بازنمايي «ستروني» در بطن زندگياي آشفته و نابهنجار، دستمايه و مضمون اساسي تمامي آثار توتزي را تشكيل ميدهد. سگره (Segre) در رابطه با آثار توتزي چنين اظهار ميدارد: «به زعم دبندتي (Debenedetti) آثار توتزي را ميتوان بر طبق آراي فرويد تأويل كرد. آثاري كه داراي قرابت بسياري با داستاننويسان نوي اروپايي، به خصوص كافكا هستند، و رابطهاي تروماتيك با پدري خودرأي و عدم توانايي در گسترش روابطي سازگار با خويش و با واقعيت اين دو را به يكديگر پيوند ميدهد. بدين ترتيب شخصيتهاي توتزي، بازنماييهايي اتوبيوگرافيك و مجموعهاي از «انسانهاي سترون»، نابهنجار و سست و كاهل هستند كه مشكل خود را در رابطه با هستي به نحوي متفاوت تبيين ميكنند، و در عين حال در نهايت همواره با شكست روبرو ميشوند. بدينسان شخصيتهاي آثار توتزي قهرمانان امر منفي و بازنماياي از آشفتگيها و بحرانهاي قرن ما هستند.»
جهان توتزي به مثابهي سيستمي بسته پديدار ميگردد كه رنج و درد بر آن حاكم است، و بيهيچ امكاني براي توهمات و تسلاي خاطر. اين رنج و زجرديدگي حتي در ظاهر فيزيكي شخصيتها نيز منعكس ميشود. شخصيتهاي توتزي اغلب از ظاهري از شكل افتاده برخوردارند و يا اينكه مبتلا به بيماريهاي جسماني يا رواني هستند. توتزي با شقاوتي ترحمبرانگيز، شخصيتهايش را به طور كلي يا به طور خاص با حيوانات قياس ميكند.
دو قطعهي زير از نخستين رمان توتزي، «جانوران» (Bestie) انتخاب شدهاند. رمان «جانوران» در قالب قطعه نگاشته شده است و نويسنده در آن به وصف دوران آشفته و ناشاد جواني راوي در شهر سيهنا ميپردازد. احساساتي كه در رمان به آنها پرداخته ميشود از ترتيبي منفي برخوردارند: انزوا، غير اجتماعي بودن، خشم، اندوه خفقانآور راوي و كنجكاوي خصمانه و آميخته به بدگويي ديگران. توتزي در اين رمان از شگرد بيگانهسازي بهره ميجويد؛ هر قطعه از رمان با پديدار شدن نابهنگام جانور يا حشرهاي خاتمه مييابد. اين پديدار شدنها، حسي مبهم از تعليق و بيگانهسازي را برميانگيزند و به طرزي استعاري توصيفي از وضع ذهني و روحي و وضعيت حاشيهاي شخصيت را ارائه ميدهند.
دو قطعه از رمان جانوران
آنجا كه نيلگونهي آسمان از گردش بازميماند چه خواهد شد؟ آيا چكاوكهايي كه نخست در پهنهي آسمان پراكنده ميشوند و آنگاه ديوانهوار خود را به سويم فرو ميافكنند پاسخش را ميدانند؟ يكي از آنها هم اينك با چشمانم تماس پيدا كرد، چنانكه گويي خواسته باشد از اينچنين هراسان گريختن لذت ببرد.
چه روشناييهاي بيجنبشي اين دشتها را فرا گرفته است، كه گويي ميگسترند تا آرامتر بياسايند! چه سكوتهايي آنجا افق دوردست و درونم را آكنده است!
آنجاست جادهاي كه به سيهنا ميانجامد. گام برميدارم.
خانهها در فاصلهي اندكي در آن پشت نمايان ميشوند، و آن گدا خدا كند كه خويش را بر من نيفكند. خوشبختانه آن يكي بر زمين نشسته است! خداي من، تمامي اين خانهها! چه بسيار اينجا، چه بسيار آنجا! به جايي كه ميتوان اندكي نشاط يافت خواهم رفت! پروردگارا، اين خانهها بر سرم فرو خواهند ريخت! ولي چكاوكي درون روحم محبوس شده است، و حس ميكنم كه به اين سو و آن سو پر ميزند تا خويش را رها سازد. و نغمه خواندنش را احساس ميكنم.
به سوي شمال؛ آنجا كه شبهنگام دب اكبر و دب اصغر در آسمان پديدار ميگردند، آنجا كه ماه هرگز جابجا نميشود!
اينك، كه من نيز چنين به تو مهر ميورزم، اي چكاوك كوچك، بدان معناست كه هر قدر بخواهي ميتواني درون روحم باقي بماني؛ و در آنجا چنان آزادياي خواهي يافت كه نظيرش را هرگز در آسمان نيلگون نديدهاي. و تو، بيشك، هيچگاه، آنجا را ترك نخواهي گفت.
هرگز مانعي بر سر راه خويش نخواهي يافت!
از تنگي و فشردگي خانهها و بامها به در شويم. شهر پيوسته به تنگي ميگرايد؛ خانهها پيوسته تهيتر ميگردند؛ و اينجا چيزي براي ما نخواهد بود.
اين مردماني كه مرا در آسايشگاه و تو را در قفس ميافكنند، همينجا ترك گوييم!
آيا اين لرزش بالهاي توست و يا قلب من است؟ فكر ميكنم كه مرگ خدا ميداند در جستجوي چه كسي، از اينجا گذر كرده باشد. آخ، ولي در پس يكي از اين دربها، در يكي از اين كوچههاي بيانتها و انباشته از زباله، محبوسش خواهيم كرد! در سيهنا، دربهاي زيادي هست كه هرگز كسي آنها را نميگشايد، زيرا ديگر به هيچ كاري نميآيند؛ پشت يكي از آن مزارعي كه هيچكس در آنها چيزي نمي كارد؛ كنار قصري غير مسكوني.
***
روح من در سايهي پُرسكوت سيهنا باليده است، در عزلت، بي هيچ دوستياي، و هر بار كه تقاضاي شناخته شدن داشت، با فريب مواجه شده بود.
بدينترتيب، دفعات بيشماري، هنگام شب، تنها بيرون ميرفتم، در آن حال كه از چراغها دوري ميجستم. اغلب تا ميدان سهروي پيش ميرفتم، كه به خاطر رديف پلكان كليسا سراسر شيبدار مينمود، به همراه دو درخت صنوبر در ميان دو باغچهي كوچك، كه با ورودي خيابان از هم جدا شده بودند. نزديك كليسا، صومعهاي، تقريباً از نمايي زاويهدار مشاهده ميشد؛ آن سوي ديوار، سيهنا با سراسر بلنداي برجش نمايان بود. آن لحظه به نامزدم انديشيدم.
ار آنجا كه، بدين گونه، جدا و به دور از ديگران ميزيستم، هر بار كه كسي با آن كنجكاوي تيزبينانه و تحقيرآميزش نظارهام مي كرد، هر چه بيشتر بر غم و اندوهم افزوده ميشد، و كوتاهترين مسير ممكن را در پيش ميگرفتم. هيچگاه از خيابان كاوور، كه خيابان اصلي است نميگذشتم؛ بلكه، از كوچهي توره، كه هم رديف با عمارت تولومهيي است، و سنگهايش اكثراً سياه رنگاند، ميگذشتم و به سمت پايين به سوي كوچه مورو روانه ميشدم: خانهي من، در انتهاي كوچه، سمت چپ قرار داشت.
تنها كافي بود كه به ياد غم و اندوه بيپايانم بيفتم تا آسمان سيهنا نيز در نظرم تحملناپذير بنمايد.
به خصوص شبها بياندازه رنج ميكشيدم، و چراغ را روشن نميكردم تا دستهايم را نبينم: غم و اندوه چنان سنگ گوري بر روحم سنگيني ميكرد، و لحظه به لحظه بر سنگينياش افزوده ميگشت؛ و چنين حس ميكردم كه گويي بر صندلي له شده باشم. و دلم ميخواست بميرم.
هنگام صبح، كه غيبتها و پرگوييهاي هميشگي از سر گرفته ميشد ـ ماريانا، زن صاحبخانه، نميتوانست حداقل، تنها در يك كلام، جور و ستم بيرحمانه را بلافاصله به گوشم برساند ـ بيدرنگ دچار خشم و عصبانيت ميشدم؛ و مطمئن بودم كه تمام روز، حال و روز ناخوشايندي خواهم داشت.
چه جادههايي كه به زير ناقوسهاي شيشهاي در نظرم فروبسته مينمودند!
چه دوستيهاي آرزو شدهاي، كه در درون روحم، از سر خشم و با تمام نيرو خفه شده بودند!
هنگامي كه براي شستن دست و رويم در زير شير آب، به آشپزخانه قدم گذارم، حلزوني تقريباً بر سرتاسر در، ردي شفاف و سيمگون از خود به جا نهاده بود.