گذشته! (خاطرات)
اينجا هنگامي كه شهر غرق جشن و سرور و جمعيت شادمانتراست، من به دشت دوردست ميانديشم، آن پايين، در ميان كوههايم در پس درياي نيلگون.
به كورهراههاي سبزگون ميانديشم، به پرچينهاي عطرآگين، به چكاوكهايي كه در زير نور خورشيد درخشانند، به نغمهي تنهايي كه از دشتها برميخيزد، يكنواخت و غمگين همچون خاطرهاي از سرزمينهاي دور.
به آن لحظهي دلنشين غروب ميانديشم ، هنگامي كه واپسين پرتو خورشيد برفهاي كوهستان را زردفام ميكند ، و دود از خانههاي روستايي برميخيزد ، و زنگولههاي رمهها در تپه طنين مياندازد ، و دشت به هنگام شب به آرامي ناپديد ميگردد.
به آن ساعت گرم ژوئيه ميانديشم هنگامي كه خورشيد دشت سوزان را ميپوشاند، و آسمان مهآلوده از گرماي شديد گويي بر زمين سنگيني ميكند، و زنجره در ميان ساقههاي غلات نغمهي لحظهي خاموش را سر ميدهد.
به شبهاي ژرف ميانديشم، به كرمهاي شبتاب عاشق، به آواز دستهجمعي انگورچينها، به هياهوي دور گاريهايي كه در دشت معطر از بوي كاه پيش ميروند، به بوتههاي ساكن و تيره همچون اشباحي زير نور اسرارآميز ماه.
به شبهاي دراز زمستاني كه باد و سيلابها آنها را ميروبند، ميانديشم، به درختاني كه در طوفان ناله ميكنند، و قصههايي تخيلي برايتان تعريف ميكنند كه چشمان عزيزانتان كه در اطراف چراغ خانگي گرد آمدهاند از شنيدنشان، خندان ميگردد.
به دوران كودكيام ميانديشم، كه انگار به تمامي در آن دشت شناخته شده سپري شده باشد؛ به آن تپهها ميانديشم، به آن درههاي عظيم، به آن كورهراهها، به آن چشمهاي كه مردم زيادي از مقابلش گذر كردهاند، مردمي كه از دوردستها ميآمدند، به آن بوتهاي كه خورشيد پاييز بر آن فروميمرد در آن روزي كه شما نيز، به همراه من، براي آخرين بار از آنجا گذر كرديد.
اين واپسين پرتو خورشيد كه همچون وداعي در قلبم باقي مانده، همچون اضطراب مبهم روزهاي بيخيال كودكي، كه با احساس نشاطي رنجآور و گنگ، تلخيهاي زندگي را بر ما مينماياند.
به آن سنگي ميانديشم كه نخستين عشق سيزده سالگيام را بر آن علامت زدم، آن هنگام كه هنوز رنجهايي ديگر جز آنهايي كه زادهي تخيلم بودند، نميشناختم. اكنون كه ميدانم رنج چيست. رنج واقعي، هماني كه ناخنهايش را در گوشت زندهتان فروميكند و درونيترين بافتهاي قلبتان را جستجو ميكند، هماني كه اشكها، احساسات و افكارتان را هنگامي كه مرگ به خانهتان داخل ميشود، فروميبلعد... هنوز به آن مكانها ميانديشم، به آن منظرههاي درخشان كه همچون ريشخندي در لحظهي دهشتناك آن اضطراب، در مقابل چشمان وحشيتان بازميگردند؛ به ديوار كوتاه آن چشمهاي ميانديشم كه آناني كه ديگر اينجا نيستند به آن تكيه دادهاند، به آن علفي كه در زير قدمهايشان خميده شده است، به آن سنگهايي كه بر رويشان نشستهاند.
اکنون آن علف نيز فرومرده، و چندين بار ديگر از نو زنده شده است. خورشيد آن را پژمرانده و باران آن را از نو زاده است. آن هنگام که جوانههای تازه در روزهای زيبای بهاری در آن پرچين نزديک روييدند، آنها ديگر از شما چيزی نمی دانستند، عزيزان من!
من كه بر جاي ماندهام، به آن علفي ميانديشم كه ديگر آن علف سابق نيست، به آن سنگهايي كه همچنان و براي هميشه باقي خواهند ماند، در حالي كه شما بر آنها گذر كردهايد. اين كه علفي ديگر در ميان سنگهاي گودالتان سربرميآورد و فروميميرد؛ و آن هنگام كه ميانديشم عذاب وحشيانه اين رنج ديگر چندان درونم زنده نيست، كه هر بريدگي روح به آرامي باز التيام مييابد، نوميديي تلخ به من دست ميدهد، حسي اندوهناك از پوچي هر چيز انساني، حتي رنج نيز به طول نميانجامد، و دلم ميخواهد بر روي آن علفي كه زير آن سنگهاست دراز بكشم، و من نيز به خواب فرو روم، به خوابي ژرف.