تبليغاتX
تكه ‌پاره‌ها

 

بحران نقد، بحران ادبيات

1. دير زماني است كه از بحران نقد ادبي سخن رانده مي‌شود، از بحران فرهنگ به طور كلي، از بحران رمان، از بحران ادبيات، و اين امري است كه همگان بر آن توافق دارند. چند سال پيش سگره (Segre) از بحران سخن گفت: بر اين گمانم كه بي‌شك دستاوردهاي مشروط وي در باب وضعيت نقد قابل تقسيم و اشتراك باشند.

به باور من بحران نقد پيوندي تنگاتنگ با بحران ادبيات دارد: اگر ادبيات وجود داشته باشد نقد هم وجود دارد؛ اگر ادبيات وجود نداشته باشد نقد هم محو و نابود خواهد شد. ادبياتي كه از دلايل و منطق نقادانه تغذيه نكرده باشد قابل تصور نيست. اين بدان معناست كه اقسام نقد به زعم من در سال‌هاي آتي در ارتباطي تنگاتنگ با اقسام ادبيات خواهند بود. و از سوي ديگر اصرار بر اين نكته مخاطره‌آميز مي‌نمايد. به شخصه بر اين باورم كه ادبيات امكان خاص خويش را داراست هر چند مديوم (medium) ادبي، چندي است كه ديگر، مديوم اصلي و مركزي فرهنگ نيست. نوشتار امري عمده و اساسي است، به رغم اينكه آن موقعيت مسلط، و به واقع منحصر به فرد، را كه همواره دارا بوده است، بيش از اين ندارد و قادر نخواهد بود داشته باشد. از زماني كه سينما، عكاسي و رسانه‌هاي (media) ديگر پا گرفته‌اند، نوشتار بُعدي نو كسب كرده و نقشي متفاوت اتخاذ نموده است. و امروزه چه بسا: چه رسانه‌هاي تصويري و چه [رسانه‌هاي] اطلاع‌رساني امكاناتي را در اختيار مي‌گذارند كه نوشتار ديگر از عهده‌ي برآورده ساختنشان برنمي‌آيد. براي مثال امروزه يك پيام «آوانگارد» (به مفهوم فشرده‌ي كلمه) از طريق مديوم گفتاري منتقل نخواهد شد: ممكن است از طريق رسانه‌هاي ديگر انتقال يابد. و در هر صورت نوشتار به كسب كاركردي بنيادين ادامه مي‌دهد، زيرا زبانِ نقد نوشتار است و من قادر نيستم هر نوع فرآورده‌ي نو و به دور از تأمل، به عبارت ديگر به دور از نقد را متصور شوم.

2. ادبيات و بنابراين نقد براي چه كسي مي‌تواند جالب توجه باشد؟ منتقد براي چه كسي مي‌نويسد؟ به اعتقاد من همه‌ي آن كساني كه به طريقي نه صرفاً لذت‌باورانه و اثر‌گذارانه به ادبيات علاقه‌‌مند‌اند ضرورتاً به نقد اشتغال دارند. با جواناني روبرو مي‌شويم كه شور و علاقه‌اي بس وافر به ادبيات دارند، كه شايد خود آنان نيز دستي در نوشتن دارند، يا رؤياي نوشتن را در سر مي‌پرورانند. چنين به نظرم نمي‌رسد كه در محيط‌هاي ويژه‌اي به خصوص از نوع جوان‌پسند، كه در هر صورت [محيط‌هاي] مهم‌تري هستند، فقدان علاقه به ادبيات بايد احساس گردد. حتي آن هنگام كه من به جوانان مي‌انديشم اغلب به آناني مي‌انديشم كه در مكان‌هاي معيني با ايشان برخورد دارم: دانشگاه و يا كتابخانه‌ها، بدين ترتيب جواناني نه نماينده‌ي دنياي جواني به مفهوم جمعي آن، كه به رسانه‌هاي ديگر، شايد از نوع موسيقايي، حساس‌تر است. ولي همين جهان، ادبيات را به طرزي پيش‌داورانه طرد نمي‌نمايد. نوشته‌هاي نقد ضمن بحث و گفتگو با ديگران و در ميان گذاشتن مسائل مواجه ‌شده، شكل مي‌گيرند.

ما همواره براي يك مخاطب مي‌نويسيم. و ممكن است احتمالاً مخاطبي خيالين باشد. [مسأله] به مخاطبي مربوط مي‌شود مشتاقِ فراتر رفتن از فوريت آنچه مي‌خواند. بدين وصف مخاطبي كه چندان با‌تجربه و فرهيخته نباشد، همچنان كه آمادگي فهم اين امر را دارد كه ما همواره در حال تجربه كسب نمودن هستيم. ما براي مخاطب جهت شكل گرفتن و به منظور حفظ شكل‌بخشي خويش مي‌نويسيم (و چه بسا مي‌توان از يك داستان يا آنتولوژي ادبي بهره جست).

از سوي ديگر، نوشتار ادبي نيز با اين قسم مسائل سر و‌ كار دارد. يك نويسنده، براي چه كسي مي‌نويسد؟ مي‌دانيم كه براي خواننده‌اي جهت توليد‌پذيري مي‌نويسد.

نويسنده كه مخاطب مشخصي دارد عملكردي متفاوت پيش رو دارد، به عبارت ديگر مي‌داند كه سلايق عموم چه هستند، چه داستاني بيشتر با سليقه‌ي عموم سازگار است و آن را مي‌نگارد در حالي كه بر اين باور است كه توسط حداكثر مخاطبان مورد مطالعه قرار مي‌گيرد و از اين رو توقعات بسياري را برنمي‌انگيزد. دقيقاً نقد از اهميت و بُعد فزاينده‌ي اين نويسنده مي‌كاهد؛ و دلمشغولي‌اي ندارد مگر مطالعه و پژوهش درباره‌ي ذوق و سليقه‌ي خوانندگان: به منظور جهت بخشيدن به مطالعه و بررسي جامعه‌شناختي با گرايشات اجتماعي معيني. ليكن چنين نويسنده‌اي چيزي را كه خواننده توقع ندارد بر زبان نخواهد راند؛ و براي زماني دراز قادر نخواهد بود در رديف نوشته‌هاي اصيل قرار گيرد: به مرور زمان از اعتبارش كاسته و تاريخ مصرفش خواهد گذشت. آنگاه مورخان و جامعه‌شناسان بدان خواهند پرداخت، به قصد بررسي وضعيت نشر، خوانش، فهرست‌هاي آماري خوانش، والخ.

منتقد خطاب به جمع مخاطبان مشخص و از پيش تعيين‌‌شده‌اي نمي‌نگارد. و به هيچ رو قصد ندارد كه آن را بسط و گسترش بخشد. [وي] مي‌كوشد به تفكر خاصي بپردازد و به خواننده اطمينان مي‌ورزد. استاندال (Stendhal) (براي اينكه مثالي بزرگتر زده باشيم و به منظور افزايش توليد خلاقانه) اظهار مي‌داشت «من در 1900درك خواهم شد»: به عبارت ديگر عموم مخاطب دورانش را كنار مي‌نهاد و به امكان مخاطبي ديگر اطمينان مي‌ورزيد. مثالي كه بدان اشاره نمودم چندان دقيق نيست. ليكن براي بيان اين مقصود از آن بهره مي‌جويم كه نقادي، در حكم تعهدي كه هدفمندي‌اي صريح و وساطت [يا دلالي] را دنبال نكند ـ اشاره‌اي به دايرة المعارف نيز مي‌نماييم كه مستلزم شرح و بسط امور بر طبق استانداردهاي فرهنگي زمانه است ـ، از دايره‌ي تعاريف بس فشرده گريزان است و عمل مخاطره‌آميزتر و آزادتري است. شايد بتواند پژواكي چند يابد، تداوم پيدا كند، و يا اينكه به درون هيچ فرو غلتد. سخن كوتاه تعهدِ تأملي شخصي است كه اما به ديگري عرضه مي‌شود و نيازمند ديگري است. نقادي يك ژانر ادبي است. و تمام ادبيات مدرن (خلق اثر يا نقد) مرهون جمع مخاطبان است و از آن پيشي مي‌گيرد؛ مي‌كوشد به آن سوي افق‌هاي توقعات راه يابد.

3. آيا حقيقتاً بايد افق دريافت را نظاره‌گر باشد؟ بي‌شك اينچنين است. هر دوره به روشي متفاوت متني واحد را قرائت مي‌كند، زيرا فرهنگي كه در آن شكل گرفته است دگرگون مي‌گردد. بدين ترتيب وضعيت نقد مسئوليتي را اتخاذ مي‌نمايد. و ناقدان بزرگ نظير نويسندگان بزرگ كمابيش نادرند. منتقد، به فرض اينكه حساب‌گر باشد، همواره پيش‌دستي مي‌كند: چيزي بر زبان مي‌آورد كه نخستين واكنش‌هاي منفي حيرت‌زدگي را برمي‌انگيزد و از همين رو نحوه‌ي انديشيدن و قضاوت را متحول مي‌سازد. اليوت (Eliot) عقيده‌ي خاص خويش را در ادبيات انگليسي مطرح مي‌كند كه [در آن] ميلتون (Milton)، وردزورث (Wordsworth) و رمانتيك‌ها را مجزا مي‌سازد، و آن [عقيده] را تحميل مي‌نمايد. ضروري است كه نقد را چنان ادبيات به منزله‌ي ابداعي توليد‌گرانه به شمار آورد. بدين سبب به دريافت به ديده‌ي شك مي‌نگرم، لااقل هنگامي كه در تقابل با توليد قرار مي‌گيرد. مسلماً هنگامي كه متني را قرائت مي‌كني خود را در وضعيتي دريافت‌‌گرانه قرار مي‌دهي، ولي فقط هنگامي كه مي‌كوشي آن [متن] را درك كني از آن لذت خواهي برد. دريافت هنگامي واجد اهميت است كه توليد‌گر مي‌گردد، يعني توليدِ نقد مي‌كند. از سوي ديگر توليد‌كننده و شاعر نيز دريافت‌گر هستند. [هنر] اليوت، به طور تصادفي تكوين نيافته است: همه‌ي آن كساني را كه اساتيد به شمار مي‌آيند مطالعه نموده است. مسأله آن است كه توليد دريافت‌گرانه است و دريافت توليدگرانه: نمي‌توان به صرف كاربرد اثرگذارانه‌ي متن بازايستاد. تنها هنگامي عميقاً فهم نمودن را آغاز مي‌كني كه تأمل كردن و به بازي گرفتن مقوله‌هاي فرهنگي را آغاز كرده باشي. تأمل، چيزي بيش از اطلاعات تخصصي، [براي مثال] در باب دانته، در اختيار ما خواهد گذاشت: اين چيزِ بيشتر نقد است، كه پيوند ميان متن و فرهنگ آن كس كه قرائت مي‌كند را شرح مي‌دهد. مي‌توان يك متن را، چنانكه غالباً روي مي‌دهد، به منزله‌ي گفتگويي ناب و اصيل قرائت نمود: ليكن اگر آن را بازگشاييم، تفكر آغاز مي‌شود، نقد آغاز مي‌شود: و تمامي اين ديگر دريافت نيست.

4. به روشني پيداست كه ساده‌‌ترين روش غير مشروع ساختن نقد است، همچنان كه ساده‌‌ترين چيز براي بيان كردن، تعبير «ادبيات مرده است»: چنين به نظر مي‌رسد كه ديگر كاركردي از آنِ ادبيات مشاهده نمي‌شود؛ و اگر ادبيات مرده است، بي‌شك نقد هم مرده است. اگر ادبيات خلاقانه رو به خاموشي رود، ديگر هيچ‌كس ادبيات را درنمي‌يابد و بدين ترتيب قابليت‌هاي نقد درك نمي‌شوند. لئوپاردي (Leopardi) اظهار مي‌داشت كه بدي عصر و زمانه‌اش خسران فهم و ادراك لازم جهت فهم نمودن شعر بود؛ فهم و ادراكي به طور ماهرانه «فرا آموخته ‌شده»، كه در موردي چون لئوپاردي، در پي مطالعه‌ي ويرژيل (Virgilio)، هوراس (Orazio)، دانته (Dante)، پترارك (Petrarca) و غيره حاصل شده است. اگر فاقد چنين حساسيتي نسبت به يك متن هستي، آن متن از چنگت خواهد گريخت. لئوپاردي به قصد حفظ نمودن [متن] دو نوع ادبيات نو را متصور مي‌شد: يك نوع مخصوص فرهيختگان (كه هنوز ويرژيل را درك مي‌كنند) و يك نوع مخصوص عوام، كه امروزه آن را [ادبيات] عامه‌پسند مي‌خوانيم. لئوپاردي دو قرن پيش اين گفتار را پيش كشيد. بيش از يك قرن پيش مالارمه (Mallarmé) آن را تكرار نمود، هنگامي كه از «اعتصاب شاعران» سخن گفت.

مضمون مرگ ادبيات تمامي مدرنيته را فرا گرفت؛ و مقابله با آن به انتها نرسيده است. بدين ترتيب مي‌توانيم خوشبين باشيم. گمان مي‌كنم ما بايد عملكردي اتخاذ كنيم كه گويي ادبيات و نقد بايد «صرف‌نظر» از همه چيز ادامه يابند. اين تعبير از آن من نيست: لوكاچ (Lukacs) جوان از رمان گويي كه از «هنرِ صرف‌نظر» سخن مي‌گفت. كار كردن «صرف‌نظر» از: شايد نشانه‌هاي بي‌شماري كه به نظر مي‌رسد راه را بر يك خلاقيت نو فرو مي‌بندند، خلاقيتي كه از همان ثقلي برخوردار باشد كه در قرن بيستم دارا بوده است؛ هنگامي كه ـ به ياد مي‌آوريم ـ گاليمارد نيز نوشته‌ي پروست (Proust) را در وهله‌ي نخست نپذيرفت.

اولاً، اين مسأله مد‌‌نظر است كه، ادبيات حداقل تا به ديروز مقاومت نموده است؛ و ثانياً، آشكارا از دلايلي مبهم و صعب‌الوصول جهت تحليل‌پذيري به قصد موجوديت يافتن برخوردار بوده است: ضرورت ادبيات مد‌نظر بوده است. از سوي ديگر ادبيات تنها به اين دليل موجوديت نيافته است كه نويسندگان بزرگي وجود داشته‌اند كه، امروزه ممكن بود وجود نداشته باشند. به واقع امروزه، و به نحوي مشخص‌تر از ديروز، دانش واقعي علم است؛ هر چيز ديگر مغشوش و درهم مي‌نمايد، ليكن تحت چنين وضعيت غير انسان‌باورانه‌اي در جهان، نياز به وجود يك حقيقت، به روشني، پيداست ـ و ادبيات اگر حقيقتي توليد كند كاردكردي مؤثر خواهد داشت ـ [حقيقتي] كه از نوع علمي نباشد. فرهنگ‌هاي بي‌‌شمار و دانش‌هاي بي‌‌شماري وجود دارند كه به رغم آنكه از نوع علمي نيستند ضروري مي‌نمايند. براي مثال اخلاقيات (etica). هيچ امكان وجود اخلاق گسترده و فراگيري براي همگي ما موجود نيست، كه بدين‌ترتيب بتوان بدان گرايش پيدا كرد؛ در حالي كه يك نوع انسان‌باوري مربوط به حقايق علمي وجود دارد، [حقايقي] كه توسط يك اجتماع علمي قابل‌مهار و اثبات‌پذير هستند. لوپريني (Luperini) به درستي از يك اجتماع هرمنوتيكي (comunità ermeneutica) سخن مي‌گويد: [اين اجتماع] علمي نيست، بلكه گروهي است كه به حقيقتي خاص متن مي‌پردازد كه نمي‌توان از كليتي از نوع علمي توقعش را داشت و به رغم اين ممكن است از اهميتي اساسي براي بشريت برخوردار باشد. خلاصه اينكه ضروري است دانش ادبيات را از دانش و علوم دقيق و بي‌كم و كاست ديگر كه بر پايه‌ي رياضيات، زبان‌هاي مصنوعي و... شكل گرفته‌اند مشخص كرد. شعر مستحكم است بي‌آنكه دقيق و حساب ‌شده باشد؛ و نقد ژانري ادبي است كه ميان ادبيات و فلسفه جاي دارد. به علاوه فلسفه نيز علم نيست. اگر به عوض سخن گفتن از بحران نقد از بحران فلسفه سخن گوييم (چنانكه ضمناً مشهود است)، همان مسائلي را كه در رابطه با نقد و ادبيات با آنها مواجه شديم بازخواهيم يافت. در صورتي كه هرگز گفته نخواهد شد كه بحران علم وجود دارد، مگر آنكه مشروط، مربوط به بهداشت و افزايش جمعيت باشد. بحران علم معنايي ديگر را مي‌رساند: علم در كشورهايي دچار بحران مي‌گردد كه در آنجا به طرزي مناسب و از نظر مالي تأمين نمي‌گردد؛ و بدين ترتيب شايد بهتر باشد كه از بحران نهادهاي علمي سخن گفت (همچنان كه براي مثال در ايتاليا).

5. در اينجا سخن كوتاه مي‌كنم و اظهار مي‌دارم كه دقيقاً آن دانسته‌هايي كه ضروري‌تر‌اند ـ ضمن اينكه رويه‌اي انسان‌شناسانه اتخاذ مي‌كنم ـ چرا كه به مفهوم زندگي، طرح‌ها و اهدافش مربوط مي‌شوند، امروزه متحمل رباخواريِ دريافت ناسنجيده و اقبال عموم مي‌گردند. به عكس، پديده ربطي به دانش علمي ندارد، كه افراد صلاحيت‌دارش بسي اندك هستند، و هر كس مطابق با تخصص خاص خويش؛ و از سوي ديگر نيز به پيشرفت‌هاي تكنولوژيكي واجد اهميت روزافزون، كه هستي جهان را دگرگون مي‌سازند. اين دانش غير كالايي‌شده است كه امروزه با جديت و تعهدي تمام و كمال از آن دفاع و برگزيده مي‌‌شود؛ در مقابل ادبيات براي سرشت محافظه‌كار ما جالب توجه نيست و پيامدهايي علمي و محاسبه‌گرانه ندارد. و بدين ترتيب هدف و غايتش گفتگو مي‌گردد (كه نمي‌توان از آن صرف‌نظر كرد).

ليكن اگر همساني هنر عامه‌پسند و هنر غير عامه‌پسند را طرد كنيم ـ در اينجا بحث بي‌اندازه پيچيده است و در حال حاضر نمي‌توانيم بدان بپردازيم ـ ضروري است كه اين سخن را از سر‌گيريم كه ادبيات، همچون تأمل اخلاقي و تأمل فلسفي، به فرهنگ به مفهوم انسان‌شناسانه عميقاً آگاهي مي‌بخشد. از اين رو ضروري است به نحوي عمل كرد كه نقد ميسر باشد. و شايد بايد راه‌حلي اندكي پاسكالي برگزيد. به بحران نقد با يك بيش از نقد پاسخ مي‌گوييم.

Guido Guglielmi, Crisi della critica, crisi della letteratura, Bollettino ‘900, 2000, n. 1-2 

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 |