پس خدا بر من ببخشايد

پس خدا بر من ببخشايد برايم ضروري بود
تغذيه كنم. در جهان روانكاوانهي ايدههايم
واپسين ستاره سقوط كرد. در جهان روانكاوانهي
ايدههايم ايدهي خدا بالفطره بود. در جهان روانكاوانهي
كودكيام واپسين خدا هبوط كرد.
در جهان انگليسي كودكيام موناد هبوط كرد.
موناد شكوهمندانه بر فراز جهان
نظاره ميكرد.
*
براي تار و پود اين عالم كه با هر هبوطِ ما امتناع ميكند از هبوط
من باز و باز فرياد ميزنم با دهانِ روزه و نان در دهان
كه آزادي از پيش مراقبت شده، تحقق يافته باد.
*
زندگي كوتاه است
تأخير گناه سنگيني است.
رنگها رنگها واكهها واكهها

رنگها رنگها واكهها واكهها
دارم در انبوهي از اشياء نفوذ ميكنم، زيرا كه
امروز خورشيد اين نور الكتريكي را ميتاباند
كه هر انديشه در مغزم را برهنه ميسازد، و
در قلبم رگ و پيهاي شفاف گشته را آشكار ميسازد
آنجا كه زخم دهشتناك به سهولت عيان ميگردد.
از كجا ميآيد اين خورشيد كه در گوشهايم فرو ميتابد
از كجا ميآيد اين جنون كه به خودي خود پديدار ميگردد
خندان به دور از لنگر كشيدنهاي كهن
كاهل و انديشناك همواره سوژهاي
براي مرگ كه از بالها نگاهش ميدارد. زيرا كه همواره
تو بازخواهي گشت به پناهِ هقهقات
خانهي سياهت، ديوارهاي زندانت.
آمليا روسلی: شاعر لغزش (lapsus) به تعبير پازوليني. خطاها و لغزشهايي كه گاه ساخته و پرداخته خود شاعر است و گاه به راستي در بافت شعر رخ ميدهد. زبان شعري روسلي عليرغم موسيقي و هارموني دروني تا حد زيادي مكانيكي است و يادآور تجارب آزمايشگاهي وحشتناك، تومورها، انفجارات اتمي و آزمايشهاي خطرناك علمي است. چنانكه گويي روسلي اشعارش را در آزمايشگاه و به زير ميكروسكوپ سروده باشد.
من كور هستم / چرا كه تو هنوز گام برميداري! / من كور هستم كه تو هنوز گام برميداري / و جهان تهي است و جهان كور است اگر كه تو هنوز گام برميداري / آويخته به چشمان ملكوتيام.
پازوليني در يادداشتي كه بر اشعار روسلي نگاشت اظهار ميكند كه شاعر از طريق همين لغزشها خود را به نقد ميكشاند. روسلي برخوردي خشونتآميز با زبان دارد و زبان را به غايت فشرده ميسازد. خشونت زباني بيگانه از خود نه از طريق زباني ديگر بلكه طي فرآيند فروپاشيدگي (تخريب) موسيقايي (به زعم خود شاعر).
هارموني و موسيقي زبان به سمت نابهنجاري و ويرانگري پيش ميرود. اتفاقي كه در موسيقي شوئنبرگ رخ ميدهد: پرخاشگر، ويرانگر و تا حدي مكانيكي. زباني كه تا مرز بيمعنايي پيش ميرود:
هيولا را متقاعد كردم به كنارهگيري / در اتاقهاي پاكيزهي هتلي خيالين / در جنگلها افعيهاي كوچك موميايي شدهاي بودند./ خود را به شفاي شعر آراستم / اما براي زندگي مرده بودم / احشايي كه گم ميشوند / در ميان آشوب / در آنجا تو پس رانده شده به دست علم جان ميسپاري. / جهان كم ضخامت است و مسطح: / فيلهاي كمي به آهستگي در آن گردش ميكنند.
اين لحظهي انفجاري زبان تابع هيچ قاعدهاي نيست و فاقد هر گونه خاطره است همچنانكه در مورد كامپانا روي ميدهد: خاطرهاي كه هيچ چيز به خاطر نميآورد. زبان به وضعيت بدل ميشود. وضعيتي كه در آن هر گونه قصد ارتباط پذيري را فرو مينهد؛ و به تعبير آندرهآ پونسو بيشتر بيانگر يك نياز و تماسي اپيدرميك با خويش و با آن چيزي است كه او را به هراس مياندازد. با اين حال نياز به معنا يافتن و گناهِ بيانِ امر بيانناپذير را در خود حمل ميكند.
«روحي كه هيچ چيز نميخواهد، هيچچيز نميداند و هيچچيز نميخواهد بتواند». (مادالنا دپاتزي)
زباني كه به وضعيت نوشتار نزديك ميشود؛ نوشتاري تكهپاره با ارجاعاتي بيشمار به متون مقدس. نوشتاري كه زخمها و جراحات درون زبان را تا حد زيادي آشكار ميكند. روسلي با نوشتار به مثابه تن برخورد ميكند: تني بيمار، زخمگين، تهديد شده و به طرزي بيرحمانه شكنجه شده.
چشمان من كه گشوده نميشوند، از / خواب يا شكنجه.
شايد اين توصيفات آندرهآ پونسو مناسبترين تعبير براي نوشتار روسلي باشند: اين فوران مداوم خون و نفس، اين تشنج پيشا ـ موسيقايي تن. تنها تماسي فيزيكي، ميان دو سطح، مرگ زبان و رمزگان، از مرگ تدريجي و اضطراب آور فرمها رهايي ميبخشد. خدا عليه خدا. از برهوت تا برهوت. بي مردم ديگر.
«من در جنگلي گم شدهام، از من چيزي نپرسيد». ( آمليا روسلي)
بيشك اين سخن ناديا فوزيني در رابطه با خودكشي سيلويا پلات، درباره آمليا روسلي نيز مصداق پيدا ميكند كه مرگ تنها با مرگ ميتواند شفا يابد. و نه با شعر. (ناديا فوزيني)

بيست روز وقت دارم
براي بر پاساختن يك انقلاب: بيست
روز ديگر وقت دارم پس از انقلاب
تا خود را بازشناسم
دفتر يادداشت كوچك و داورِِ من
لانهاي براي
ذهنهاي تازه
كلمات،
يك مشتِ
فروبسته كه تضمينشان ميكند
مغلوبناشدنيترينْ حقِ من براي بودن.
دشمن جامههايشان را از هم ميدرد
شاديْ عضوي ميكروسكوپي درونِ
ناشادي است.
در گورستان
نميتوان از شاد بودن باز ايستاد.
[da Documento, 1976]
از شاعری به شاعری
از شاعری به شاعری به زبانی بیحاصل، که
درخور ِِ آمرزیدگی است و از آن بازی یا اشارهای
کوچک برمیسازد، در آن حال که گامْ آهسته میکند بر فراز رود
تا هر بزرگمنشیای را بازگوید. از شاعری به شاعری:
بسان پرندگانی بدترکیب، که بادی را که حملشان میکند
میربایند و با هم سهیم میشوند تا گرسنگی را
رفع سازند. از گامی به گامی سببی واهی که
مشعوفشان میسازد، و چون به خود مینگرند خود را ارج میگذارند
روشنفکرانی با پیراهنهای گشوده که برنزه میشوند به زیر آفتابِ
تمامی ِ آسودگیها: یک حرکت کوچک و بداقبالانه
به فراسو رهنمونشان میسازد به همراه مرگ که گویی
فرود میآید و آنان را در برمیگیرد.
دروغین به طرزی ریشخندآمیز، و یا حقیقتی هست؟ که بتوانم
از آنِ تو نیز بدانم؟
اما در رودخانهی ممکنپذیریها کوکب کوچکِ
شبانهای نیز پدیدار میگشت: بیهودگی ِ من، بودنْ
میان نخستین غولهای شوریدگی، مسیحایی
به نشانهی وانهادگی [...]
[da Serie ospedaliera, 1963-65]
آمليا روسلی (1996 - 1930) در پاريس چشم به جهان گشود. در همان اوان کودکی پدرش که پناهنده ای ضد فاشيست بود به همراه برادرش به قتل رسيدند. او در کشورهای مختلفی چون انگلستان، آمريکا، فرانسه و ايتاليا زيست و تحصيلاتش را در زمينهي ادبيات، فلسفه و موسيقی به طور پراکنده ادامه داد. در زمينهي موسيقی به عنوان آهنگساز و اجراکننده فعاليت داشت؛ همچنين به فعاليتهايی در زمينهي ترجمه، مشاور نشر و همکاری با نشريات مطرح ادبی پرداخت و اشعاری را به زبان های مختلف بخصوص انگليسی می نوشت. اشعار وی توجه شاعران مطرحی چون زانتزوتو، رابونی و پازولينی را برانگيخت. فشار کار، مرگ مادر و مطالعات بي شمار منجر به تحليل قوای عصبی در او گرديد؛ تا اين که در سال 1969 به بيماری پارکينسون مبتلا گشت. واپسين سالهای عمرش را در رم گذراند و در سال 1996 با پرت کردن خود از پنجره آپارتمانش به زندگي خويش خاتمه بخشيد.
شعر "تأثير گذار و قدرتمند" آمليا روسلی در ادبيات ايتاليا از جايگاهی مطلقا يگانه برخوردار است؛ اين انزوا در نتيجهي بيگانگی خود خواستهي شاعر در قبال جامعهي ادبی و روشنفکرانهي ايتاليا است. جامعه ای که شعر روسلی را آنچنان که بايد نشناخت. مشخصهي ويژه و يگانهي شعر روسلی، زبان نو و بکر آن است. او خود زمانی اظهار داشت: "زبانی که من گاه بگاه به آن می نويسم؛ زبانی يگانه است، در حالی که تجربهي من با تجربيات مردم ديگر مشترک است و به تمامی زبان های ديگر قابل انعکاس است". به واقع شعر روسلی نوعی نوشتار ـ محاوره ای است که تا حدودی غير رسمی مینمايد که در آن زبان شعری تا حد زيادی رو به سوی شخصی شدن دارد. بدين گونه شعر بازتابی از زندگی روانی و تخيل شخصی می گردد که اشارات و وقايع سياسی ـ اجتماعی نيز در آن قابل توجه است. پير پائولو پازولينی نخستين کسی بود که شعر آمليا روسلی را کشف کرد. پازوليني اشعاري از روسلي را به همراه يادداشتي در نشريهي ادبي "منابو" منتشر كرد و نوشتار شعری او را همچون نوشتاري سهوي و لغزش زبان (lapsus)، شعری نگاشته شده با بی دقتی و پر از اشتاباهات دستوری در استفاده از همخوانها و واکهها توصيف کرد. زبانی کاملا شخصی که "با چنان حرارتی می سوزد که نمی تواند لبخند بر لب آورد". زبان روسلی، زبانی مبارزه جويانه، معلق ميان زيبايی و خشم، جهنم و کمال است. وی از طريق اين زبان و ترکيب و خلق واژگان، واقعيت ژرف روانی خويش را بيان می کند.
"دوزخی بافته شده
با دستانی پر مهارت"
اين نوشتار تأثير گذار، اين دستور زبان متفاوت و اين هزار توی پيچيدهي ذهن و روح، به نوعی تجارب نئو آوانگارد را به ياد می آورد. اما در شعر روسلی هيچ بازی زبانی مشاهده نمی شود مگر بازی "مرگ باری" که از ميان خود زندگی می گذرد. وی شاعری است فاقد زبان مادری مگر آن زبانی که خود می آفريند. منتقد ادبی، پير ويتوريو منگالدو، زبان شعری آمليا روسلی را به خوبی توصيف کرده است: "همچون عضوی بيولوژيکی که سلولهايش به طرزی کنترل ناپذير طی فعاليتی تکثيرکننده، توليد می شوند؛ همانگونه که رشد غده ها خطری زيان بار و مرگ آفرين دارد".
شعر روسلی، شعری پروردهي انزوا، سکوت و مرگ است. او خود در رابطه با شعر گفته است: "شعر ثمرهي تأملات و پژوهش های طولانی و عقايدی پرورده به ساليان متمادی است".
با مرگ آمليا روسلی اين جنون و طغيان شعر، مبارزه و رنج مضاعف، و اين تخيل هذيان آلود نيز فروکش کرد.
در چين باستان
در چين باستان گلهای اندلسی بودند. تو برايم
سوت نمیزنی. شاخهی کج بزدلیات جز زيبايی
نبود! در دريای صاف و شانه زده به شکل جمجمهای پرچين و شکن.
پيکرهی عشق تو ترجيعبندی بود، ويرگول دانایِ
استاد که میتواند از روی ميزِ برچيده ناپديد شود.
ژاپن سنگدل و دوردست موطن توست.
ژاپن پرچين و شکن و شرح ناپذير سفری است که
از سر خواهم گرفت با غيبت تو.
تمامی جهان تهی است اگر حقيقت داشته باشد که تو هنوز گام بر میداری
تمامی جهان تهی است اگر حقيقت داشته باشد! تمامی جهان
حقيقی است اگر حقيقت داشته باشد که تو هنوز گام بر میداری، تمامی
جهان تهی است اگر تو نميری! تمامی جهان
از آنِ من است اگر حقيقت داشته باشد که تو زنده نيستی که تنها
چراغی برای چشمان مايلم. از هنگام تولدت
کور ماندم و اهميت روز نو
تنها در شب است به خاطر دوریات. من کور هستم
چرا که تو هنوز گام برمیداری! من کور هستم که تو هنوز گام بر میداری
و جهان تهی است و جهان کور است اگر که تو هنوز گام بر میداری
آويخته به چشمان ملکوتیام.
يک غزل دلنشين
يک غزل دلنشين همهي نيرويی است که در توان دارم
برای آفريدن، زندگي سادهي سرشاری که من همواره و همواره
از نو و از نو ويران کردهام، اما اين خداوند بود که درون من
فرياد میکشيد همهي چراغها را
خاموش کنيد! هيچ عشقی اعطا نشده به کسی که
از هر عشقی بيزار است مگر زندگی ِ
نگاشته بر کاغذ، در آنجا جاریست
جوانهي شيفتهي
مرگِ من.