الفبای مهلك: درباره والاس استيونس
گزينش اشعاري از مجموعهي وسيع شاعر «عظيمي» همچون استيونس را نميتوان به چيزي جز حركت نامعقول شوري ديوانهوار توجيه كرد. ميدانيم، شور با «فواصل زماني»، متوقف ميشود: هيچ اثري از خشونت و تأثرات كوركورانه برجا نميماند، و نه حتي نگاهي عاشقانه و شوردلانه كه در يك لحظه، در آن لحظه، تماميتِ دوست داشته شدن را باز مييابد ـ و در عين حال خيانت اعظم را جشن ميگيرد.
ضمن يگانگي آگاهانهي خويش با عاشق، با اين اشعار به شور و علاقهام به استيونس اقرار ميكنم، همانگونه كه در جزئيات خاصي همانند چهره و چين دور دهان...، معشوق به تمامي براي عاشق وجود پيدا ميكند؛ به همان منوال در اين اشعار استيونس به تمامي براي من وجود پيدا ميكند.
يا كمابيش در اين اشعار چيزي هست كه در تمامي اشعار استيونس وجود دارد. آن مغاكي كه همواره با نزديك شدن به استيونس در آن، فرو ميغلتيم. شعر او همين مغاك است: مغاك تفسير، و مغاك امر واقعي ـ كه در شعرش خواننده به وضوح در آن فرو ميغلتد. ولي با دو نتيجهي متفاوت؛ چرا كه اگر تفسير در هزارتوي شاعرانهي استيونس گم ميشود، برعكس امر واقعي، به مركز تابلو en abîme برده ميشود.
براي استيونس هيچ چيز مسألهدارتري از شعر وجود ندارد. و هيچ چيز پرابهامتري: مگر زندگي. اما براي او، به راستي، «تئوريِ شعر تئوريِ زندگي است»، و «شعر فعاليتي ادبي نيست: فعاليتي حياتي است. براي يك شاعر راستين شعر با زندگي يكي است». اين است عقايد اين شاعر غالباً سرد، كمتر «رمانتيك»، مفهومي، و فاصلهگذار.
اما استيونس معادلهي زندگي ـ شعر را مطابق با زاويهمندي به خصوصي باز ميشناسد: و دقيقاً مطابق با آن برش نوري كه بر اين رابطه پرتو ميافكند آن زمان كه باز دريافته شود كه در هر دو مورد براي انسان مسأله به سكني گزيدن مسلحانهي آن «murderous alphabet» («الفباي مهلك») مربوط ميشود كه زندگي و شعر را درهم ميتند. زيرا اگر شعر براي استيونس از آن مادر، the life (زندگي) به ارث ميرسد؛ زندگي هم به نوبهي خود پدري دارد، زبان.
آيا الفبا ـ كه انسان براي زيستن بايد با چنين عنصر مخاطرهآميزي بازي كند، (براي استيونس) مسأله محسوب نميشود؟
با اين حال چه چيز ديگري ميخواهيم دربارهي استيونس بدانيم؟ علاوه بر آشكارگي اين امر كه او به دليل شاعر بودن مخاطرهآميزتر از ديگران با «الفباي مهلك» بازي كرده است؟ به عقيدهي استيونس، شاعر به سادگي، كسي است كه شعر ميسرايد (از فعل شعر سرودن poetare ): و به عبارتي كسي كه با نگاشتن پرسش زندگي بدان اقرار ميكند. همانگونه كه انسان كسي است كه با زيستن بدان اقرار ميكند. در هر دو مورد اقرار كردن به همان خلاء مربوط ميشود (حتي تا بدين حد سنگين!)، به خلاء همان واقعيت؛ زيرا كه «reality is a vacuum» («واقعيت خلاء است»).
نتيجهي بازي براي استيونس آفرينش زباني است كه به طرزي قساوتانگيز تيره و تار باقي ميماند. در آن، بيشك، طنيني از والايي وجود دارد. و حتي نميتوان مفهوم آن را به درستي شرح و بسط داد: مگر اين كه آن واژهي مبهم را به مثابه نمودِ يك جهتگيري در نظر گرفت.
با اين وصف شعر استيونس به كدام سو جهت مييابد؟ به كجا قصديت دارد؟ شعر استيونس ميتوان گفت تا حد زيادي، نمودِ يك پايان را به همراه دارد؛ مطابق با مفهومِ رسيدن به يك فرجام جهت مييابد. و بدين امر اشاره دارد كه اگر چيزي در شعر او رخ ميدهد (رخداد شعر او)، هماني است كه در آن هستيشناسي به سوي پايانش پيش ميرود. استيونس پس از رو در رو شدن با مسألهي جهاني«flat and bare» («يكدست و تهي») شجاعانه خواهان نفوذ به درون «the blank at the base» است: خلأيي كه در پايه و اساس وجود دارد. خلاء هستي. خلاء شعر. خلاء زبان.
آن خلاء، عدم توانايي گسستن از آن خلاء، براي استيونس، تيرگي شعر است، و كدورت زندگي.
شعر او با «اصواتي همواره ضعيفتر مطلقيتي غير قابلفهم و يك پايان» را ميسرايد. شاعر پس از اين كه رو در روي اين هيچِ موجود در پايه و اساس قرار ميگيرد، جسورانه ميانديشد كه آنچه والايي و ژرفاي انسان را قياس ميكند اينجا و اكنونِ (qui e ora) افق معنا است كه در آن هيچِ افقيت يكدست بر عموديت آكنده به تفوقي كه در شعر استيونس از همان آغاز دست داده همانگونه كه از دست رفته است، چيره ميگردد. «يتيمان و تهيدستان» انسانهاي استيونس از همان آغاز «فرزندان فلاكت و سيهروزي» هستند. ادامه...