بر انديشيدن توانا بودن! بر حس كردن توانا بودن!
از آنجا كه به خوبي ميدانم چگونه مسائل بياهميت توانايي عذاب دادنم را دارند، مصممانه، از تماس با
مسائل بياهميت اجتناب ميورزم. هر آن كه، همچون من، آن هنگام كه ابري از مقابل خورشيد ميگذرد رنج ميبرد، چگونه خواهد توانست در ظلمت روز پياپي ابرآلود زندگياش رنج نبرد؟ تنهايي من نه در جستجوي سعادت خلاصه ميشود، كه توانايي رسيدن به آن را ندارم؛ و نه در جستجوي آرامش، كه تنها زماني به دست ميآيد كه هرگز آن را از دست نداده باشيم. بلكه جستجويي است براي خواب، نيستي و اندکی تسليم.
چهار ديواري اتاق درهم ريختهام برايم همزمان حبس و تبعيد، بستر و گور است. شادترين ساعاتم هماني هستند كه در آنها به هيچ چيز نميانديشم، هيچ چيز نميخواهم، و حتي خواب نميبينم، گمگشته در گرماي گياهي ِ وهمآلود، و در عطري خالصْ گسترده بر سطح هستي. و بيهيچ تلخكامي آگاهي ِ گنگ هيچْ نبودن، طعم پيشاپيش مرگ و حذف شدن را ميچشم.
هيچگاه كسي كه بتوانم او را «استاد»ي بنامم نداشتهام. هيچ مسيحي براي من نمرده است. هيچ بودايي راه را بر من ننمايانده است. بر قلهي رؤياهايم هيچ آپولو و مينهورايي پديدار نگشتهاند تا روحم را روشنايي بخشند.
*
امروز به يكباره احساسي نامعلوم و مسلم در درونم شكل گرفت. در اشراقي نهاني، دريافتم، كه هيچكس نيستم. هيچكس، مطلقاً هيچكس. در تلألو چراغ آنچه را شهري پنداشته بودم برهوتي يكدست و هموار پديدار گشت؛ و نوري كه از سمت چپ ميتابيد و خودم را بر من مينماياند هيچ آسماني را بر فراز خويش آشكار نساخت. اين فكر مرا ربود كه ممكن است پيش از اينكه عالم تكوين يافته باشد وجود داشتهام. اگر ناگزير از تجسد بخشيدن به خويش شده بودم، بيخويشتن به خود تجسد ميبخشيدم، بيتجسد بخشيدن به خويش.
من حومهي شهري ناموجود هستم، شرح مبهم و درهم كتابي نانوشته. من هيچكس نيستم، هيچكس. نميتوانم حس كنم، نميتوانم بينديشم، نميتوانم بخواهم. شخصيتي از رماني ناتمام هستم، كه بيثبات و از هم پاشيده گذر ميكند بيآنكه از واقعيتي برخوردار بوده باشد، در ميان رؤياهاي آن كه نتوانسته كاملم كند.
مدام در حال انديشيدنم، مدام در حال حس كردنم؛ ولي انديشهام فاقد منطق است، شور و نشاطم فاقد شور و نشاط است! از دريچهاي در آن بالا، به درون فضاي نامتناهي سرنگون شدهام، در سقوطي بيجهت، بيپايان و تهي. روح من گردابي سياه است، گردبادي به گرد خلاء، حركت اقيانوسي بيحد و مرز گرداگرد حفرهاي از هيچ، و، درون آبهايي، كه بيشتر گرداباند تا آب، تصاوير هر آنچه در اين جهان ديدهام و نوشتهام شناور است: خانهها، چهرهها، كتابها، صندوقچهها، پژواك موسيقي و تكههايي از صداها در گردابي شوم و بيانتها در گردشاند. و من، من به راستي، مركزي هستم كه تنها به لحاظ علم هندسهي مغاك وجود دارد؛ هيچي هستم كه گرداگردش اين حركت شكل گرفته است، چنان پاياني بر خويش، به همراه آن مركزي كه تنها به اين دليل وجود دارد كه هر دايرهاي بايد مركزي داشته باشد. من، من به راستي، چاهي هستم بيديوار ولي به پايداري ديوار، مركز همه چيز با هيچْ به گردش.
و چنانكه گويي دوزخ در من بخندد، و حتي بدون انسانيتِ اهريمناني كه ميخندند، ديوانگي پر سر و صداي جهان فرومرده، جسدِ چرخزنانِ فضاي جسماني، پايان تمامي جهانها كه به تيرگي در باد شناور است، از شكل افتاده، خارج از زمان، بيخدايي كه آن را آفريده باشد، و حتي بيخويشتن خويش كه در ظلمتِ ظلمات در گردش است، ناممكن، يگانه، همه چيز.
بر انديشيدن توانا بودن! بر حس كردن توانا بودن!
مادرم زود هنگام از دنيا رفت، و من او را نشناختم...