اينجا اكنون اين لحظه
1
لحظات سپري شدهاند. ديگر تمام شده است. هيچ وقتي باقي نمانده است. هيچ وقتي هرگز نبوده است. براي بودن. براي ماندن. سقف كوتاه است. آسمان تهي است. خورشيد تاريك است. آتش سرد است. زخمها گشوده ميشوند. كلمات فرو ميافتند. رنگها فرو ميلغزند. اشباح سرك ميكشند. جلاد بر در ميكوبد. كودك از حركت باز ميماند. عقب ميافتد. گريه نكن. تنها لبخندي ابلهانه و چهرهاي بيتفاوت كافيست تا به دوزخ نروي.
2
زمانِ بازايستاده. اينجا. اين لحظه. ابديتِ متوقف شده در اين لحظه. آيا ميتوانم سر بلند كنم و بگويم اينجا. اكنون. در اين لحظه. آيا لحظهي بيحركت در برابر چشمانم خواهد بود. بيماري. زمان. خلاء. اضطراب. همه اينجا. آن لحظهي بيمار كه ميسوزاند. نابود ميكند. ويران ميكند. سر بلند ميكنم و ميگويم اينجا اكنون اين لحظه.
3
بيهودگي در خيال زيستن. بيهودگي در ذهن زيستن. ديوارهاي سرد را لمس كن. بيش از اندازه نزديك نشو. فاصله را حفظ كن. زخمها را پنهان كن. هر آنچه را كه لمس ميكني آلوده ميكني. بيمار ميكني.
4
وقتي اشكها تمام ميشوند. وقتي ديگر اشكي باقي نميماند. او شروع ميكند به خنديدن. هر چيز بياهميتي مايهي خندهاش ميشود. خنديدن. قهقهه زدن. انفجار خندههاي سياه. خندههاي سياه برآمده از تهي. از هيچ. هيچ سياه. ترس. ترس. هراس. گوش كنيد. صداي خندهها را ميشنويد؟ خندههاي سياه برآمده از اعماق.
5
صداهايي سخن ميگويند. زمزمهها و پژواكهايي. صداهايي كه گويي از بدنهايشان دور شدهاند. جدا شدهاند. و در پيچ و خم اين دالانها انعكاس يافتهاند. لحظهاي پژواك مييابند. اوج ميگيرند. لحظهاي ديگر متوقف ميشوند. دور ميشوند. و يا سقوط ميكنند. كسي در تاريكي او را صدا زد. او روي برگرداند. هيچ كس نبود. هيچ كس آنجا نبود. هيچ صدايي نبود.
6
از نو آغاز نميشود زندگياي كه هرگز نبوده است. از نو زاده نميشود او كه هرگز نبوده است. پيش از آن كه آغاز شود پايان يافته بود.
كندیها و تأخيرها
اين ذرات سياهي كه ذهن را كند ميكنند. اين تاريكي، كندي و سستي كه بر همه چيز حتي كوچكترين و بياهميتترين حركات و اعمال آدم سايه ميافكند و آن را به عذابي بدل ميسازد. ديگر نميتوانم راهم را بيابم. نميتوانم پيش بروم. متوقف ميشوم. باز ميايستم. همچون يك افليج. توقفي بيپايان كه ابدي مينمايد.
ولي بايد به حركت ادامه دهم. بايد تكان بخورم. بايد حركت كنم. تا حس نكنم كه مردهام. پيش از آن كه دفنت كنند در حالي كه هنوز زندهاي.
مدفون به زير خاك مدفون در شن بدنهاي بيشمار مدفون در شن بدنهاي مدفون در ميان ويرانهها صداهاي بيشمار مدفون در دهانهاي بيشمار.
بايد صدايم را چون ترشح زخمي خارج سازم.
بدنهاي بيروح همچون اجساد. اجساد باد كرده. اجساد مردگان. ارواح بيبدن. ارواح سرگردان بيبدن. ارواح فراموش شده يا بياهميت. گويي خدا فراموش كرده باشد بدني به اين ارواح بدهد. بدنم كجاست؟ بايد بدني داشته باشم. جسمي. سايهاي. بايد دهاني داشته باشم كه صدايي از آن خارج شود. شايد شبحي باشم.
او كه هرگز نبوده است او كه وجود ندارد او كه تني ندارد او كه بدني ندارد او كه صدايي ندارد او كه دهاني ندارد او كه لال است.
خندههاي كودكان صرعزده در دالانها خواهد پيچيد.
ديگر نميدانم آيا اين منم كه از حركت بازماندهام يا زمين زير پايم كه دهان ميگشايد. نگاه كن چگونه دهان ميگشايد اين مغاك...
در اين تاريكي كلمات از ذهن ميگريزند گويي هرگز آنجا نبودهاند. اينجا هستم. در اين تاريكي. هنوز زاده نشدهام. اينجا در انتظارم. هميشه در انتظار. در انتظار زاده شدن يا مردن. شايد مرده به دنيا خواهم آمد.
در اين شهر تنها اشياء و ويرانهها به ذهن ميمانند به خصوص ويرانهها نه آدمها. ميتوان خود را در اين ويرانهها گم كرد. در اينجا اشياء، نماها و ويرانهها حرف ميزنند. بيصدا ناله ميكنند. زمزمه ميكنند. مويه ميكنند.
ويرانهها و گام زدن. تمام روز گام زدن. عذاب و عذاب. عذاب گام زدن. بيوقفه. بيپايان. عذاب بيپايان.

1
همچون كودكي
كه به آستانهي پيري
گام ميگذارد
بيآنكه زيسته باشد
2
مرده است
بيآنكه زاده شده باشد
شايد زاده خواهد شد
تنها در گور يا در ويرانهها
*
گنگ
سرد ساكن
ديگر حسي نيست
ديگر اشكي نيست
صدايي نيست
اينها ديگر به كار نميآيند
*
تنها تو و اين ديوار
ايستاده رو در روي ديوار
خيره به جستجوي
نقطهاي خطي شكافي
تا در آن فرو روي
*
1
اين ذهن
نه ميآيد
نه ميرود
ايستاده
بر لبه
بر شكاف
بر هيچ
2
گامها
كند
تقريباً
ايستاده
متوقف
در گردشي
بيپايان
به سوي هيچ
*
اكنون
آغاز ميشود
تاريكي
آغاز ميشود
غيبت
آغاز ميشود
اين تكرار بيپايان
*
كلمات
تمام شدهاند
كلمات
تهي شدهاند
كلمات
فرو مرده
بيصدا
كلمات
مرده زاد
1
در روز عظيم خداوند
روز دهشت عظيم
آن كه لال است
لال خواهد بود
مرده
مرده خواهد بود
زنده
زنده خواهد بود
چهرههاي بيتفاوت
رستگار خواهند شد
2
مردهاي در ميان زندگان
مرده همچون زندگان
زنده همچون مردگان
مرده همچون يك خدا
3
نگريستن زندگان از زندانم
زنداني كه در آنم
پيكري كه در آنم
صدايي كه در آنم
سكوتي كه در آنم
4
اين تن محتضر
رو به سوي مرگي بيتولد
5
بيجنبش
بيتكان
بيصدا
بيروح
بيجان
مرده
6
گام زدن
بيصدا
گام زدن
در تهي
در خلاء
در هيچ
7
ميآيند اكنون
آن صداهاي تاريك
كلمات سياه
مغشوش آشفته درهم
ميآيند و ميروند
8
زبان را گاز زدن
در تشنجي مرگزا
هيچ نگفتن و مردن
همين