تبليغاتX
تكه ‌پاره‌ها

 

نفت (طرح رمان)

يك مرد و همزادش، يا بدلش. قهرمان لحظه‌اي آن يكي است و لحظه‌اي بعد آن ديگري. اگر A بدلش B باشد، B بدلش A است، ولي در چنين موردي او خود A است. وضعيت روان‌گسيختگي اسكيزوئيدي است كه در يك فرد حالت دو شخصيتي ايجاد مي‌كند، كه در A پاره‌اي از صفات را گرد مي‌آورد و در B پاره‌اي ديگر را، والخ.

A بورژوايي متمول و فرهيخته است؛ مهندسي كه به پژوهشات نفت‌خيز اشتغال دارد؛ عضوي از قدرت است و بنيادگرا (اما فرهيخته، با گرايشات چپ، والخ: همه‌ي اين‌ها الزامي است).

B مردِ داراي صفات ̓ناپسند̒ در خدمت A مردِ داراي صفات ̓پسنديده̒ است: مستخدم اوست، به عبارتي به خدمات سطح پايين خو گرفته است. ميان دو روان گسيخته توافقي كامل وجود دارد. تعادلي راستين.

با واژگوني وضعيت، A مردِ داراي صفات ناپسند، از B مردِ داراي صفات پسنديده، جهت توجيه‌پذيري خويش نزد جامعه و تضمين نجات خويش از چنگ پليس و كلانتري بهره مي‌جويد، والخ.

هنگام عزيمت طي سفري اداري ـ به همراه رئيس دولت كه به يكي از كشورهاي خاورميانه عازم است A داراي صفات پسنديده، B داراي صفات ناپسند را در رم ترك مي‌گويد: ولي كمي پيش از عزيمت، متوجه مي‌شود كه B زن است. ((؟) به دليل عقده‌ي اختگي در مقابل جوانان سال 68 ). نمي‌تواند سفر را لغو كند.

B، مرد داراي صفات ناپسند، و از اين پس زن، پس از اينكه در رم تنها مي‌ماند، وقت خود را صرف انجام خدمات سطح پايين مي‌كند: اما ديگر به دنبال زن‌ها نيست (خواهران، مادران و غيره)، بلكه به دنبال مردها، جنس مذكر است. در اين مسير، تا بي‌حد و مرزي و افسار گسيختگي، سقوط مي‌كند.

او كه تنهايي و آزادي كلي‌اش تأمين گشته است ـ به اقتضاي اقامت همزادش در شرق معنا يافته است ـ تا حد نهايي به تباهي كشيده مي‌شود. آرزوي او اكنون عشق ‌بازي با تمامي مردها است، نه بيشتر نه كمتر. طبيعتاً به اين كار موفق مي‌شود. امر ترتيب داده شده، بر روي چمن، در ميان گل و لاي، تحقق مي‌پذيرد، در حالي كه به فواصل باران مي‌بارد، والخ.

بيست جواني كه عشق بازي كرده‌اند، تك تك يا به صورت گروهي، از آنجا دور مي‌شوند. به سوي مكان‌هايي روانه مي‌گردند كه زندگي آنها معمولاً در آنجا مي‌گذرد (به طرزي بسيار واقعي نشان داده شده‌اند): اما پس از يك پيچ، در انتهاي يك خيابان، در تاريكي يك حياط، در آستانه‌ي يك در بزرگ، والخ، يعني آنجا كه در زندگي‌شان ناپديد مي‌شوند، و ديگر هرگز ظاهر نمي‌گردند، گويي كه توسط هيچ فرو بلعيده شده باشند ـ به روش‌هاي مختلفي به قتل مي‌رسند: و همگي به طرزي عجيب: نشانه‌هايي از دلايل واقعي كه شخص به خاطرشان در جهان مدرن كشته مي‌شود ( به مرگ فيزيكي يا مرگي ديگر مربوط مي‌گردد).

A مرد نيك ‌صفت پس از بازگشت از خاورميانه (وظايف تبليغاتي، روزنامه‌نگاري، پيامدهاي اقتصادي و علمي)، ديگر B مرد بد سرشت را كه زن شده است نمي‌يابد. تعادلش را از دست مي‌دهد، و او خود بايد به خدمات سطح پايين كه B را به انجامشان گماشته بود تن دهد: از شأنش كاسته مي‌شود؛ با حضور فيزيكي و آگاهي خويش با آن وضعيت‌هايي كه همواره از آنها دور نگه داشته شده بود رو در رو مي‌گردد.

طبيعتاً نمي‌تواند ادامه دهد. بايد تصميم بگيرد كه فقط  ̕مردمي̒ باشد، و بنابراين ̕قديس̒.

از لحاظ سياسي و اجتماعي نتيجه اين مي‌شود كه هر چه بيشتر به راست تغيير موضع مي‌دهد، تا جايي كه تقريباً گرايشي ضمني به فاشيست‌ها مي‌يابد. در اين اثنا او نيز زن شده است، و با يك جوان فاشيست سيسيلي عشق بازي مي‌كند، كه او را وادار به اعمالي مي‌نمايد كه تنها همزادش مي‌توانست به آنها تن دهد؛ اعمالي كه از تحمل او خارج بود، والخ.

جوان فاشيست پس از عشق بازي با A، به سوي خانه‌اش روانه مي‌گردد: و او نيز به دست يك هيولا دريده مي‌شود و جان مي‌دهد.

A پس از اين كه تحت فشار موقعيت‌هاي پيرامون، شرم و پيوند با آگاهي بورژوايي‌اش كه مانع از آن مي‌شد تا B باشد قرار مي‌گيرد، بر قضيه فائق مي‌آيد: و مايل است كاري را كه جوان فاشيست يك بار براي هميشه به او آموخت تكرار كند. در اين مسير، تا بي‌حد و مرزي و افسار گسيختگي پيش مي‌رود ـ همان طور كه  B معصومانه پيش رفته بود.

او نيز بايد دست كم با بيست مرد عشق بازي كند، تا به تباهي نهايي برسد، والخ. ترتيب ملاقات، با بيست جوان را مي‌دهد، والخ: در زيرزميني كثيف در يك حومه. با تمامي آنها عشق بازي مي‌كند.

پس از عشق بازي، جوان‌ها به سوي خانه‌هايشان روانه مي‌گردند: همگي در يك محله سكونت دارند: يكي از آنها تصميم مي‌گيرد به سوي ايستگاه تِرميني بمبي پرتاب كند. معلوم نيست كه آنارشيست باشد يا فاشيست. بقيه، مست، و با الهام از هيولاهايي مشابه همان‌هايي كه هم سن و سالانشان را دريدند، دنبالش مي‌كنند.

بمب منفجر مي‌شود: صدها نفر كشته مي‌شوند، اجسادشان در دريايي از خون، كه در ميان تكه‌هاي گوشت، نيمكت‌ها و ريل‌هاي راه‌آهن، موج مي‌زند، پراكنده و آغشته به خون است.

B (كه تنها به دليل روشني قضايا او را A نمي‌خوانيم) اندوهي عميق نسبت به زندگي شرمگينانه و مطمئني كه A برايش تضمين كرده بود احساس مي‌نمايد. از آپارتمان كوچك فلاكت‌باري در حومه كه در آن اقامت گزيده بود تا بي‌اندازه از تنهايي‌اش لذت ببرد، به جستجوي A مي‌رود.

اما آپارتمان زيباي واقع در مركز شهر، و متعلق به A، اكنون برهوت است. B بيهوده خويش را فرا مي‌خواند. او را نمي‌يابد. از خويش جوياي جايگزيني براي A مي‌گردد. كليسا و حزب كمونيست ديگر به كار نمي‌آيند. براي B چاره‌اي باقي نمي‌ماند مگر آن كه نفت را به امر ايده‌آل زندگي خويش بدل سازد: به تنهايي اخته مي‌شود. و مي‌رود تا مكانش را در اداره اخذ كند، آنجا كه بخش عظيم‌تري از قدرت فاشيست كه A سياستي گرايشي و بي ‌سر و صدا را با آنها در پيش گرفته بود تضمين شده است. ولي، فاشيست‌ها قادر نيستند با يك مرد اخته، روابطي دوستانه و صميمانه برقرار كنند. با آن عامه‌پسندي ديرينه‌شان دختري را براي آزمودن B اخته استخدام مي‌كنند، تا بتوانند او را در معرض عموم ريشخند كنند (و جهت حذف او حق السكوت درخواست كنند).

ولي هنگامي كه B بينوا در تلاش است تا در برابر خوش معاشرتي فاشيست‌ها از خود دفاع كند، هيولاهاي درنده سر مي‌رسند، و نفَسي طاعوني بر فاشيست‌ها مي‌دمند، و آنها را به موجوداتي كريه، نيمه متعفن، گنديده و پر از جوش و دمل بدل مي‌سازند. اكنون كه چنين از ريخت افتاده‌اند ديگر نمي‌توانند B اخته را ريشخند كنند: بلكه، بايد در قصر بزرگ پژوهشات نفت‌خيز، خود را به همزيستي با او وفق دهند.

A در اين اثنا براي زندگي به روستا عزيمت كرده است، در يك خانه‌ي روستايي قديمي، تا ديگر هيچ كس را نبيند: در خاورميانه آييني رازورزانه (توسط يك غربي) به طور پنهاني شكل گرفته بود: او همان را به عنوان نقطه آغاز برمي‌گزيند و در آن غور مي‌نمايد؛ يك قديس مي‌شود؛ با خدا در ارتباط است، و از او به هر طريقي براي همگان طلب نيكي مي‌كند.

خداوند خواسته‌اش را برآورده مي‌سازد.

فرشته‌اي از جانب خداي A ناشناس براي همه، به قصرِ نفت مي‌رسد، طي نشستي كه وزير امور اقتصادي و دارايي نيز در آن حضور دارد: B اخته و فاشيست‌هاي متعفن، تحرك فوق‌العاده‌اي به پژوهش‌هاي علمي و سازماندهي اقتصادي بخشيده‌اند. همه چيز به خوبي پيش مي‌رود مگر تراژدي‌شان. فرشته آنان را شفا مي‌دهد. B بار ديگر مرد مي‌شود و فاشيست‌ها موجوداتي انساني. اكنون كه شفا يافته‌اند، بايد تصميم بگيرند چه كار كنند. تصميم مي‌گيرند كه همه چيز به روال سابق ادامه يابد.

بهار يا تابستان 1972

                                                           

[فكر مي‌كنم در مقاله‌ي كوتاهي در روزنامه‌ي  ̕̕اونيتا̒  ̒ نگاهم به طور تصادفي  به كلمه‌ي ̕ ̕نفت̒  ̒ افتاد، و تنها انديشيدن به كلمه‌ي  ̕ ̕نفت̒  ̒ براي عنوان يك كتاب مرا واداشت كه به طرح چنين كتابي نيز بينديشم. در كمتر از يك ساعت اين ̕طرح̒ ريخته و نگاشته شده بود.]                                                             

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در سه شنبه سوم دی 1387 |