تبليغاتX
تكه ‌پاره‌ها

 

نگاهی به شعر ليموها

 ائوجنیو مونتاله (۱۹۸۱ـ۱۸۹۶) بر این باور بود که یک شاعر باید جدی و صادق و هر شعری به جای پرداختن به وقایع تاریخی بیانگر وضع آدمی در مواجه با راز هستی باشد: «موضوع شعر من (و گمان می کنم ـ هر شعری) وضع آدمی است و نه این یا آن واقعه ی تاریخی. و این بدان مفهوم نیست که از جهان واقع روی برتابیم بلکه بدین معنی است که به یاری اراده و آگاهی بکوشیم «تا جوهری» را از  «عرضی» بازشناسیم...»

 

با نگاه به اشعار مونتاله، می توان دریافت که این شعرها دارای قرابت با آثار شاعران انگلیسی بویژه تی.اس.اليوت و ازرا پاوند هستند و از ساختار پیچیده ای برخوردارند. ابهام موجود در اشعار مونتاله ناشی از نگرش او به جهانی فاقد روشنی و تعقل است که رنج و درد بر آن حاکم و هر اقدامی محکوم به فناست. وی در اشعارش در عزلت و یأسی جهانی فرو می رود بی آنکه سعی کند به مبارزه و طغیان بپردازد. اشعار او بیشتر بیانگر نگرش وی به جهان و برداشتش از زندگی است که به صورت گرایش به نیستی و پوچی که به اعتقاد وی تنها واقعیت موجود است، نمود پیدا می کند:

 

«بدینسان نیستی تقدیر همه ی تقدیرهاست»

 

نخستین مجموعه شعر او با عنوان «استخوانهای ماهی مرکب» (۱۹۲۵) يك نوع رمان فلسفی محسوب می شود؛ استخوانهای ماهی مرکب به اسکلت به جای مانده یک جانور دریایی اشاره دارد که کنایه ای از خشک طبعی مونتاله است. به عقیده ی شاعر آدمی چون استخوانهای خشک جانوری دریایی و یا صخره ای که از دریا دورافتاده بر ساحل رها شده است. در این مجموعه وقایع و رفتار آدمی تحت سلطه ی سرنوشت می باشد و جهان عرصه ی شکست و ناکامی اجتناب ناپذیر است و این مشخصه ها در واقع در نگرش بدبینانه ی شاعر ریشه دارند. مونتاله دراین مجموعه به مراتب از مناظری خشک چون صخره ها، سواحل سنگی و کنار دریا یاد می کند که نمادی از خشکی برهوتی و سوزندگی درون شاعر است. قطعه ی «لیموها» که در سالهای ۱۹۲۲ـ ۱۹۲۱نگاشته شده، یکی از زیباترین اشعار مونتاله به حساب می آید و بیانگر دیدگاه فکری شاعر در ارتباط با هستی است:

 

لیموها*

 

گوش به من دار ! عبور شاعران والامقام

تنها بر گیاهانی است که نامهای مهجور دارند: آسمار، سیسنبر، شنبلید

اما من جاده هایی را دوست می دارم

که به جویهایی پرخزه می انجامند

و کودکان در آبگیرهای نیمه خشکشان

مارماهیان خرد را شکار می کنند

کوره راههایی را که از نشیب کوهها می لغزند

و در پشت انبوهی از جگنها فرود می آیند

و در باغهای میوه، میان درختان لیمو گم می شوند.

 

چه بهتر که هیاهوی پرندگان را

کام آسمان فروبلعد،

تا نجوای شاخساران همدم

در هوای بی موج، روشن تر به گوش آید

و عطری که از خاک جدایی

نتواند گرفت، بهتر احساس شود

و سینه را از آرامشی پراضطراب، سرشار کند.

اینجاست که پیکار در میان

سوداهای ظاهرفریب، معجزه آسا پایان می یابد.

و ما بینوایان نیز،

سهم خود را از ثروت برمی گیریم:

عطر لیموها.

 

نگاه کن! در این سکوت که همه ی اشیاء از قید رها می شوند

و گویی که آماده ی فاش کردن

آخرین راز خویشتند،

منتظریم

تا نکته ی بیجایی از طبیعت

نقطه ی بیحسی از کائنات

حلقه ی گسترده ای از زنجیر، رشته ای از کلافی سردرگم را کشف کنیم

که عاقبت،

به هسته ای از حقیقت هدایتمان کند.

نگاه به جستجوی اطراف می رود

و ذهن، در عطری که هنگام مردن روز،

پراکنده می شود ،اشیاء را می کاود،

به هم مي‌پيوندد، از هم می گسلد.

در این سکوت است که ذات شرحه شرحه ی الهی را

در هر یک از اشباح گریزان آدمی، توان دید.

 

اما خیال پایان می گیرد و زمان

ما را به بلادی پرغوغا می برد که در آنجا فقط

پاره هایی از آسمان ، آن بالا ، در میان کنگره ی دیوارها پیداست

و زان پس، باران، زمین را می فرساید

و ملالی زمستانی بر خانه ها توده می شود

روشنایی به تنگی و جان به تلخی می گراید

تا اینکه روزی، از میان دری نیمه بسته،

و در لابلای درختان حیاط،

زردی لیموها جلوه می فروشد

و یخبندان دل می گدازد

و شیپورهای زرین روشنی

نغمه های خود را در سینه ی ما

خروشان رها می کنند.

 

شعر با تاکید شاعر بر طرد «شاعران والامقام» و «گیاهانی که نام های مهجور دارند» آغاز می گردد. شاعران والامقام کنایه از شاعرانی است که در اذهان عمومی از جایگاهی ویژه برخوردارند و گذر آنها تنها بر گیاهانی با نام های مهجور است که اشاره به شعری دارد که بر آن است تا واقعیت را بیاراید. مونتاله همچون بسیاری از شاعران «شامگاهی» علاقه خود را به محیطی ساده، طبیعی و مناظری بی رنگ اظهار می دارد. همانگونه که کوراتزینی اظهار می داشت: «من زندگی ساده و حقیرانه اشیاء را دوست دارم».

 

کودکانی که در میان آبگیرهای مناطق پرت افتاده ی حومه، مارماهیان خرد را شکار می کنند. باغ های کوچک میوه، درختان و عطر لیموها که تنها سهم بینوایان از ثروت است.

 

رهایی و گذر از تمدنی که بر گیاهانی عالی تبار بنا نهاده شده که تنها به اشخاص والامقام تعلق دارد و همچنین گرایش شاعر به گوش سپردن به صدای لیموها و نظاره نشستن طبیعت ساده در واقعی ترین شکلش، دستمایه های اساسی این شعر را تشکیل می دهند که شاعر در آن آشکارا اندیشه و نگرش سطحی و ظاهرپسند دانونزیو را طرد می کند. شیوه ی خاص مونتاله در این شعر بر اساس تضادی میان محتوای ناچیز شعر که لحنی ساده و حقیرانه می طلبد و کلام غنی وی است. کلام مونتاله فاخر و لحن او هنگام پرداختن به ساده ترین مضامین نیز از شکوهی تابناک برخوردار است. همه ی این مشخصه ها در قطعه ی لیموها در جهت روشی ضد دانونزیویی است. از نظر مونتاله حقایقی جهت بازگو کردن وجود ندارد و در چنین وضعیتی که جهان این گونه ناهماهنگ و بی ثبات می نماید، شعر باید وسیله ای باشد جهت بیان این وضعیت.

 

در بند اول شعر بیشتر قالب نثرگونه حاکم است و رفته رفته در بند دوم و همچنین سوم فصاحت و آراستگی زبان و سبک رو به افزایش می نهد. در بند سوم به ناگاه سیر یکنواختی زمان و وقایع در هم می شکند و فضای شعری از طبیعت خشک و ساده فراتر رفته و بر تعالی و پیچیدگی مفاهیم افزوده می شود. این مفاهیم در قالب اشیاء بیان می گردند و شاعر بر این سعی است تا از طریق عناصر عینی، مفاهیم را به خواننده منتقل کند.

 

از نظر مونتاله آخرین راز اشیاء و دلیل وجود و ضرورت آنها برای آدمی قابل فهم نیست. وی در مقابل خود جهانی بیکران از خشکی و سنگ همچون چشم اندازی از حفره های خشک ماه می بیند و می کوشد تا برای این جهان ماوراء الطبیعی مفتاحی بیابد. دنیای او دنیای شکست و نومیدی است که تنها در فرصت ها راه امید و نجاتی پیدا می شود. عظمت مونتاله در جستجوی مداوم و دردناک و خرسندی ناپذیر است جستجویی برای یافتن آخرین راز اشیاء و یا رشته ای از کلافی سردرگم که عاقبت ما را به هسته ای از حقیقت هدایت کند، علی رغم اینکه وی بر ناتوانی عمومی و آشفتگی ذهن بشر به هنگام مواجهه با راز اشیاء واقف است.

 

اینچنین به نظر می رسد که هستی بشر تحت سلطه ی مرگ و محدودیتهای بسیار دیگری است: زنجیری که آزادی را از ما می ستاند، نخ کلافی در هم پیچیده که راه خروج از هزارتوی هستی را بر ما می بندد؛ و انسان در آرزوی یافتن  «حلقه ی گسترده ای از زنجیر» و «رشته ای از کلافی سردرگم» در میان این رشته ضرورت محتوم است که جهان و هستی را دربرگرفته، تا بتواند حقیقت سرنوشت را بازشناسد. حقیقتی که همچون امری عقلانی به نظر نمی رسد بلکه به مثابه ی تجلی ناگهانی بر ما پدیدار می گردد.

 

بدین گونه است که عطر لیموها بازنمایی امری فراسوی حادثه ای بی دوام می گردد و جهش تازه ای ذهن را برمی انگیزد که  «اشیاء را می کاود به هم می پیوندد از هم می گسلد» (عدم وجود ویرگول میان افعال قابل توجه است که هر سه عمل را برابر می سازد تا نشانه ای از عدم ثبات باشد)؛ و این می تواند بیانگر توانایی ذهن در احاطه بر واقعیت باشد.

 

در این سکوت است که پنداری نشانه ی الهی را در انسان می توان دید. آسمانی که فقط به صورت تکه هایی مشاهده می شود، باران که زمین را می فرساید، روشنایی که رو به تاریکی دارد، روح که به تلخی می گراید؛ همگی نشانی از دلزدگی و خستگی از هستی فاقد هدف و دلایل منطق گونه هستند. اما در لحظه ای خاص مضامین رهایی بخش و امید دهنده به طرزی معجزه وار پدیدار می گردند: زردی لیموها، گداختن یخبندان دل، شیپورهای زرین شادی آفتابی.

 

و این کنایه از زردی خورشیدگون امید است که بر برهوت درون شاعر می تابد تا در معجزه ای که دیگر انسانها را هم مورد لطف قرار می دهد، سهیم شود.  

 

  

* ترجمه ی شعر برگرفته از کتاب هفت چهره از شاعران معاصر ایتالیا به قلم نادر نادرپور، جینا لابریولا کاروزو، بیژن هوشیدری و فرناندو کاروزو

 

منابع :

1. هفت چهره از شاعران معاصر ایتالیا، نادر نادرپور، جینا لابریولا کاروزو، بیژن هوشیدری و فرناندو کاروزو، موسسه فرهنگی ایتالیا و موسسه انتشارات فرانکلین، تهران ۱۳۵۳

2. ادبیات و نویسندگان معاصر ایتالیا، محسن ابراهیم، انتشارات فکر روز ۱۳۷۸

3.Eugenio Montale, un testimone del nostro tempo, Luigi De Bellis  

 

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 |