تبليغاتX
تكه ‌پاره‌ها - ماه و نیاک / ایتالو کالوینو / ترجمه‌ی اثمار موسوی نیا
 

ماه و نیاک

بیست ثانیه شب بود و بیست ثانیه هم نیاک. مدت بیست ثانیه می‌شد، آسمان نیلگون با اشکال متنوع را دید: ابرهای سیاه، نیمه طلایی ماه با هاله های لطیف در اطرافش، ستاره‌های ریز و چشمک‌زن که هر چه بیشتر نگاهشان می‌کردی، بیشتر می‌درخشیدند و کهکشان راه شیری که مثل گرد و غباری درخشان بود.

همه اینها را باید به سرعت تماشا می‌کردی و اگر می‌خواستی روی جزئیات تمرکز کنی از دیدن شکل کلی هر چیز محروم می‌شدی؛ چرا که بیست ثانیه فورا به پایان می‌رسید و "نیاک" روشن می‌شد.

نیاک بخشی از تابلوی تبلیغاتی شرکت "اسپاک کنیاک" بود که بالای ساختمان روبرو قرار داشت و هر بیست ثانیه خاموش و روشن می‌شد. هر وقت روشن بود، دیگر هیچ چیز را نمی‌شد دید: ماه، ناگهان رنگ می‌باخت و آسمان به طرز یکنواختی سیاه و یکدست می‌شد. ستارگان درخشش خود را از دست می‌دادند. گربه هایی که تا ده ثانیه پیش میومیوهای عاشقانه سر داده بودند و در امتداد ناودانها و دیوارها، سلانه سلانه به طرف هم حرکت می‌کردند؛ با روشن شدن نیاک، زیر نور فسفری نئون با موهای سیخ شده، پشت سفالها قایم می‌شدند. خانواده‌ی مارکووالدو که از پنجره‌ی اتاق زیر شیروانی محل سکونتشان، بیرون را تماشا می‌کردند، در چنین وضعی، دچار جریانهای متناقض فکری می‌شدند. وقتی تاریکی همه جا را فرا می‌گرفت، ایزولینای هیجده ساله، در زیر نور ماه به شوق می‌آمد و به صدای بسیار کم رادیوی طبقه پایین چون آوازی دلنشین گوش می‌داد.

اما با روشن شدن نیاک، رادیو ریتم دیگری به خود می‌گرفت که بی‌شباهت به موسیقی جاز نبود. ایزولینا در لباس تنگش، کش و قوسی به خود می داد؛ به یاد رقصهای زیر نورافکن می‌افتاد و دلش به حال خودش می‌سوخت که آن بالا، تنها بود.

دانیله هشت ساله و میکلینوی شش ساله، شب که می‌شد؛ چشمهایشان را ریز می‌کردند و خود را در جنگل‌های پر از راهزن تصور می‌کردند. ناگهان نیاک ظاهر می‌شد و آن دو انگشتهای شست و اشاره شان را جلوی هم می‌گرفتند و به هم می‌گفتند:

- دستها بالا، من سوپرمنم!

مادرشان دومیتیلا، هر بار که همه جا غرق در تاریکی می‌شد با خود فکر می‌کرد:

- باید بچه‌ها رو بیارم تو، ممکنه تو این هوا مریض بشن. درست هم نیست ایزولینا این موقع شب جلوی پنجره بایسته.

اما لحظه‌ای بعد، آن بیرون، دوباره با نور مصنوعی لامپها مثل توی خانه روشن می‌شد و دومیتیلا احساس می‌کرد، انگار دارد از خانه‌ای مجلل بازدید می‌کند.

فیوردالیجی، پسر پانزده ساله که زودتر از سنش رشد کرده بود؛ هر بار که نیاک خاموش می‌شد، در گردی حرف "ن" پنجره‌ی یک اتاق زیرشیروانی و پشت آن پنجره، دختری به رنگ ماه، نئون و نورهای شبانه را می‌دید. به محض اینکه فیوردالیجی به او لبخند می‌زد، دهان کودکانه دختر به طرز نامحسوس باز می‌شد، که ناگهان "ن" سنگدل نیاک از دل تاریکی جرقه می‌زد. چهره‌ی دختر که خطوط اطرافش ناپدید شده بودند، به سایه روشن محوی تبدیل می‌شد و فیوردالیجی در انتظار لبخند دختر، بی‌جواب می‌ماند.

 

و اما مارکووالدو، در میان این طوفان احساسات، قصد داشت موقعیت اجرام آسمانی را به بچه هایش بیاموزد!

- اسم اون دب اکبره! یک دو سه چهار اون هم کله‌اش!

- اون یکی دب اصغره! ستاره‌ی قطبی جهت شمال رو نشون می‌ده!

- اون یکی چی رو نشون می‌ده؟

- اون حرف کافه! ربطی به ستاره ها نداره. آخرین حرف کلمه کنیاکه. ستاره‌ها در عوض چهار جهت اصلی رو نشون می‌دن. شمال جنوب غرب شرق. انحنای ماه الان به سمت غربه. هر وقت انحنای ماه به سمت غرب باشه، معناش اینه که داره کامل می‌شه و هر وقت انحناش به سمت شرق باشه معناش اینه که داره هلال می‌شه.

- بابا، پس کونیاک هلاله؟ حرف کاف، انحناش به سمت شرقه!

- نه این ربطی به ماه کامل و هلال ماه نداره. این نوشته اییه که شرکت "اسپاک" اونجا نصب کرده.

- و ماه رو چه شرکتی نصب کرده؟

- ماه رو هیچ شرکتی نصب نکرده، ماه یه سیاره‌ست و همیشه هست.

- اگه همیشه هست، پس چرا هی شکلش عوض می‌شه؟

- به خاطر جهت های چهارگانه‌ست، که فقط یه سمتش دیده می‌شه.

- کونیاک هم فقط یه سمتش دیده می شه.

- این به خاطر پشت بام ساختمان پیربرناردیه که بلندتره.

- از ماه بلندتره؟!

به این ترتیب، هر بار که نیاک روشن می‌شد، اجرام آسمانی مارکووالدو با کالاهای زمینی قاطی می‌شدند. ایزولینا آواز می‌خواند و با رقص مامبو به نفس نفس می‌افتاد. دختر مهتابگون زیرشیروانی در آن حلقه‌ی بی‌حسی که چشم را می‌زد، ناپدید می‌شد و فیوردالیجی که عاقبت این شجاعت را پیدا کرده بود، بوسه‌ای بر سر انگشتان برایش بفرستد، بی‌جواب می‌ماند. دانیله و میکلینو، با این تصور که تیربار هواپیمای جنگی دارند، مشت‌های خود را گره می‌کردند و به سمت آگهی تجاری درخشان که پس از بیست ثانیه خاموش می‌شد، شلیک می‌کردند.

- تا تا تا...

دانیله گفت:

- بابا، دیدی چه جور با یه نشونه گیری خاموشش کردم؟

اما لحظه‌ای بعد، به دور از نور لامپهای نئون، هیجان جنگجویانه اش فروکش می‌کرد و چشمانش از خواب سنگین می‌شدند. همانطور که داشت می‌دوید، به پدر گفت:

- شاید اگه تیکه تیکه بشه، بتونیم شیر، دوقلوها و شکلهای دیگه رو ببینیم...

میکلینو که سر ذوق آمده بود، گفت:

- شیر؟! وایسا!

یکهو فکری به سرش زد. تیروکمانش را برداشت و آن را از سنگ ریزه‌هایی که همیشه توی جیبش بود، پر کرد و با تمام قدرت، آنها را به سمت نیاک شلیک کرد. صدای تگرگ مانند سنگ ریزه‌ها که روی سفالهای بام روبرو و سقف ناودانها پاشیده شدند، به گوش رسید. صدای خرده شیشه‌های یک پنجره شکسته، صدای برخورد سنگ ریزه‌ای به سرپوش یک چراغ و صدای عابری از خیابان شنیده شد:

- آهای! اون بالا چه خبره! بارون سنگ راه انداختین! شیطونها!

تابلوی تبلیغاتی در لحظه شلیک پس از آخرین بیست ثانیه‌اش، خاموش شده بود. در اتاق زیر شیروانی همه در دلشان شروع به شمردن کردند: یک دو سه... ده یازده... به نوزده که رسیدند، نفسشان بالا نمی آمد... بیست... و از ترس اینکه شاید سریع شمرده باشند، تا بیست و دو هم شمردند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. نیاک روشن نشد. به علائمی تار، درهم و بی‌ریخت تبدیل شده بود و مثل شاخه‌های تاکی به دور آلاچیق پیچیده شده بود. همه فریاد زدند:

- وای

و گنبد آسمان با هزاران ستاره بالای سرشان ظاهر شد. دست مارکووالدو که برای کتک زدن میکلینو بالا رفته بود، در هوا متوقف شد. حس کرد انگار به فضایی نامحدود پرتاب شده است. تاریکی حاکم بر ارتفاع بامها چون مرزی بود که دنیای بالا را از پایین جدا می‌کرد: آنجا که نشانه های زرد، سبز و قرمز، دایره وار می‌چرخیدند. چراغهای چشمک زن راهنما، حرکت درخشان ترامواهای بدون مسافر و نور مخروطی شکل چراغ ماشینها. از این دنیا تنها نوری فسفری، محو و پراکنده چون دود به بالا می‌رسید. وقتی به بالا نگاه می‌کردی، دورنمای فضاها را می‌دیدی: کهکشانهایی که تا اعماق پیش می‌رفتند. آسمان که به هر سو می‌چرخید و منظومه‌ی شمسی که همه چیز را دربردارد و خود بی حد و مرز است و یکی از بازوهای مارپیچی‌اش همچون شکافی به طرف سیاره‌ی زهره کشیده شده بود و آن را بر فراز زمین نگاه می‌داشت، تا تشعشعات آن از روزنه ای ثابت به بیرون پخش شوند و مجددا در نقطه‌ای به هم برسند.

ماه نو که در چنین آسمانی معلق بود، بر خلاف سابق که محو و نامحسوس می نمود، حالا شکل کره‌ی درخشانی را داشت که با پرتوهای روشن خورشید، احاطه شده  و با این همه حرارتش را از دست نداده بود (همان طور که فقط در شبهای خاصی از بهار می‌توان دید). با دیدن سطح فشرده‌ی ماه در  پس سایه روشن، حس دلتنگی به مارکووالدو دست داد، گویی شب هنگام به ساحلی رسیده بود که به طرز معجزه آسایی از نور خورشید می درخشید.

بچه ها  به بیرون چشم دوخته بودند و از عاقبت کارشان می ترسیدند. ایزولینا خیال می‌کرد دارد خواب می‌بیند. فیوردالیجی تنها کسی بود که پنجره‌ی روشن زیرشیروانی و عاقبت لبخند مهتابی دختر را می‌دید. مادر با دلواپسی گفت:

-  یالا، یالا، شب شده، جلوی پنجره چیکار می‌کنین؟ خوب نیست زیر نور ماه بمونین، ممکنه مریض بشین!

میکلینو سر تیر و کمانش را به سمت بالا گرفت و گفت:

- الان ماه رو هم خاموش می‌کنم!

مادر او را به زور گرفت و به رختخواب فرستاد. به این ترتیب، همان شب و شب بعدش، تابلوی تبلیغاتی بام روبرو فقط "اسپاک کو" را نشان می‌داد و از پنجره ی زیر شیروانی مارکووالدو تمام آسمان دیده می‌شد. فیوردالیجی و دختر مهتابگون، با ایما و اشاره، با هم حرف می‌زدند و شاید هم موفق شده بودند قرار ملاقاتی بگذاند.

اما صبح دومین روز، روی بام مقابل، بین پایه های تابلوی تبلیغاتی، دو برق کار در لباس کارشان سلانه سلانه حرکت می‌کردند و مشغول بررسی لوله ها و سیم های برق بودند. مارکووالدو مثل پیرمردهایی که هوا را پیش بینی می‌کنند ، سرش را از پنجره بیرون برد و گفت:

- امشب، دوباره یه شب پر از نیاک داریم!

صدای در زدن کسی به گوش رسید. در را باز کردند. مردی عینکی بود:

- ببخشید، می تونم از پنجرتون یه نگاهی به بیرون بندازم؟ ممنونم.

و خودش را معرفی کرد:

- دکتر گودی فردو، بازرس تابلوهای تبلیغاتی.

مارکووالدو با خودش فکر کرد:

- بیچاره شدیم! اومدن خسارت بگیرن!

و برای بچه‌ها چشم غره رفت، انگار که دستبردهای ستاره شناسی خود را فراموش کرده بود.

- چشمش که به پنجره بیافته، فورا دستگیرش می‌شه که سنگ ریزه ها از اینجا پرتاب شدن!

و تصمیم گرفت خودش قضیه را لو دهد.

- می‌دونین ، بچه‌ن دیگه! داشتن به طرف گنجشکها سنگ پرت می‌کردن که یکهو نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد و تابلوی شرکت اسپاک خاموش شد. اما من اونا رو تنبیه کردم. مطمئن باشین دیگه تکرار نمی‌شه.

دکتر گودی فردو که توجهش جلب شده بود، گفت:

- جدا؟ من برای شرکت "کنیاک توماواک" کار می‌کنم نه شرکت "اسپاک". می‌خواستم ببینم امکانش هست یه آگهی تبلیغاتی روی این بام نصب کرد، ولی موضوع برام جالبه! ادامه بدید!

و اینگونه بود که نیم ساعت بعد، مارکووالدو داشت قراردادی را با شرکت "کونیاک توماواک"، رقیب سرسخت "اسپاک" می‌بست و طبق قرارداد هر بار که نوشته‌ی نیاک تعمیر می‌شد، بچه ها می‌بایست با تیر و کمانهایشان به سمت آن سنگ پرتاب می‌کردند.

دکتر گودی فردو گفت:

- بالاخره کاسه‌ی صبرشون، لبریز می‌شه!

و درست می‌گفت. شرکت "اسپاک" که به خاطر هزینه های بالای تابلوهای تبلیغاتی‌اش در حال ورشکستگی بود، خرابی مداوم زیباترین آگهی‌اش را به فال بد گرفت. آگهی هر بار یک چیز را نشان می داد: کوگاک COGAC، کوناک CONAC، کونک CONC. به همین دلیل صاحبان شرکت به فکر تغییر محل افتادند، تا اینکه آژانس تبلیغاتی به خاطر عدم پرداخت کرایه هایش از تعمیرات مجدد، امتناع کرد و تابلوی خاموش، زنگ خطری شد برای صاحبان شرکت. عاقبت هم شرکت "اسپاک" ورشکست شد.

 

در آسمان بالای سر مارکووالدو، ماه کامل و گرد در حال درخشش بود. شب چهاردهم بود که روی بام مقابل، برق کارها شروع کردند به بالا رفتن از نردبانها و همان شب "کونیاک توماواک" با حروفی آتشین، بلند و دو برابر نوشته‌ی قبلی روشن شد و دیگر نه ماهی، نه آسمانی و نه شبی را می‌شد دید. فقط "کونیاک توماواک"، که هر دو ثانیه خاموش و روشن می‌شد.

بدشانسترین همه فیوردالیجی بود، اتاق زیرشیروانی دختر مهتابگون پشت حرف عظیم و نفوذ ناپذیر "واو" ناپدید شده بود.  

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 |