
من سنگ حك شده را ديدم
تو چهرهي سنگي حك شده را داري،
خون زميني صلب
تو از جانب دريا آمدهاي.
همه چيز را گرد ميآوري نظاره ميكني
و واپس ميزني
همانگونه كه دريا. در دل
سكوت داري، سخناني
فرو بلعيده داري. تو تاريك هستي.
سپيدهدم براي تو خاموشي است.
و تو به اصواتِ
زمين مانندي ـ ضربهي
دلو در چاه،
ترانهي آتش، صداي فرو افتادن يك سيب؛
واژگان گنگ
و تسليم گشته بر درگاهها
شيون نوزاد ـ آن چيزهايي
كه هرگز گذر نميكنند.
تو دگرگون نميشوي. تو تاريك هستي.
تو بطن فروبستهي زميني،
با تپشهايش
كه روزي كودك
برهنهپاي بدانجا درآمده بود
و همواره بدان باز ميانديشد.
تو آن اتاق تاريك هستي
كه همواره كسي بدان باز ميانديشد.
همانگونه كه در حياط قديمي
آنجا كه سپيدهدم گشوده ميشد.