
كرانهي خلاء
خلاءِ كرانه
اغماءِ مضحك، دردِ همخون
گياه گشنيزي رويان بر سينه
فرشتهاي كه واكنش نشان ميدهد
به فراغبالي خاص منطق!
اينجا در زندگي تو گرسنگي را زيستي
جاي داغِ ميخها تاب خوردنِ تهي
به هر برباليدنِ سروي بردبارانه
رنج كشيدنِ سگي.
*
پندار ماتمي و تكان تابي
كه وجود ندارد. آراسته به خواب فرو ميشوي
تا فرا رسيدن زماني كه خدا ميداند.
شايد بتواني بيش از تبسم به نخستين فرياد نوزادي عشق بورزي
كه وجود ندارد. نغمهخواني سپيدهدم
تابوتِ پيش از موعد.
*
مي گويند شيطان در من حلول كرده
حال آن كه فرشتهاي هستم
نه تنها مطرود
كه فاني
*
سپيداري كه دو نيم ميشود
كسي كه ميگذرد
بازيهاي كودكانهي آخر الزماني مرگبار[۱]
زمينلرزههاي لغات[۲]
*
او به تو عشق خواهد ورزيد با قضا و قدر در كفشها
با گل طاووسي پژمردهي واپسين خورشيد
با احساسي رو به سوي آشوب[۳]
*
من واپسين گلهاي
حلقهاي تهي ِ
همشكلِ ِ فروافتاده هستم.
*
من سكان كشتي را نميخواهم يا دريانورد را
+ يا - مفهوم رياضيات را
من كلامي را ميخواهم كه صدقه نطلبد
من تيشهاي را ميخواهم كه خوني نريزد
اما آن را پرتلألؤتر از هر ميلادي بيارايد
من مكر صياد را نميخواهم
و يا تخفيف براي ربودن به رغم بها
من گل شمعداني گذشت را ميخواهم
من شمعداني شرقي ِ بياقبال را ميخواهم
من آسمانخراش را ميخواهم با پروازي بينهايت
من سيلان راكتِ بيبازگشت ناسا را ميخواهم!
*
به پايان حكايت چاره به پايان رسيده است
از فردا با جهيزي عظيم به زيرزميني
از كتابهاي بيدخورده خواهم رفت.
*
تو را با جامههايي پسنديده زنده به گور كردند
به همراه راهبگاني كودكصفت و نگاهبان تنها براي تو
كُشته در سكوت ناهوشيارِ
ستارهي دنبالهداري كاشته، موهوم
*
تكيهاي از خلاء به من بده
يك كَسر يك هيچ يك صفر به من بده
نسخهبرداري بندباز براي خوشنود ساختن ِ
مغز خورده شده در رؤيا
چشمانداز هموار شهر از اين پايين
آنجا كه وقفه هيچ است آنجا كه الاهه
در تاريكي كركرهها را ارضا ميكند.
حفرهاي به من بده همواره گيج
گيجكننده تا با كنارهي لباس بيدخورده
بتوانم جان بسپارم با نياز خنده.
*
الفبا مرده است[۴]
گوشهي كوچك مرده است
فرشتهي كوچك مرده است
سنجاب مرده است
اسباببازي مرده است
بازيگر نمايش مرده است
نصبكنندهي اعلاميهي فيلمها مرده است
كتابدار مجازي ديجيتالي مرده است
شكوه[۵] خيالين مرده است
*
بانوي ِ خواب
قانون ِ زاويه
اتاق ِ بقا
شناور شدن بابل
از برلين تا جام مقدس
*
گرداگرد پلكان يك رديف پله از دوزخ
براي خارج شدن براي داخل شدن براي ماندن
دشتي صورتيرنگ بيهيچ چشمهاي
*
كورها با دستهايشان بسان پرستوها
به امر باد به هر سو ميچرخند
سر فرود آوردن شاعر در نگاهشان
*
تيزگري را ميشناسم
كه استوار دوچرخه ميراند
و خدا ميداند كه چگونه زندگي ميگذراند
با آن همه تيغ كه به دوش ميكشاند
زار و نزار از زمان بيتقدير
گاهبگاه آوازخوان به جستجوي ديگري
*
اي الههي مغموم مرداب
بر اين زمين هموار بياويز
عشق دهشتناك به ديوانگيات كشاند
نفرت و سياهي نظرت را در خطر افكند
۱. Apocalittiche مرتبط با Apocalisse كتاب مكاشفه يوحنا كه به پيشگوييهاي موحش روياي مكاشفه يوحنا در آخر الزمان اشاره دارد. همچنين به مفهوم هر چيز وحشتناك و مرگآور است. م.
۲. Idiomi در لغت به مفهوم لهجهها و زبانهاي خاص است. تركيب «زمينلرزههاي لغات» اشاره دارد به اسطورهي بابل كه طبق آن خداوند زبان واحد انسانها را ويران كرد و موجب اختلاف در لغات گرديد. اسطورهي بابل به زعم دريدا تولد ترجمه است كه خدا آن را بر انسانها تكليف كرد. م.
۳. Incubo اشاره به «كابوس كائوس» caos يا انفجاري كه از آن هستي شكل گرفت. آشفتگي، هرج و مرج و بينظمي در بدو خلقت جهان. م.
۴. پاسخ طنزآلود مارينا پيتزي به اين گفتهي معروف نيچه: «خدا مرده است». از نظر پيتزي در جهان معاصر نه تنها انديشهي الاهي چون خدا نابوده شده، بلكه كوچكترين و ناديدنيترين چيزها همچون اسباببازي كودكان نيز مرده است. طنز اين شعر در اينجا نهفته است كه در تقابل با امر متعالي و بزرگي چون خداوند، به چيزهايي كوچك و معمولي اشاره ميشود كه در زندگي روزمره چنان عادي شدهاند كه ديگر چندان به چشم نميآيند و اين خود عمق فاجعه را دو چندان ميكند. م.