تبليغاتX
تكه ‌پاره‌ها

 

لبه

اين زن كامل شده است.

بر تن بي‌جانش

لبخند توفيق نقش بسته است.

از طومار شب جامه‌ي بلندش

توهّمِ تقديري يوناني جاري‌ست

 

پاهاي برهنه‌ي او گويي مي‌گويند:

تا اينجا آمديم، ديگر بس است

 

هر كودك مرده دور خود پيچيده است

ماري سپيد

بر لبِ تُنگ كوچكي از شير

كه اكنون خالي است

 

زن آن دو را به درون خود كشيده

همان‌گونه كه گلبرگها در سياهي شب بسته مي‌شوند

هنگامي كه باغ تيره مي‌شود

و عطر از گلوي ژرف و زيباي گل شب جاري مي‌شود

 

ماه هيچ‌چيز براي غمگين شدن ندارد

از سرپوش استخواني خود خيره نگاه مي‌كند

به اين چيزها عادت كرده است

و سياهيهايش پُرسروصدا دامن‌كشان مي‌گذرند.

 

ارغنون، شماره 14، زمستان 1377

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در سه شنبه یکم بهمن 1387 |

يك زن گريان ديگر

 اندوه بزداي

از دل تنگت،

كه ماتم شادش نكند.

 

زهر در ظلمت رويد.

غنچه‌هاي سياهش

در آب اشك سر زند.

 

سببِ شاهوارِِِ هستيْ

خيال، يگانه واقعيتِ

اين جهان خيالي     

 

تنهايت مي‌گذارد

با او كه هيچ افسانه‌اي به سويش پَر نمي‌كشد،

و تو را نيشتر مرگي در جان است.

  

[ترجمه‌ی يوسف اباذری، ارغنون، شماره 14، زمستان 1377]

 

 بودن محض

 آن نخل در انتهاي ذهن،

فراسوي آخرين انديشه، بر‌مي‌خيزد

در صحنه‌ي پوشيده از مفرغ،

 

پرنده‌اي زرين پر

بر نخيل مي‌خواند، بي‌معناي بشري

بي‌احساس بشري، سرودي بيگانه را.

 

پس تو مي‌داني اين عقل نيست

كه ما را شاد يا ناشاد مي‌كند.

پرنده مي‌خواند. پرهايش مي‌درخشد.

 

آن نخل بر لب فضا ايستاده است.

باد در شاخه‌هايش آهسته تاب مي‌خورد.

نوسان پرهاي آتشين پرنده.

  

[ترجمه‌ی مراد فرهادپور، ارغنون، شماره 14، زمستان 1377]  

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در چهارشنبه سوم مهر 1387 |