لبه

اين زن كامل شده است.
بر تن بيجانش
لبخند توفيق نقش بسته است.
از طومار شب جامهي بلندش
توهّمِ تقديري يوناني جاريست
پاهاي برهنهي او گويي ميگويند:
تا اينجا آمديم، ديگر بس است
هر كودك مرده دور خود پيچيده است
ماري سپيد
بر لبِ تُنگ كوچكي از شير
كه اكنون خالي است
زن آن دو را به درون خود كشيده
همانگونه كه گلبرگها در سياهي شب بسته ميشوند
هنگامي كه باغ تيره ميشود
و عطر از گلوي ژرف و زيباي گل شب جاري ميشود
ماه هيچچيز براي غمگين شدن ندارد
از سرپوش استخواني خود خيره نگاه ميكند
به اين چيزها عادت كرده است
و سياهيهايش پُرسروصدا دامنكشان ميگذرند.
ارغنون، شماره 14، زمستان 1377