تبليغاتX
تكه ‌پاره‌ها

اينك صداي كشيش. ديگر بار حملم مي‌كنند. لازم است كه مرا آهسته‌تر ببرند. اصلاً، بازايستيم. نخست، بايد، درك كنم. نخست، بايد، بيابم. مي‌دانم كه بايد بيابم. تا زماني كه نخواهم يافت، مرگ من كامل نخواهد بود. مردگان چنين رها نمي‌گردند. 

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در یکشنبه دهم خرداد 1388 |

 

كتاب فانی

مراقب باشيد كه زندگي خود را بر صفحات كتابي فاني ننگاريد. چراكه بارها اتفاق مي‌افتد كه بايد آنچه را به بهاي سنگيني به دست آورده بوديم ترك گوييم. بلكه، بارها اتفاق مي‌افتد كه حتي خود ما نيز نخواهيم توانست آنچه را خود نوشته‌ايم بخوانيم.

 فواصلي دروني وجود دارند، كه متوقف شدن در آنها بيهوده است. سطوحي بي‌ثبات و ناپايدار وجود دارند. 

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 |

 

انتقام

ضرورت كشتن او را من از همان نخست دريافتم همچون عقيده‌اي كاملاً يگانه با خويش، همچون نوعي هسته‌ي مركزي و مجزا كه من قادر بودم هر چه بيشتر تجزيه‌اش كنم؛ اگرچه از چنان قدرتي برخوردار باشد كه ناراحتي و آزردگي روحي بي‌اندازه‌اي نصيبم كند. همچون نوعي شكل‌گيري بود؛ كه من هيچ نقشي در آن نداشتم. يك بار حس كردم انگار به درون مغاكي فرو غلتيده‌ام، كه از اراده‌ام بس نيرومندتر بود: در آستانه‌ي ارتكاب جنايت بودم، و تقريباً شروع يك حمله را حس نمودم، كه زمان مناسب براي اقدام كردن را دقيقاً در اختيارم قرار مي‌داد. احساس مي‌كردم كه دست‌هايم با نيروي يك سحر و جاذبه حركت مي‌كردند؛ ولي به موقع خدا را به كمك طلبيدم، اگرچه حس كردم كه براي من حقيقتاً به حس تسليمي مربوط مي‌شد كه منجر به برتابيدن وضعيت اخلاقي بسيار افسرده‌اي خواهد گشت. بدين ترتيب، از اين نشانه، بايد چنين استنباط كنم كه من به راستي قادر بودم به آن جنايت جامه‌ي عمل بپوشانم: در غير اين صورت دچار آن احساس ناخواسته‌ي بي‌ارزشي نسبت به خويش نمي‌شدم؛ احساسي كه آنچه نخوت يا عشق به خويشتن ناميده مي‌شود ربطي به آن ندارد. ولي انسان، نتيجتاً، گاهي اوقات در شرايط خاصي قرار مي‌گيرد، كه به آن دليل نمي‌تواند از كشتن صرف‌نظر كند. اگر مرتكب جنايت نشود، بايد بپذيرد كه به زوال و تباهي كشيده شود، و تمام زمان باقيمانده‌ي زندگي‌اش را تسليم اين حس گردد كه توانايي غير اخلاقي بودن بي‌هيچ پشيماني و ندامتي را نيز داراست. بار پيش جنايت همچون پيامدي طبيعي در نظرم جلوه كرد؛ و از آنجا كه به خاطر هراسي اخلاقي، و تقريباً به خاطر ندامتي از پيش حس شده، از آن اجتناب كردم، من خود را آدم بزرگ و نيك‌صفتي به شمار نمي‌آورم، بلكه برعكس، خود را بيشتر آدمي بدسرشت و حتي فاسد مي‌دانم.

جنايت تكليف اخلاقي من است.

اينك بازگشت اين حس را به صورت نوعي ميل در درون خويش احساس مي‌نمايم؛ ليكن به اندازه‌ي كافي شديد و نيرومند نيست كه موجب شود بدان جامه‌ي عمل بپوشانم. در عوض، اين احساس لذت خوشايند من است بي‌آنكه ضرورت اجبار به تبعيت از آن را بدان بيفزايم. ولي مي‌دانم كه حسي ماليخوليايي را در من برمي‌انگيزد كه تداوم مي‌يابد، ماليخوليايي كه به خشونت نيز مي‌گرايد، و مايه‌ي عذابم مي‌گردد، چراكه انتقام نگرفته‌ام.

بنابراين از خود مي‌پرسم چرا من مي‌خواهم بر احساساتم چيره گردم؟ شايد شروع كرده‌ام به بهره‌جويي از آن احساساتي كه پيرامون روحم را احاطه كرده‌اند؟ و اگر من مرتكب آن جنايت شوم، آيا از گريستن بازنخواهم ماند؟ اما پس از آن چه؟ پس از آن، بر روحم چه خواهد گذشت؟ آيا به راستي رضايت خاطري نصيبم خواهد شد، چنانكه حالا در نظرم مي‌نمايد؟ مسلماً انتقام، براي انسان‌هاي صادق و قوي، يك ضرورت است. ما از چنين حقي برخورداريم؛ زيرا هيچ‌كس نمي‌تواند دريابد كه يك انسان صادق و قوي از اين بابت چه اندازه رنج مي‌كشد...

برگرفته از داستان انتقام، از مجموعه داستان‌هاي كوتاه در دست ترجمه فدريكو توتزي

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 |

 

بازنمايي «ستروني» در بطن زندگي‌اي آشفته و نابهنجار، دستمايه و مضمون اساسي تمامي آثار توتزي را تشكيل مي‌دهد. سگره (Segre) در رابطه با آثار توتزي چنين اظهار مي‌دارد: «به زعم دبندتي (Debenedetti) آثار توتزي را مي‌توان بر طبق آراي فرويد تأويل كرد. آثاري كه داراي قرابت بسياري با داستان‌نويسان نوي اروپايي، به خصوص كافكا هستند، و رابطه‌اي تروماتيك با پدري خودرأي و عدم توانايي در گسترش روابطي سازگار با خويش و با واقعيت اين دو را به يكديگر پيوند مي‌دهد. بدين ترتيب شخصيت‌هاي توتزي، بازنمايي‌هايي اتوبيوگرافيك و مجموعه‌اي از «انسان‌هاي سترون»، نابهنجار و سست و كاهل هستند كه مشكل خود را در رابطه با هستي به نحوي متفاوت تبيين مي‌كنند، و در عين حال در نهايت همواره با شكست روبرو مي‌شوند. بدين‌سان شخصيت‌هاي آثار توتزي قهرمانان امر منفي و بازنماي‌اي از آشفتگي‌ها و بحران‌هاي قرن ما هستند.»

جهان توتزي به مثابه‌ي سيستمي بسته پديدار مي‌گردد كه رنج و درد بر آن حاكم است، و بي‌هيچ امكاني براي توهمات و تسلاي خاطر. اين رنج و زجرديدگي حتي در ظاهر فيزيكي شخصيت‌ها نيز منعكس مي‌شود. شخصيت‌هاي توتزي اغلب از ظاهري از شكل افتاده برخوردارند و يا اينكه مبتلا به بيماري‌هاي جسماني يا رواني هستند. توتزي با شقاوتي ترحم‌‌برانگيز، شخصيت‌هايش را به طور كلي يا به طور خاص با حيوانات قياس مي‌كند.

دو قطعه‌‌ي زير از نخستين رمان توتزي، «جانوران» (Bestie) انتخاب شده‌اند. رمان «جانوران» در قالب قطعه نگاشته شده است و نويسنده در آن به وصف دوران آشفته و ناشاد جواني راوي در شهر سيه‌نا مي‌پردازد. احساساتي كه در رمان به آنها پرداخته مي‌شود از ترتيبي منفي برخوردارند: انزوا، غير اجتماعي بودن، خشم، اندوه خفقان‌آور راوي و كنجكاوي خصمانه و آميخته به بدگويي ديگران. توتزي در اين رمان از شگرد بيگانه‌سازي بهره مي‌جويد؛ هر قطعه از رمان با پديدار شدن نابهنگام جانور يا حشره‌اي خاتمه مي‌يابد. اين پديدار شدن‌ها، حسي مبهم از تعليق و بيگانه‌سازي را برمي‌انگيزند و به طرزي استعاري توصيفي از وضع ذهني و روحي و وضعيت حاشيه‌اي شخصيت را ارائه مي‌دهند.      

 

دو قطعه از رمان جانوران

آنجا كه نيلگونه‌ي آسمان از گردش باز‌مي‌ماند چه خواهد شد؟ آيا چكاوك‌هايي كه نخست در پهنه‌ي آسمان پراكنده مي‌شوند و آنگاه ديوانه‌وار خود را به سويم فرو مي‌افكنند پاسخش را مي‌دانند؟ يكي از آنها هم اينك با چشمانم تماس پيدا كرد، چنانكه‌ گويي خواسته باشد از اينچنين هراسان گريختن لذت ببرد.

چه روشنايي‌هاي بي‌جنبشي اين دشت‌ها را فرا گرفته است، كه گويي مي‌گسترند تا آرامتر بياسايند! چه سكوت‌هايي آنجا افق دوردست و درونم را آكنده است!

آنجاست جاده‌اي كه به سيه‌نا مي‌انجامد. گام برمي‌دارم.

خانه‌ها در فاصله‌ي اندكي در آن پشت نمايان مي‌شوند، و آن گدا خدا كند كه خويش را بر من نيفكند. خوشبختانه آن يكي بر زمين نشسته است! خداي من، تمامي اين خانه‌ها! چه بسيار اينجا، چه بسيار آنجا! به جايي كه مي‌توان اندكي نشاط يافت خواهم رفت! پروردگارا، اين خانه‌ها بر سرم فرو خواهند ريخت! ولي چكاوكي درون روحم محبوس شده است، و حس مي‌كنم كه به اين سو و آن سو پر مي‌زند تا خويش را رها سازد. و نغمه خواندنش را احساس مي‌كنم.

به سوي شمال؛ آنجا كه شب‌هنگام دب اكبر و دب اصغر در آسمان پديدار مي‌گردند، آنجا كه ماه هرگز جابجا نمي‌شود!

اينك، كه من نيز چنين به تو مهر مي‌ورزم، اي چكاوك كوچك، بدان معناست كه هر قدر بخواهي مي‌تواني درون روحم باقي بماني؛ و در آنجا چنان آزادي‌اي خواهي يافت كه نظيرش را هرگز در آسمان نيلگون نديده‌اي. و تو، بي‌شك، هيچ‌گاه، آنجا را ترك نخواهي گفت.

هرگز مانعي بر سر راه خويش نخواهي يافت!

از تنگي و فشردگي خانه‌ها و بامها به در شويم. شهر پيوسته به تنگي مي‌گرايد؛ خانه‌ها پيوسته تهي‌تر مي‌گردند؛ و اينجا چيزي براي ما نخواهد بود.

اين مردماني كه مرا در آسايشگاه و تو را در قفس مي‌افكنند، همينجا ترك گوييم!

آيا اين لرزش بالهاي توست و يا قلب من است؟ فكر مي‌كنم كه مرگ خدا مي‌داند در جستجوي چه كسي، از اينجا گذر كرده باشد. آخ، ولي در پس يكي از اين درب‌ها، در يكي از اين كوچه‌هاي بي‌انتها و انباشته از زباله، محبوسش خواهيم كرد! در سيه‌نا، درب‌هاي زيادي هست كه هرگز كسي آنها را نمي‌گشايد، زيرا ديگر به هيچ كاري نمي‌آيند؛ پشت يكي از آن مزارعي كه هيچ‌كس در آنها چيزي نمي كارد؛ كنار قصري غير مسكوني.      

***

روح من در سايه‌ي پُرسكوت سيه‌نا باليده است، در عزلت، بي هيچ دوستي‌اي، و هر بار كه تقاضاي شناخته شدن داشت، با فريب مواجه شده بود.

بدين‌ترتيب، دفعات بي‌شماري، هنگام شب، تنها بيرون مي‌رفتم، در آن حال كه از چراغ‌ها دوري مي‌جستم. اغلب تا ميدان سه‌روي پيش مي‌رفتم، كه به خاطر رديف پلكان كليسا سراسر شيب‌دار مي‌نمود، به همراه دو درخت صنوبر در ميان دو باغچه‌ي كوچك، كه با ورودي خيابان از هم جدا شده بودند. نزديك كليسا، صومعه‌اي، تقريباً از نمايي زاويه‌دار مشاهده مي‌شد؛ آن سوي ديوار، سيه‌نا با سراسر بلنداي برجش نمايان بود. آن لحظه به نامزدم انديشيدم.

ار آنجا كه، بدين گونه، جدا و به دور از ديگران مي‌زيستم، هر بار كه كسي با آن كنجكاوي تيزبينانه و تحقيرآميزش نظاره‌ام مي كرد، هر چه بيشتر بر غم و اندوهم افزوده مي‌شد، و كوتاهترين مسير ممكن را در پيش مي‌گرفتم. هيچ‌گاه از خيابان كاوور، كه خيابان اصلي است نمي‌گذشتم؛ بلكه، از كوچه‌ي توره، كه هم رديف با عمارت تولومه‌يي است، و سنگ‌هايش اكثراً سياه رنگ‌اند، مي‌گذشتم و به سمت پايين به سوي كوچه مورو روانه مي‌شدم: خانه‌ي من، در انتهاي كوچه، سمت چپ قرار داشت.

تنها كافي بود كه به ياد غم و اندوه بي‌پايانم بيفتم تا آسمان سيه‌نا نيز در نظرم تحمل‌ناپذير بنمايد.

به خصوص شب‌ها بي‌اندازه رنج مي‌كشيدم، و چراغ را روشن نمي‌كردم تا دستهايم را نبينم: غم و اندوه چنان سنگ گوري بر روحم سنگيني مي‌كرد، و لحظه به لحظه بر سنگيني‌اش افزوده مي‌گشت؛ و  چنين حس مي‌كردم كه گويي بر صندلي له شده باشم. و دلم مي‌خواست بميرم.

هنگام صبح، كه غيبت‌ها و پرگويي‌هاي هميشگي از سر گرفته مي‌شد ـ ماريانا، زن صاحب‌خانه، نمي‌توانست حداقل، تنها در يك كلام، جور و ستم بي‌رحمانه را بلافاصله به گوشم برساند ـ بي‌درنگ دچار خشم و عصبانيت مي‌شدم؛ و مطمئن بودم كه تمام روز، حال و روز ناخوشايندي خواهم داشت.

چه جاده‌هايي كه به زير ناقوس‌هاي شيشه‌اي در نظرم فروبسته مي‌نمودند!

چه دوستي‌هاي آرزو شده‌اي، كه در درون روحم، از سر خشم و با تمام نيرو خفه شده بودند!

هنگامي كه براي شستن دست و رويم در زير شير آب، به آشپزخانه قدم گذارم، حلزوني تقريباً بر سرتاسر در، ردي شفاف و سيمگون از خود به جا نهاده بود.    

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 |

 

فدريكو توتزي (1920ـ1883): نويسنده و شاعري كه زندگي كوتاهي داشت و در سن 37 سالگي كمي پس از توفيق شاهكارش، رمان سه صليب درگذشت. علي رغم اين كه حيات ادبي بي‌سروصدايي را گذراند، ولي از نخستين پايه‌گذاران رمان نو در ايتاليا به شمار مي‌آيد؛ طوري كه بسياري از ديگر نويسندگان معاصر ايتاليايي همچون ايتالو ازووو، لوييجي پيراندلو و ايتالو كالوينو تا حد زيادي از وي تأثير پذيرفته‌اند. به واقع ردپاي شخصيت inetto را كه شخصيت غالب رمان نو و ادبيات منثور قرن بيستم ايتاليا است، بايد در آثار توتزي جست. inetto شخصيتي است ناتوان از رويارويي با هستي و وقايع، شكست‌خورده، داراي عواطف و احساساتي پرتنش و متناقض. اين شخصيت نمي‌داند معناي زيستن چيست و از اين رو هر‌گاه مي‌كوشد از خويش به درآيد و به جستجوي زندگي رود، بيش از پيش شكست مي‌خورد و سرخورده مي‌شود. او به واقع به ضعف و ناتواني‌هاي خويش به خوبي آگاه است و از اين رو به وقايع و حوادث تن مي‌سپارد و آگاهانه شكست خويش را مي‌پذيرد. زنو كوزيني در رمان وجدان زنو (ايتالو ازووو) و ماتيا پاسكال در رمان مرحوم ماتيا پاسكال (لوييجي پيراندلو) نقطه اوج اين نوع شخصيت‌پردازي هستند.

هنر توتزي و آثار وي همچون زنبوري شيفته و مشتاق توصيف شده است كه شهد نادرترين گل‌ها را مي‌چشد، ولي هيچ عسلي توليد نمي‌كند. هنرمندي كه مايل است هنري بيافريند، ولي نمي‌داند كدام هنر.

از عناصر و دستمايه‌هاي عمده و اساسي آثار توتزي رؤيا sogno، معما enigma و تأخيرritardamenti  هستند، كه از طريق زباني سيال و روشن و گاه در قالب قطعه با واقعيت درهم تنيده مي‌شوند. حضور بي‌پايان رؤيا و معما است كه موجب مي‌شود روابط علت و معلولي جاري ميان وقايع گسسته و بحران و آشفتگي هر چه بيشتر به تصوير كشيده شود.

مجموعه داستاني از اين نويسنده به قلم نگارنده در دست ترجمه است.

مصلوب

با خود مي‌انديشيدم شايد جهاني وجود داشته باشد كه خداوند آفرينش آن را به اتمام نرسانده باشد. ماده نه مرده است و نه زنده. مجموعه گياهاني وجود دارند كه تقريباً همگي مشابه‌اند؛ و طرح‌هايي از جانوران بي‌شكل، كه قادر نيستند از گل و لاي خويش تكان بخورند زيرا نه پاهايي دارند و نه چشماني.

رنگ گياهان اين جهان قابل تمييز نخواهد بود؛ زيرا رنگي ندارند. تنها هنگامي كه قرار است بهار باشد، مي‌توان عطر آنها را شنيد كه اما به بوي گل و لاي آغشته است. طرحي از آدم نيز وجود دارد؛ ولي بدون روح. نه مي‌تواند سخن بگويد نه ببيند، ولي حس مي‌كند كه به گرداگردش گل و لاي حركت مي‌كند؛ و به همين خاطر احساس ترس مي‌كند.

نه خورشيدي وجود دارد و نه ماهي؛ و جهاني است كه در معزول‌ترين بخش نامتناهي باقي مي‌ماند؛ آنجا كه ستارگان هرگز جابجا نمي‌شوند؛ آنجا كه تنها ستاره دنباله‌داري چند خاموش مي‌گردد؛ تقريباً گويي كه كيفري باشد. اين حيات نيمه كهن‌تر از حيات ماست.

علي رغم اين مناظري با زيبايي ژرف وجود دارند، كه به نظر مي‌آيد تمامي آن زيبايي را كه در عالم ما در روح و موجودات لطيف‌تر موجود است در خود حمل مي‌كنند.

از آنجا كه دائماً غروب است، گل و لاي، تقريباً سرخ ‌رنگ، در آن روشنايي، چون طلا مي‌درخشد. در عين حال خاك رس، نزديك كناره‌هاي آب، همان رنگي را داراست كه ميان ما نيز رنگ دريا را به خاطر مي‌آورد.

ولي آدم همان گونه كور، بر جاي مانده در ميانه، مي‌پندارد كه ظلمتش نور است؛ و هنگامي كه باد موسمي بر فراز پوستش مي‌گذرد او خيال مي‌كند كه گام برمي‌دارد. ادامه... 

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در چهارشنبه هجدهم دی 1387 |