حتي فاسد مي‌دانم.

جنايت تكليف اخلاقي من است.

اينك بازگشت اين حس را به صورت نوعي ميل در درون خويش احساس مي‌نمايم؛ ليكن به اندازه‌ي كافي شديد و نيرومند نيست كه موجب شود بدان جامه‌ي عمل بپوشانم. در عوض، اين احساس لذت خوشايند من است بي‌آنكه ضرورت اجبار به تبعيت از آن را بدان بيفزايم. ولي مي‌دانم كه حسي ماليخوليايي را در من برمي‌انگيزد كه تداوم مي‌يابد، ماليخوليايي كه به خشونت نيز مي‌گرايد، و مايه‌ي عذابم مي‌گردد، چراكه انتقام نگرفته‌ام.

بنابراين از خود مي‌پرسم چرا من مي‌خواهم بر احساساتم چيره گردم؟ شايد شروع كرده‌ام به بهره‌جويي از آن احساساتي كه پيرامون روحم را احاطه كرده‌اند؟ و اگر من مرتكب آن جنايت شوم، آيا از گريستن بازنخواهم ماند؟ اما پس از آن چه؟ پس از آن، بر روحم چه خواهد گذشت؟ آيا به راستي رضايت خاطري نصيبم خواهد شد، چنانكه حالا در نظرم مي‌نمايد؟ مسلماً انتقام، براي انسان‌هاي صادق و قوي، يك ضرورت است. ما از چنين حقي برخورداريم؛ زيرا هيچ‌كس نمي‌تواند دريابد كه يك انسان صادق و قوي از اين بابت چه اندازه رنج مي‌كشد...

برگرفته از داستان انتقام، از مجموعه داستان‌هاي كوتاه در دست ترجمه فدريكو توتزي

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 |