كولاك
«شاهزادگان چشماني براي ديدن اين شگفتيهاي عظيم ندارند،
دستهايشان بهرهاي نميرساند مگر در جهت آزردن...».
اَگريپا دوبينيه، به خدا
كولاكي كه فرو ميريزد بر برگهاي
سخت ماگنوليا طنين ديرپاي
بهاري و تگرگ،
(پژواك بلورين در آشيانهي
شبانهات غافلگيرت ميكند، با درخشش طلايي
كه فرو مينشيند بر چوبهاي آبنوس، بر شيرازهي
كتابهاي بسته بههم، همچنان ذرهاي تابناك
در پشت پلكهاي تو ميدرخشد)
چراغي كه از درختها و ديوارها
رنگ ميبرد و غافلگيرشان ميكند در آن
لحظهي چنان ابديت ـ مائدهي سپيد آسماني
و ويراني را ـ كه در درونت نقش بسته
حمل ميكني به نشانهي محكوميتي كه تو را
به مانند عشق و بيش از آن به من ميپيوندد، اي خواهر غريب، ـ
و آنگاه هياهوي خشن ِ سنجها، لرزش ِ
طبلها بر فراز سياهچال،
پايكوبي رقص اندلسي، و بالا
حركتي چند كه چنگ ميزند ...
مانند آن زمان كه
تو روي برگرداندي و با حركت دست،
با من وداع كردي ـ پيشاني زدوده از ابرِ موها،
تا در تاريكي فرو روي.
ايمان بسياری به تو دارم
به ك[۱].
ايمان بسياري به تو دارم
كه به درازا خواهد كشيد
(هماني است كه تو حماقت ناميدياش)
تا اين كه چراغي از جهان ديگر ويران كند
آن باقيماندهي بيپاياني را كه در آن زندگي ميكنيم.
پس خود را خواهيم يافت نميدانم در چه نقطهاي
اگر مفهومي داشته باشد گفتن نقطهاي كه در آنجا مكاني يافت نميشود
براي خواندن سطري پس از سطر ديگر
از شعر الهي.
ميدانم كه به جز آشكار و محسوس
حياتي ممكن نيست اما حيات ديگر
شايد روي ديگر مرگ باشد
كه فروبسته در خود حمل ميكنيم به ساليان و ساليان
ايمان بسياري به خود دارم
و آن را تو برافروختهاي بيآنكه بخواهي
بيآنكه بداني چرا كه در هر پسماندهي
زندگي در اينجا دامي است
كه از آن هيچ نمي دانيم و شايد
در انتظار ما ميبود گمگشته و ناتوان
از دادن مفهومي به آن.
ايمان بسياري دارم كه مرا ميسوزاند؛ بيشك
هر كس مرا ببيند خواهد گفت مردي از خاكستر است
بيآنكه دريابد تولدي نو ميبود.