تبليغاتX
تكه ‌پاره‌ها

 

من سنگ حك شده را ديدم

تو چهره‌ي سنگي حك شده را داري،

خون زميني صلب

تو از جانب دريا آمده‌اي.

همه‌ چيز را گرد مي‌آوري نظاره مي‌كني

و واپس مي‌زني

همان‌گونه كه دريا. در دل

سكوت داري، سخناني

فرو بلعيده داري. تو تاريك هستي.

سپيده‌دم براي تو خاموشي است.

 

و تو به اصواتِ

زمين مانندي ـ ضربه‌ي

دلو در چاه،

ترانه‌ي آتش، صداي فرو افتادن يك سيب؛

واژگان گنگ

و تسليم گشته بر درگاه‌ها

 

شيون نوزاد ـ آن چيزهايي

كه هرگز گذر نمي‌كنند.

تو دگرگون نمي‌شوي. تو تاريك هستي.

 

تو بطن فروبسته‌ي زميني،

با تپشهايش

كه روزي كودك

برهنه‌پاي بدانجا درآمده بود

و همواره بدان باز مي‌انديشد.

تو آن اتاق تاريك هستي

كه همواره كسي بدان باز مي‌انديشد.

همان‌گونه كه در حياط قديمي

آنجا كه سپيده‌دم گشوده مي‌شد.

ادامه...

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |