خورشيد به همراه ماه، دريا به همراه جنگل

خورشيد به همراه ماه، دريا به همراه جنگل،
بوسيدن همه با هم با يك دهان.
ولي پسرك نميداند. به سوي دري با نوري
غمناك ميشتابد. و دهانش فرو مرده مينمايد.
*
آسمان تهي است. ولي در چشمان سياهِ
آن كودكْ من خدايم را به نيايش خواهم نشست.
ولي خدايم سوار بر دوچرخه از آنجا دور ميشود
و يا با فراغ بالي ديوار را خيس ميكند.
*
با آسماني پوشيده و هوايي ملايم
انباشته از همهمههاي غايب دور از دست
به سن و سال ميانهي من (نه جوان و نه پير)
به فصلي نامعلوم، به تابناكترين ساعت
مرا با شما چه كار اي سنگريزهها و خرده شيشههاي تهي؟
آيا عشق در دوردستها بود و يا در همه چيز؟
*
شفا خواهي يافت. آواي قطارهاي دوردست
به گوش ميرسد، ـ و شهر ِ شبانه
نسيم وزانِ شمال را گم ميكند،
و لحظهاي به خواب فرو ميشود
در انتظار نسيمي از جانب ناقوسها.
*
همين كه، شرابِ
مطبوع باران به آبي گلآلود، درمينشيند
رو به خاموشي ميرود...
*
شايد جوانيْ تنها همين باشد
عشق ورزيدنِ مداوم ِ حسها بي هيچ ندامتي.