برگرفته از رمان جانوران / فدريكو توتزی
چه بهار نوميدانه و وحشتناكي! هنوز ميبايست هزينهي آهنگر، نجار، گاريچي، هزينهي زباله، زغال و نعلبند را پرداخت ميكردم، اما پولي در اختيار نداشتم. به خاطر گرماي هوا دچار سرگيجه شده بودم.
تقريباً هر روز، بيهيچ دليل خاصي، به مزرعهام سر ميزدم، از شياري به شيار ديگر، مثل سگي كه در جستجوي استخواني باشد. شبهنگام نيز، پيش از خوابيدن، بيشتر رنج ميكشيدم؛ و سعي ميكردم به هيچ چيز فكر نكنم، بلكه هر چه زودتر به خواب فرو روم. يك روز صبح كه از خواب بيدار شدم، ميل به خودكشي را در خود حس كردم: از پشت پنجره چنين به نظر ميرسيد گويي مزرعهام نيز همچون من، در باد، سرنگون شده باشد؛ چنانكه گويي باد خواسته باشد همهي درختان زيتون را همراه خود به دوردستها ببرد. ديوارهاي اتاق هر چه بيشتر درهم فشرده ميشدند، در همان حال همه با هم نزديكتر ميآمدند، و نفس من با نفس آنها درهم آميخته ميشد؛ بوي آهك را احساس ميكردم. مطمئنم كه ميگريستم! به نظرم چنين ميرسيد كه داشتم با سري فرو افكنده بر روي زمين فرو ميغلتيدم، بيآنكه چيزي وجود داشته باشد كه با آن خود را سرپا نگه دارم.
در يك آن، درست در مقابل دهانم، عنكبوتي نسبتاً درخشان را ديدم، كه همچون باري سنگين، از تارش در آويخته بود.
*
در نوزده سالگي اين فكر به ذهنم رسيد كه تا چند ماه ديگر خواهم مرد. نميدانم چرا، و عجيبتر اينكه نه مريض بودم نه هيچوقت سرفه كرده بودم. تنها بدين امر قانع شده بودم و بس.
با آن شور و نشاط نوجوانيام حس ميكردم كه با همه چيز همدم شدهام، و خودم را آماده كرده بودم كه با همهي آنها وداع كنم، شبي از شبها، آن هنگام كه روشنايي شفق بر بامها ميگسترد، بر آن قسمت از شهر كه من تماشايش ميكردم، در حالي كه روي صندلي راحتيام كه قطعاً بر آن ميمردم، نشسته بودم. و در تعطيلات، حتي به سوي قفسهي مملو در مقابل ميز تحرير شيبدار رو برنميگرداندم؛ آن ميز تحريري كه تمام لكههاي جوهرش را با وسواس و اضطراب بسيار شمرده بودم.
اما بامها همانجا سرجايشان بودند و از لبهي پنجرهام آغاز ميشدند، چنان آونگي كه بخواهد روحم را در تاريكي ِ گنگ و خاموش واژگون سازد. برخي از شبها، بيرون ميرفتم و از دروازهي شهر ميگذشتم و تا پسكائييا ميرفتم، در آنجا مردي روستايي بود كه هفت گاو ماده داشت. با فرار رسيدن شب بر حس ماليخوليايم افزوده ميشد؛ و چراغهاي پيهسوزي كه درون اصطبل آن مرد روستايي ميديدم، از لاي دري كه هميشه آن را باز ميگذاشت، بر آشفتگيخاطرم دامن ميزدند، چنان احساسي دلپذير كه نميتوانست همراه من خاموش گردد. پس از من همچنان به سوختن ادامه خواهند داد؛ و شايد هم، كسي با كمال ميل به تماشايشان خواهد نشست. و از آنجا كه به خاطر سوءهاضمه، قادر به خوردن چيزي نبودم، از آن مرد روستايي درخواست ميكردم كه به محض دوشيدن گاوها يك ليوان شير به من بدهد. پس از سر كشيدن شير و هميشه به دو جرعهاي كه ميكوشيدم يكسان باشند، به تماشاي گاوهايي كه پوزه در آخور داشتند مشغول ميشدم.
*
هوا حسي از خشونت را برميانگيخت. در آسمان ابري مشاهده ميشد كه به شعلهاي ميمانست؛ و بخاراتي سپيد و گرفته، كه تقريباً توسط تمامي آسمان نيلگون و سترگ درهم فشرده ميشدند، آسماني نيلگون كه كمي كبودفام و نمناك مينمود. ولي براي من چه اهميتي داشت، وقتي حتي از نگريستن به دوروبرم واهمه داشتم؟
شب پيش، كه از خواب پريدم، ميان دو خواب، احساس كردم كه ستارگان ناپديد شدهاند و قطعاً تا فردا شب دوام نخواهم آورد. و از همين رو، به انتظار امشب نشستم! مسلم است كه من ميخواستم به زور و به طرزي بيهوده زندگي كنم، حتي اگر تمام چيزها از من بگريزند. به همين خاطر است كه براي زماني نامشخص، شايد براي يك سال، خود را مكلف كرده بودم هر بار كه ميخواستم چشم بگشايم و نفس بكشم، نشانههاي درد و رنجم را بازيابم. اما من چنان به مقابلهاش ميرفتم، گويي با جسدي روبرو شدهام كه ميبايست آن را به خاك ميسپردم پس از اينكه آرزو كرده بودم بدان شباهت پيدا كنم. براي همين غم و اندوهم قاطعانه روحم را تيره و تار ميساخت.
اما اينك مايلم داستاني بنويسم كه شخصيتهايش عروسكهاي چوبي خيمهشببازي باشند. من فكر ميكنم كه آنها قادرند بهتر از ما از روشنايي و چيزهاي زيباي ديگر لذت ببرند. چه كسي نديده است كه وقتي از نخهايشان تكانشان ميدهند چه اندازه لذت ميبرند؟ آنها با رضايتخاطر به اجراي نمايش ميپردازند؛ و همهي سروصدايي را كه در طرح داستان به راه مياندازند ميشنوم. علاوه بر اين، روزائورا هرگز به من خيانت نورزيد، و حتي اگر بخواهم لباس بيريختش را هم عوض ميكند. تمامي غم و اندوه عاطفيام ارزش يك نگاه درخشان روزائوراي دلنشينم را ندارد. ميبينم كه هيچ زن درست و حسابي به او حسادت نميورزد؛ اما حق دارد.
امروز ( تا حالا يك سال گذشته است؟) آسمان طوري است كه انگار به شراب سرخ ميماند؛ و خرمگسها همهي آن را سر مي كشند.
*
دفعات مديدي سرماي جسدم جايگزين روحم ميشود! كوهها در نظرم به زميني حفر شده به گردِ گودالم ميمانند، و آسمان، ديدگانم را بسته نگه ميدارد چنانكه نمنم آب متبركي باشد كه نميتوانم حسش كنم. و چرا قلبم نميتپد همچون آن چند مشت خاكي كه در اطرافم پاشيده ميشود؟
اي مرگ كه در نخهاي بلند علفِ مرتعش در باد و پر از شبنم، زيبا مينمايي! اي مرگ كه ديگر آواي غوكها را آن هنگام كه هوا رو به باريدن دارد به گوشم نخواهي رساند!
*
چه كسي به خاطر ندارد كه يك پروانهي زخمگين چگونه سرنگون ميشود، در آن حال كه زمين را با بالهاي مرتعشش لمس ميكند!
اما چه كسي قادر است، در چشمانش، انعكاس درد و رنج خشن و نابهنگام را مشاهده كند؟
پروانه بلافاصله گوشهاي خلوت ميگزيند، و از نگاههاي كنجكاوانهي ما دوري ميجويد. پس، چنان است، كه گويي توفيق مييابد از هر گونه تماس با ما اجتناب كند.
*
دو سالي ميشود كه در اين خانه سكونت دارم، اما فقط از همين امروز شروع كردهام به درك واقعيت آن. هر آنچه در آن اتفاق ميافتد نگارش داستاني است كه به من مربوط ميشود. اما وقتي خود من نتوانم آن را بازگو كنم، ديگر هيچكس به آن نخواهد انديشيد.
همچون آن چشمهاي كه آن را خشكيده يافتم، و من از آن بيخبر بودم.
از دو ماه پيش خشكيده بود، و هيچكس مرا مطلع نساخته بود.
اما هوا، امروز سرورانگيز مينمايد؛ و حس ميكنم حالم خوب است. شايد، زمان بيشتري باز هم زندگي كنم؛ زيرا هيچ نشانهاي از مرگ را در خود حس نميكنم؛ و هر آنچه ميبينم جزئي از وجود من است.
درخت ليموي تازه قطع شده؛ ليوانهاي تميز، روميزي سوراخ؛ و ميل به خوردن.
آشفتهام؛ به دستهايم نگاه ميكنم، به انعكاس تصويرم بر شيشهي پنجره. هيچ اتاقي به زيبايي اين اتاق نيست؛ و روحم از هوا هم سرورانگيزتر است: درخت ليمو، ليوانها و بشقابها زيبا هستند چون به من تعلق دارند. احساس تملك آنها و خود آنها حسي يگانه است. و تنها واقعيت موجود است.
ولي، به محض اينكه براي صرف ناهار، سر ميز مينشينم، آواز پسركي را، ميشنوم، كه نغمهاي را سر داده كه من باز ميشناسمش بيآنكه هنوز آن را به ذهن سپرده باشم.
رعشهاي تمام وجودم را فرا ميگيرد.
برهها را براي فروش ميبردم.
دلم ميخواهد مثل يك پسر بچه مطالعه كنم، دلم ميخواهد مثل يك پسر بچه درك كنم. آن پايين دست، در جنگل خنك از سبزه و سايه، اسباببازي گذشتهام را رها كردم، زيرا نخهايش پاره شدهاند. اما من به آسمان كبودفام خيره ميشوم تا اسباببازي ديگري از آنجا برايم فرستاده شود؛ شايد ساخته شده به شكل يك ابر. باران نيز يك اسباببازي است كه فوارههاي باغ به همراهش فرو ميريزند؛ لبخند من نيز يك اسباببازي است، همچون قلب من كه در حال تپيدن است.
و سايهام اسباببازي ِ خورشيد است؛ صدايم اسباببازي ِ روحم.
هنگامي كه ميميريم ديگر سخن نميگوييم، و بنابراين هر آنچه را كه گفتهايم ديگران تكرار ميكنند.
حتي تابوت هم يك اسباببازي است، كه به زير ِ زمين دفن ميشود.
و، اگر من پسركي ميبودم، دلم ميخواست از خدا درخواست كنم كه اين علفِ زيبا و خنك را به حال خود رها كنند! و من خودْ كتاب مطالعهام را خواهم نوشت.
كاري خواهم كرد كه حتي مارهاي افعي هم بيآزار باشند.
Testament n.1
the world as a disaster
a catalogue of phenomenal effects
these roses that belonged to you
the body of a diachrony
a mouth onto an infernal cavity
Purgatory of the Paradise
for your contemporaries
glory of the tongue
and therefore labor
I was a Gospel to my father
he was my Moses
we practiced fastening to death
and my mother was our ivy
I traversed the waters
of our lives which was in the hands
of our sisters
and brothers
yet we no longer believed in happiness
- which implicates a religious urge
oh, my daughter
set in the middle of such
pointless debate
flower on a mossy rock
my rhetorical negative
you live
since you survived
hope of those who cannot love us
and who we do not love
in this black Europe
of past boundaries
you want me never to forget
I will keep it for ever in my heart
flower, or else voice
of our times
who renounced talking
who refused listening
who gathered all her cells
and watched for days
those stormy trees behind the window
frame
sandy rose in a theatre of words
left alone
in reason and redemption.
(Erminia Passannanti)
شعر به منزله بستگی
ارمينيا پاسانانتی
من به تو تعلق دارم
يحياي تعميد دهنده
زيرا تو ديوانهاي
زيرا تو مرا به لرزه
و خنده و گريه وا مي داري
با شادياي وصفناپذير.
من به سپيدهدمان برهنگي
وحشيات تعلق دارم
به سنگ گورها و آبهاي ناپاك
آنجا كه غسل تعميدم ميدهي چنان كه مسيح بوده باشم
آنجا كه نور بياندازه شسته و آلوده مينمايد.
من به تو تعلق دارم همچنان كه به مردي
كه تا ابد بر پاهايش بوسه ميزنم
زخمش را لمس ميكنم
از تنش بهره ميبرم.
شعر در عشق ريشه دارد و
به استثمار ميانجامد.