شعر به مثابه كنشي انقلابی: گفتوگو با مارينا پيتزی
مارينا پيتزي، شاعر معاصر ايتاليايي در سال 1955 در شهر رم متولد شده است و همانجا نيز سكونت دارد. چندين مجموعه شعر منتشر و مجموعه اشعار ديگري نيز در دست انتشار دارد. به دليل مشكلات نشر در ايتاليا چند مجموعه از اشعارش را در وبلاگهاي شخصي منتشر ميكند. مارينا پيتزي برندهي دو جايزهي شعر و همچنين در سال 2004 و 2005 توسط نشريه اينترنتي Poetry Wave به عنوان شاعر سال ايتاليا برگزيده شد. او جزو هيئت تحريريهي مجلهي Poesia و همكار وبلاگ گروهي La Pooesia e Lo Spirito است.شعر مارينا پيتزي از ساختار، زبان و فرم خاصي برخوردار است. شايد قطعات شاعرانه بهترين توصيف براي شعر او باشد: تكههايي نامرتبط و پاره پاره، همانگونه كه خود اشاره كرده است: «قطعه شكوه ويراني بازمانده است».
ابهام و تناقض موجود در شعر پيتزي، شعر او را تا حدودي به سوي ادراكناپذيري سوق ميدهد؛ از همينروست كه او ستايشگر دانش علمي ـ ادبي است. از نظر وي دانش، علم و فلسفه بهترين مخاطبان شعر ميباشند. شعر مارينا پيتزي بر خلاء، تناقض، بحران و ويراني جهان معاصر تكيه دارد و اين مشخصات به خوبي در تجربه و ساختار زباني و صوري شعر او منعكس ميگردد و بيشك بايد او را از مدرنترين شاعران حال حاضر ايتاليا دانست. شعر او، بر مقاومت، مبارزه و ناسزاگويي تكيه دارد كه از هر مشخصهي آكادميكي و افتخارات مشابه روي برتافته است. به اعتقاد وي شعر كنشي است انقلابي كه نه آموزش داده ميشود و نه آموخته ميشود: «شعر تهيدستي بيكران غني و غناي تهيدست است».
***
شعر از نظر شما چيست و اصولاً چرا شعر ميگوييد؟ مشخصات اصلي و ساختار شعر شما بر چه چيز تكيه دارد؟
شعر ميگويم زيرا به من كمك ميكند تا بر مشقت زندگي چيره گردم، مشقتي كه پيوسته بر سنگيني و بيهدفياش افزوده ميگردد. فقدان مطلق اميد زندگي روزمره را تقريباً تحملناپذير ميكند، و ضرورت سرودن اين برش و شكاف از همينجا ناشي ميشود. شعر نوعي بيان خويشتن و تا حدودي ابراز هويت است عليرغم حذفپذيري زمان.
قطعهي شاعرانه شايد به خوبي توصيفگر چنين شعري باشد؛ اين شعر فاقد طرح، اين لختههاي بيشمار خون و اين سايه روشن قيراندود. شعرها اغلب دقيق و از پيش چيده شده به طور موزون در ذهن متجلي ميگردند. هر قطعه ميتواند به مثابهي داستاني كوتاه و همواره حاوي مضمون زمان و مرگ قرائت شود. بر تكرارپذيري تكيه ندارد بلكه تكيه بيشتر بر تركيبي پيوسته متفاوت و در عينحال يكسان است. ضرورت آرام نمودن جدال مرگبار ميان صدقهي بودن و كل نيستي از همينجا ناشي ميشود. و شعر ميتواند مأوايي باشد جهت نيايشي كه نه ميتوان به آن حكم داد و نه ميتوان آموخت: شعر خود به نيايش بدل ميگردد، عصارهاي واقعي از خشكي ـ آب جهت نمردن از تشنگي. شاعر در طول زندگياش دانشآموختهاي است با چشماني عادتناپذير، با بكارتي زايندهي عالم رويداد. او ناميدن جهان را فروبسته در خود حمل ميكند، بهاي فلسفي ِ بيهيچ ديدي سرودنِ جهاني كه به هيچ رو دركپذير نمينمايد. اما شعر سروده ميشود و سپس همچون امري غير شخصي و متعلق به همگان قرائت ميشود. هيچ رستگاري در ميان نيست بلكه تنها مقاومت در برابر اين فورانِ خون كه همچنان و براي هميشه به شكل لختههايي ناپيدا فرو ميريزد.
آيا تنها به پديدهي الهام شاعرانه معتقديد يا اين كه بر تجربه، مهارت و دانش نيز تكيه داريد و شعر را ثمرهي تأملات و پژوهشهاي طولاني ميدانيد؟
من همچون نوواليس معتقدم كه نبايد شاعر را از متفكر جدا دانست. در اشعار من مكاشفه جاي آن الهام ديرينه را ميگيرد كه من هرگز نه به آن باور و نه آن را دريافت داشتهام. اشعار هر لحظه و هر جا ممكن است سر برسند. من آميختن دانش علمي ـ ادبي را بسيار تحسين ميكنم. تجربهي بشري را هرگز نميتوان به صورت فعاليتهايي دور و نامرتبط از هم جدا كرد. حتي از ضميمهي كوتاه روزنامهاي ميتواند اشعار خوبي زاده شود. شعر انديشه است، البته به طريقهاي انقلابي، و به روشي متفاوت گفتن و بازگفتن ِ بيپايانِ جهان و زندگي يگانه و منفرد شخصي. بايد متقابلاً، تنها تجربهي اساسي و بالقوهاي را نگاشت كه ذاتي و خاصِ زندگي هر شخصي است، اما امر قساوت ميبايست فرجامناپذير باشد، فراهم آوردن هر چه بيشتر زمينهي رسيدن به آن فرزانگي بيپيرايه و سنگدلانه همچون كنشي عاشقانه. و آنگاه، مسكنت ارزشمندِ خواندن نيز بايد نوشتن را همراهي كند، شلاقزدني خلاقانه و پيكارطلبانه ميان خويش و جهان بايستهي تفسير. هدف من تركيب دو جانبهي زبانها، كلاژ زباني و ادغام دورههاي متفاوت زباني و هنري است. حتي ديكتاتوري بيرحمانهي نشر نيز ميتواند انگيزهاي گردد براي يك شعر تازه. در ضمن از دست ندادن مطلق همدلي راستين و يگانه نسبت به خويش و تمام جهان، امري كاملاً اجتنابناپذير است، و اين به دليل شكنندگي شيفتهوار و غرورآميزي است كه ما را از يك حيوان رام و بيدفاع متمايز ميسازد. تمرين روزانه اين طرح تابلووار را تكميل ميكند.
اين تركيب دوجانبه و كلاژ زبانها كه به آن اشاره كرديد، يادآور تجربهي ترجمه است كه با هدف رسيدن به زبان واحد پيش از بابل انجام ميشود و همچنين يادآور زبان ناب در انديشهي والتر بنيامين كه به مدد ترجمه قابل دستيابي است و يا حتي مفهوم استعاري زبان اسپرانتو كه در شعر شما نيز بسيار به آن اشاره ميشود. آيا شما همچون بودلر و پاز معتقديد كه شاعر يك مفسر و مترجم است كه با سرودن شعر، جهان را ترجمه ميكند؟
ترجمه ققنوس[5] جهان رو به ويراني است كه جهان خود زادهي ويراني است. و مقصود ارتباط ناپذيري ذاتي ِ پديدههاي اين جهان / ارتباط ناپذيري ذاتي ِ ميان پديدههاي اين جهان است. يك ضرب المثل ايتاليايي، نميدانم شايد هم رومي، ميگويد"همان بهتر كه شاخ داشته باشي تا اين كه بد فهميده شوي" : و منظور دوري از كل بشريت و حتي خويشاوندي است. اما ترجمه چه آزاد و چه غير آزاد اجتناب ناپذير است. ما زادهي يك جاذبه و اصطكاكيم و همچون پناهندگاني در وطن خويش يا در غربت از دنيا خواهيم رفت. اين جراحت هر موجود زندهاي است و شاعر بيش از هر كس به اين واپسين جهشْ به سوي گمگشتگي نزديك ميگردد. هر شكل هنري، در جايگاهي است كه ترجماني از اين جهان باشد، اما مرگ كه ما براي همديگر به ارمغان ميآوريم، همچنان قدرتمندترين است. كدام مرهم تقليدگر امر الهي است؟ زبانهي آتش[6] ؟ تنها دوري از نيكي راستين به عنبيهي چشم، هر چشمي آسيب ميرساند. به هر صورت اسطورهي ترجمه، ترجمهي هنرمندانه و همزاد بعدِ شاعر، همواره مورد پسند است. آيينه بس فراتر از سايه را باز خواهد تاباند و اخگر به برافروخته نگاهداشتن خشم نيكِ سايه روشن ِ آنسو ادامه خواهد داد. ترجمه شاخ تزييني[7] است كه زبان را از محدوديت تا بيكرانگي به بار مينشاند، هر زباني نسبت به زبانهاي ديگر را. بدين ترتيب، ترجمه كنشي است مبتني بر شفقت، شفقتي شگفتانگيز نسبت به امر انساني. دست ديگري است به سوي ديگري.
و خوانندهي شعر نيز بايد از مهارت و توانايي در فهميدن شعر برخوردار باشد؟ اصولا نقش خواننده در شعر تا چه حد تعيينكننده است؟
قرائت يك شعر همواره قرائتي حياتي بوده است: همچون غاري كه از پيش مسكون بوده و اكنون ترك گفته شده است. در هر حال، سايهها به هر تمجيد تهي، در كتاب آموزشي از مهارتهاي فردي ناپديد ميشوند. همچون شتابي است به حد شادمانهوار حل شدن: نَفَس و قلب در گلو رسيدن بومرنگِ بازگشته را به هديه ميگيرند. قابليتها با فروتني ِ بيل و گودال همخون حاصل ميآيند: سطح با حداكثر شدت متمايل شده و متمايل ميكند. هر خوانندهاي شيرهي غذايي است جهت حيات بخشيدن به واژه، و خواندن همچون جواهري در سينه، همچون سينهاي جواهرنشان باقي ميماند. شعر با به خود فشردن بهترين جواهرات، همسر واپسين شخص از طبقهي نيكخواه و بيرأي ميگردد، حضور ـ غيبت مجموعهداري نه هرگز از طبقهاي مردهپرست[8]. بر سطح آب يا در عمق مغاكهاي دريايي آن جدال عاشقانه به همراه ملايمتِ انفجارآميز و گاهبگاهِ تنها و تنها يك كلمه: از اينجا تا آنجا از همانجا تا همينجا و اينجايي كه من هستم و ما هستيم. دريانورد جسورِ نشانه چه با مفهوم يا برخلاف مفهوم يا بيمفهوم و در هرحال با كيفيت سوزني كه از ميان ميگذرد بيآنكه هرگز زخمگين سازد تا خوني جهت سرشكستگي بريزد. خوانندهي شعر قهرمان بزرگ خويشتن است بيهيچ پاداشي.
شما در مصاحبهي سابق خود اشاره كرده بوديد كه شعر محكوميت، خلاء مطلق و امري است مقدس و در عين حال شيطاني. با توجه به اين كه ردپاي چنين خلاء و تضادي در شعر شما كاملاً مشهود است، بخصوص در تجربهي زباني و اين مشخصهها در اشعار جديدتان رو به افزايش نهاده؛ شما اين تجربهي زباني خاص خود را كه در راستاي چنين مشخصاتي است چگونه توضيح ميدهيد؟
اغلب چيزي انجام ميشود تا چيزي ديگر كه تحملناپذيرتر است، تحمل گردد. اين غار رازآميز واژه كه به حد توانايي شاعر تعالييافته اينگونه در نظرم پديدار ميگردد. كنشي است دردآور و ذاتاً لازم تا رفتهرفته و به طرزي برقآسا درك كنيم كه تسخير شدهايم، كه محبوس و محكوم هستيم: از اين رو، گاهگاهي، ميتوان اين رنج را تخفيف داد با از برخواني بر روي صحنهي نمايش توسط صدايي ديگر كه بيرون ميجهد، و حتي اگر صداي خود شاعر نيز باشد باز هم صدايي ديگر است. اما خلاء با ضربات صوتي روي شانه پر نميشود؛ توفان بقا جايي ديگر و واقعاً ناخوشايند را باز ميتاباند از اينجا تا آنجا تا آنسوتر و تا اينكه به مغاك رسد به همراه پژواك شعري كه به خوبي شكل گرفته است. شاعر نسخهبرداري صنعتگر است كه به هر فقدان تجديد حياتي بازگشت موج را از سر ميگيرد، پراكندن سوگواري را از همان چيزي كه با مهارت ساخته، اين محكوميت به بازنمايي كل زندگي، بيوقفه، بيلحظهاي آسايش به هنگام روز و شب، وقف نمودني مداوم است و همواره متفاوت و تغييرپذير. همچون محكوميتِ شكوهمند و تكرارپذير شاگردي كه فروتنانه به محض دراز كشيدن در بستر ميبايست از جا برخيزد جهت نگاشتن شعري ناگهاني تا بدين ترتيب به خاطر اطمينان به حافظهي خويش آن را از دست نداده باشد. تقدس در عدم خيانت، و شيطانصفتي در ايمان بدون اجبار و يا ايمان به ريشخند زندگان است. و آنگاه، حس فقدان مقاومت در اثر كمخوني يا پرخوني، دفاع را در هم ميشكند و زخمي سرگشوده بر جاي ميماند. عدسي زيبا و قوي چيزي را آشكار نخواهد كرد مگر واژگان قرص ناني كه بر مكاشفه و بر جريان تجليگونهي صحنهپردازي تكيه دارند. و اين سودمندي ِ صمغ تاكيدي است بر واپسين خزه در شكافِ عدم توانايي باغ شگفتيها، بلكه تنها نيروي پسو پيش كشيدن تخته سياهي كه دختر ـ ثمرهي آتشفشان است.
استعارات و تمثيل در اشعار شما بيشمارند؛ اما بزرگترين استعارهي شعر شما سكوت است كه به مفهومي دروني بدل گشته و تا حد بسياري در زبان و فرم انعكاس پيدا ميكند. مكثها، فواصل زماني و تكرارها اين سكوت را تشديد ميكنند طوري كه انگار زبان به سوي نوعي عدم حضور و غيبت پيش رود؛ شما اين امر را چگونه توضيح ميدهيد؟
بزرگترين خواستهي من اين بوده و هست كه ايكاش متولد نميشدم. تولد مرگ را به همراه دارد و هيچكس و هيچچيز نميتواند آن را انكار كند. البته در اين ميان خوشبينان آشكارا راهحل زيستن را پيش رو ميگذارند: براي من تنها انتظار كشيدن نتيجهي نهايي است كه بيهيچ اميدي در خاكستر فرو مينهم. بدينترتيب، سكوت، فضايي اهريمني و شكننده به خود ميگيرد كه هيچ واژهاي را ياراي شريك شدن با آن نيست. شعر، پس از كشتارگاههاي دستهجمعي نازيست و مفسدين ديگر، از خاكستر آتشدان جوانه ميزند بيآنكه انتظار ظهور ثمرهي آن باشد. شعر خود به كشتار خويش مينشيند. و با اين وصف بيشتر مناسب بخشيدن بقايي است در ليمبو[9] ، و يا دريچهاي تنها جهت دمزدني بيبازدم. و عليرغم اين ميدانيم كه زندگي ميكُشد و كُشته ميشود تا بتواند بقا يابد. شاعران اغلب واپسين طبقهاند چرا كه پيامآورانِ هيچاند و اغواگران ـ اغواكنندگاناند؛ پيشگامانِ برنشاندنِ پرچمي خيالين بر حاشيهي مصب رود يا بر كنارهي پرشكوه دلتا. امروزه مسيرهاي پرمانع و هزارتوها پيش از آغاز بازي تراژدي ـ طنزگونهي انساني به استخوان تقليل يافتهاند. با اين وجود فشاري بر ما چيره ميگردد و با گفتن اين كلمات بر ما شفقت ميورزد: بدو، شركت كن، خود را وقف چهار راه هر لحظه كن! هيچ رهايي و قطعيتي نيست، تنها پاياني شبحوار و نوازشگر.
بيماري در آثار بسياري از شاعران، نويسندگان و هنرمندان مفهومي استعاري پيدا ميكند. رسالت فلسفي بيماريها چيست و چه ارتباطي ميان بيماري و آفرينش هنري وجود دارد؟
يك رابطهي پذيرش متقابل عاشقانه. بيماري عنوان خواهرخواندگي اثر را داراست بيآنكه تكوين خلقالساعه سرشك و سرور را از آن خود كند. ابزار هنري اغلب احاطهمندي و جبرِ بيماري را در هم ميشكند و باطل ميسازد و موفق ميشود كه در واژه، در رنگ، در تصوير سينمايي و در ثمرهي هنري هر ابزاري حل و مستقر گردد. تسكين هنري از بيماري دلتايي ميسازد كه به آنسوترها منشعب ميگردد. چوبپاي بلند و باريك رفتهرفته در دلقك حل ميشود تا اينكه به آبچالهاي كوچك ميرسد كه از انعكاساتي ديگر غني است. اين قدرتِ هيچ است كه از هيچ، چيزي ديگر پديد ميآورد، همچون قطعهاي درخشان از كلياتي منتشر نشده براي خواندن. و اينگونه است كه از بيهودگي ِ رنج كشيدن ثمربخشي تحقق مييابد كه نيرويي به تفكر ميبخشد: نمايش شادي ِ پيروزي در بيرون كشيدن اين ثمربخشي به همراه زنجيرهاي از آن چيزي كه همسان با حقيقت نخستين عمل كند. اما نخستين فرياد نوزاد در هر حال انباري براي به يغما بردن دارد، نغمهاي قابل ستايش براي بوسه زدن با تسكينِ روي برتافتن از بيابان نخستين كه اثر تازه شكل گرفته را به خود افزوده است. البته اغلب چنين به نظر نميآيد و سبد در كمين است، اما دوران خود دانشآموختگي ميتواند رسيده را از كال، و يك لقمه غذاي خوشطعم را از دهان تهي تمييز دهد.
چه تفاوتي وجود دارد ميان شاعراني كه انزوا را بر ميگزينند و برخي شاعراني كه پيوسته در محافل ادبي شركت ميجويند؟ چرا بسياري از شاعران و نويسندگان بزرگ در دوران حيات خويش ناشناخته باقي ميمانند و اغلب با سكوت جامعهي ادبي در قبال خود مواجه ميگردند؟
ايتاليا هرگز شاعرانش را دوست نداشته، لااقل در دوران حياتشان به جز مواردي نادر. بايد بتوان خود را به ناشري "فروخت" كه توقع جسارت و حضوري پيدرپي و فرصتطلبانه دارد. انزواي شعر سرودن تسكينناپذير است حتي از طريق خوانش عمومي ِ اندك يا تقريباً هيچ. مختصر اينكه، شاعر خود بايد عهدهدار خويش باشد، از طريق ايجاد روابطي شخصي و عمومي جهت انتشار پنهاني توسط ناشري معتبر. كسي كه خود را خارج از اين قاعده بداند، از دست رفته است. خشونت نسبت به خويش سودمند است جهت كسب حداقل يا حداكثر تقابل پژواك و خوانندگان و نشر كتاب به طور حرفهاي و با سرمايهگذاري ناشر. اما شعر زادهي وجود است و اگر وجود در انزوا و مشخصهي "ناخوشايند" پنهان باقي بماند… عالي نوشتن كافي نيست، جسمانيت حضور اجتنابناپذير است. اين دو امر اغلب با هم تطابق ندارند و به فراموشي سپرده شدن همواره در كمين است، بلكه قطعي است. نسل بعد نيز چندان اطمينانبخش نيست و خلاصه اينكه وقتي به نقطهاي بيبازگشت ميرسيم، ديگر چندان اهميتي ندارد.
شاعران ايتاليايي و غير ايتاليايي محبوب شما چه كساني هستند؟ آيا در دورههاي مختلف شاعرانگي خود از اين شاعران الهام گرفتهايد؟
شعر ميتواند از هر چيزي جوانه زند، از سايهاي، روشنايي، گرد و غباري. به بيشكلْ شكل و هياهو را نظم ميبخشد. اشعار شاعراني چون سلان، ديكنسون، روسلي، اينسانا، اودن، مورد توجه منند با حالتي از تشابه و همانندي. در اينجا نوعي"فرمپذيري" مداوم روي ميدهد به سوي فرم بكر و نخستين دلشكستگي ِ شيفتهوارِ شعر سرودن؛ حتي پس از پيمودن مسافتي از مرگي كه در غايت سر زندگي پديدار ميگردد: كل زندگي به شعر بدل ميشود، از خلال شعر نگريسته ميشود كه در نتيجهي لازمه ـ تطابق نگاه زاده ميشود. حقيقتي رو به افول كه در آن هر شكل دفاعي رو به فروپاشي ميرود. فراتر از هر شاعري.
با كداميك از نويسندگان و شاعران ايراني آشنايي داريد؟
فروغ فرخزاد و خيام
و به عنوان آخرين پرسش، آيا حرف ناگفتهاي داريد؟ چه پيامي براي خوانندگان فارسيزبان خود داريد؟
مايلم سكوت كامل دركپذيري و رازورزي ِ واژهي رو به سوي رياضت را درك كنم. هر آنچه كه نوشتهام، تهيدستي ِ مقصودم بوده، و نميتوانم از آن چشمپوشي كنم: اين غرور عظيم شعر است: ناتواني در اجتناب از نگاشتن دربارهي / نگاشتن ِ امر مجسم در لحظهي ميرا: قساوت ـ نيكي بند ناف تولدي كه تكهتكه ميكند و تكهتكه ميشود. تكههاي نان را گرد ميآوردم و اميد دارم كه يكي از اين تكهها به راستي خوراكي باشد براي شادي.
2- اشاره به عيد خمسين يا پنطيكاست كه در آن روح القدس به شكل شعلهي آذرخشگوني بر رسولان نازل شد و نعمت زبان را به آنها هديه داد.
5- Limbo طبقهي اول دوزخ يا كنار دوزخ. ارواحي كه به دليل مسيحي نبودن از راه يافتن به بهشت محرومند و همچنين ارواح كودكان تعميد نشده در آنجا به سر ميبرند.
در سوگِ جهاني رو به ويراني، درنگی بر زبانِ شعر و ساختارِ اندیشهی مارینا پیتزی