تبليغاتX
تكه ‌پاره‌ها

 

نوواله: يادداشت‌های روزانه

 

3 فوريه 1903

La politique, hélas! Voilà notre misère. Mes meilleurs ennemis me conseillent d'en faire…” “ (سياست، افسوس! فلاكت و بدبختي ما در همينجاست. بهترين دشمنانم پندم مي‌دهند كه بدان بپردازم...) و هنگام پرداختن به آن نمي‌توانم از خشونت تا حد خباثت و شرارت دست بكشم. اما اين زن، كه روحي بي‌نهايت نيك است، هر آنچه را زبانِ تحسين و تمجيد به من القا مي‌كرد تا بر كاغذ آورم بخشيده است، و من از اين بابت تا حد حقارت و سرافكندگي شوك‌زده شدم.

چرا سياست؟ به رؤياهامان بازگرديم كه زيبا مي‌نمايند، چرا كه فقط خود ما آنها را مي‌شناسيم، و با شادي‌اي حريصانه دلهايمان را كه از اين رؤياها آكنده‌اند مي‌گشاييم. رودولفو حس مي‌كند كه آنالنا زن محبوبش قادر نيست به ايده‌اي سياسي بپردازد مگر آنكه با چشمان آرام و معصومانه‌ي زني كه به چيزهاي زيباي مورد توجه خويش و جهان كوچكش بسيار عشق مي‌ورزد به آن بنگرد، و رودولفو ديگر با آنالناي محبوبش به سياست نخواهد پرداخت. حالا راضي شديد؟

امشب اگر دچار اين آزردگي‌خاطر غريب نمي‌شدم كه مثل روحي شرير در رگ‌هايم جاري است، قطعاً روحم بر دلنشين‌ترين تأثرات و هيجانات گشوده مي‌شد و با آن شادي ناب آميخته به شك و ترديدي مبهم از آن سخن مي‌گفتم، شادي‌اي كه شيره‌ي گواراي قلب‌هاي جوان است. اما آيا هيچ‌وقت نمي‌توانم خود را آدم بسيار سالمي احساس كنم؟ من كيستم؟ چرا حضور تمام اشياء به چنان پريشاني‌خاطر بي‌حدوحصري دامن مي‌زند؟ همه چيز برايم مايه‌ي ندامت و استيصال است. به نظرم مي‌رسد كه زندگي‌ام همچون جويباري جاري در فاضلاب‌هاي لجن‌آلود تقدير همگاني از دست مي‌رود، و از اين بابت چنان آزردگي‌خاطر دروني‌اي احساس مي‌كنم كه با ناراحتي فردي بيمار قابل مقايسه است كه شاهد تحليل رفتن تدريجي جسمش است بي هيچ اميدي به بهبودي. من نسبت به خويش احساس همدردي مي‌كنم و از درد و رنج خودم متأثر مي‌شوم، درد و رنجي كه شايد به راستي در من وجود ندارد، اما هولناك مي‌نمايد.

آه! امروز فكر كردم كه تا حد مستي بنوشم. چرا كه نه؟ مستي خويش را مجسم كردم، مستي مردي كه مي‌نوشد تا رنج نكشد. رنج كشيدن؟ اما آيا من به راستي رنج مي‌كشم؟ يا اين روانِ رنجور من است كه هستي‌ام را به ستوه آورده است؟

نبودن! پس هر آنچه ديده‌ام و شنيده‌ام چه خواهد شد؟ اين دست كيست كه از انديشه‌ام فرمان مي‌برد و بر كاغذ نشانه‌هايي را كه به من آموخته‌اند ترسيم مي‌كند؟

پاسخم ده، تو كه مرا برمي‌آشوبي پاسخم ده، اي شك و ترديد غمبار!

اما آيا شك و ترديد خود به خود وجود دارد يا اين من هستم كه به آن دامن مي‌زنم و در آن سكني گزيده‌ام؟ شايد.

آخ، اي بيست سالگي فلاكت‌بارم كه خيلي‌ها به تو حسادت مي‌ورزند، براي من چه هستي؟ براي من، براي... نمي‌دانم، نمي‌دانم اين من ِ خويشتن را چگونه تعريف كنم. من چيستم؟ انديشه‌ام چيست، و از كجا نشأت مي‌گيرد؟ آيا مي‌تواند بميرد، همان‌گونه كه تن مي‌ميرد؟ يا شايد با نيروي بي‌كران تمامي چيزهاي عالم ديگر بار درهم آميزد، به شكل پديده‌اي ديگر كه آن نيز بعداً، به نوبه‌ي خود، به پديده‌اي ديگر بدل خواهد شد و آنگاه به پديده‌اي ديگر تا هرگز نابود نگردد و همواره احساس شود؟ و آگاهي‌اي كه از آن انديشه نصيبم مي‌شود به كجا ره خواهد سپرد؟ آيا اين آگاهي در گذر ساليان و ضمن باليدن به همراه تن شكل گرفته است يا عنصري كاملاً مجزا از ديگران است كه در خلال زندگي با انرژي‌ها و نيروهاي ديگر درهم آميخته مي‌شود، تا به موجودات زنده هستي ببخشد؟

آيا همه‌‌ي جانوران از هوشياري واحد و يكساني برخوردارند؟ آه، چه غم‌انگيز است علم كيمياي كسي كه خويش را وقف تأمل در باب هستي مي‌نمايد!

مي‌مي! نمي‌دانم چرا در اين لحظه به تو فكر مي‌كنم و چرا در چشمانم اشك حلقه بسته است. آه، چقدر احساس عشق عظيم و بي‌حدومرز است! به شكنندگي‌اش مي‌ماند.

اما تو، مي‌مي، منظورم را درك مي‌كني؟

در هر صورت، همه‌ي اين‌ها چه اهميتي بايد براي تو داشته باشد؟ تو مرا مي‌بوسي، و در اين بوسه‌ها تمامي روحت را به جا مي‌نهي؛ تو بسيار ساده و بي‌پيرايه هستي.

مي‌بيني، من در آن حال كه دارم مي‌نويسم و به تو و بسياري چيزهاي ديگر كه مورد توجه تو نيستند مي‌انديشم، از همهمه‌اي كه در اثر وزش باد از خلال در ايجاد شد وحشت‌زده شدم... اگر تو بودي احتمالاً مي‌خنديدي. اما، نيشخند موجودي شرير و ناشناس كه دنبالم مي‌كرد بر من پديدار گشت. واي، واي اگر باد شعله‌ي شمعم را خاموش كند! از وحشت جان خواهم داد. و از ديروقت بيرون رفتن، وحشت خواهم كرد.

اينك لحظه‌اي درنگ مي‌كنم، قلبم مي‌تپد، نفسم بند آمده است: باز كماكان دچار ترس شدم.

و هميشه همين‌طور است.

امروز از خانه خارج نشدم. هر كس مرا مي‌ديد با يكي از آن مترسك‌هايي كه مغزي براي انديشيدن ندارند مرا اشتباه مي‌گرفت. با چشم‌هايي به طرزي غريب خيره به سقف نشسته بودم و رد چيزي را دنبال مي‌كردم، در همان حال منتظر مشاهده‌ي شكلي بودم كه در آنجا ظاهر نشد. سپس در آينه به خود نگريستم. مردمك چشمهايم بيش از حد گشوده شده بودند و به طرزي نامعلوم كبود مي‌نمودند. چه كسي مي‌داند! به درختان سروي چند انديشيدم كه در شعري از كاردوچي به آنها برخورده بودم، به آسماني به رنگ نارنجي انديشيدم، آسماني كه به نظرم رسيد پيش‌تر مشاهده كرده‌ام، آنگاه به صليب‌هاي سياه غول‌پيكر و بي‌شماري انديشيدم، به يكي از زن‌هاي اشعار دانونزيو، كه بعد به پيكره‌اي سپيد تغيير شكل داد، و به تن برهنه‌ي مي‌مي پرستيدني‌ام بدل گشت، آنگاه صداي نفس كشيدني به گوشم رسيد. از روي صندلي كه زمان درازي بر آن نشسته بودم برخاستم، از اتاق خارج شدم در عين حال به پشت سر خود مي‌نگريستم انگار كسي دنبالم كرده باشد.

و اينك چنانكه گويي دچار سرگيجه شده باشم. چنين به نظرم مي‌آيد گويي به درون گردابي فرو لغزيده باشم، به همراه برفي كه سراپايم را پوشانده و سرنگونم كرده است؛ سرنگون شده‌ام بي‌آنكه هرگز اعماق را لمس كنم.

برف؟ اگر برفي مي‌داشتم، از آن مي‌خوردم.

بي‌شك من فردي نابهنجارم و روح من چنان گردبادي است كه گذركنان ويران مي‌سازد و نابود مي‌كند: روحم، جواني‌ام را ويران و نابود مي‌سازد.

هم اكنون به داستاني مي‌انديشم كه قصد داشتم بنويسم، داستاني غريب، ديوانه‌وار.

از جا برمي‌خيزم و به جستجوي دوستاني مي‌روم.

اسم من ف... است.

اسم شما چيست؟

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

 

بازنمايي «ستروني» در بطن زندگي‌اي آشفته و نابهنجار، دستمايه و مضمون اساسي تمامي آثار توتزي را تشكيل مي‌دهد. سگره (Segre) در رابطه با آثار توتزي چنين اظهار مي‌دارد: «به زعم دبندتي (Debenedetti) آثار توتزي را مي‌توان بر طبق آراي فرويد تأويل كرد. آثاري كه داراي قرابت بسياري با داستان‌نويسان نوي اروپايي، به خصوص كافكا هستند، و رابطه‌اي تروماتيك با پدري خودرأي و عدم توانايي در گسترش روابطي سازگار با خويش و با واقعيت اين دو را به يكديگر پيوند مي‌دهد. بدين ترتيب شخصيت‌هاي توتزي، بازنمايي‌هايي اتوبيوگرافيك و مجموعه‌اي از «انسان‌هاي سترون»، نابهنجار و سست و كاهل هستند كه مشكل خود را در رابطه با هستي به نحوي متفاوت تبيين مي‌كنند، و در عين حال در نهايت همواره با شكست روبرو مي‌شوند. بدين‌سان شخصيت‌هاي آثار توتزي قهرمانان امر منفي و بازنماي‌اي از آشفتگي‌ها و بحران‌هاي قرن ما هستند.»

جهان توتزي به مثابه‌ي سيستمي بسته پديدار مي‌گردد كه رنج و درد بر آن حاكم است، و بي‌هيچ امكاني براي توهمات و تسلاي خاطر. اين رنج و زجرديدگي حتي در ظاهر فيزيكي شخصيت‌ها نيز منعكس مي‌شود. شخصيت‌هاي توتزي اغلب از ظاهري از شكل افتاده برخوردارند و يا اينكه مبتلا به بيماري‌هاي جسماني يا رواني هستند. توتزي با شقاوتي ترحم‌‌برانگيز، شخصيت‌هايش را به طور كلي يا به طور خاص با حيوانات قياس مي‌كند.

دو قطعه‌‌ي زير از نخستين رمان توتزي، «جانوران» (Bestie) انتخاب شده‌اند. رمان «جانوران» در قالب قطعه نگاشته شده است و نويسنده در آن به وصف دوران آشفته و ناشاد جواني راوي در شهر سيه‌نا مي‌پردازد. احساساتي كه در رمان به آنها پرداخته مي‌شود از ترتيبي منفي برخوردارند: انزوا، غير اجتماعي بودن، خشم، اندوه خفقان‌آور راوي و كنجكاوي خصمانه و آميخته به بدگويي ديگران. توتزي در اين رمان از شگرد بيگانه‌سازي بهره مي‌جويد؛ هر قطعه از رمان با پديدار شدن نابهنگام جانور يا حشره‌اي خاتمه مي‌يابد. اين پديدار شدن‌ها، حسي مبهم از تعليق و بيگانه‌سازي را برمي‌انگيزند و به طرزي استعاري توصيفي از وضع ذهني و روحي و وضعيت حاشيه‌اي شخصيت را ارائه مي‌دهند.      

 

دو قطعه از رمان جانوران

آنجا كه نيلگونه‌ي آسمان از گردش باز‌مي‌ماند چه خواهد شد؟ آيا چكاوك‌هايي كه نخست در پهنه‌ي آسمان پراكنده مي‌شوند و آنگاه ديوانه‌وار خود را به سويم فرو مي‌افكنند پاسخش را مي‌دانند؟ يكي از آنها هم اينك با چشمانم تماس پيدا كرد، چنانكه‌ گويي خواسته باشد از اينچنين هراسان گريختن لذت ببرد.

چه روشنايي‌هاي بي‌جنبشي اين دشت‌ها را فرا گرفته است، كه گويي مي‌گسترند تا آرامتر بياسايند! چه سكوت‌هايي آنجا افق دوردست و درونم را آكنده است!

آنجاست جاده‌اي كه به سيه‌نا مي‌انجامد. گام برمي‌دارم.

خانه‌ها در فاصله‌ي اندكي در آن پشت نمايان مي‌شوند، و آن گدا خدا كند كه خويش را بر من نيفكند. خوشبختانه آن يكي بر زمين نشسته است! خداي من، تمامي اين خانه‌ها! چه بسيار اينجا، چه بسيار آنجا! به جايي كه مي‌توان اندكي نشاط يافت خواهم رفت! پروردگارا، اين خانه‌ها بر سرم فرو خواهند ريخت! ولي چكاوكي درون روحم محبوس شده است، و حس مي‌كنم كه به اين سو و آن سو پر مي‌زند تا خويش را رها سازد. و نغمه خواندنش را احساس مي‌كنم.

به سوي شمال؛ آنجا كه شب‌هنگام دب اكبر و دب اصغر در آسمان پديدار مي‌گردند، آنجا كه ماه هرگز جابجا نمي‌شود!

اينك، كه من نيز چنين به تو مهر مي‌ورزم، اي چكاوك كوچك، بدان معناست كه هر قدر بخواهي مي‌تواني درون روحم باقي بماني؛ و در آنجا چنان آزادي‌اي خواهي يافت كه نظيرش را هرگز در آسمان نيلگون نديده‌اي. و تو، بي‌شك، هيچ‌گاه، آنجا را ترك نخواهي گفت.

هرگز مانعي بر سر راه خويش نخواهي يافت!

از تنگي و فشردگي خانه‌ها و بامها به در شويم. شهر پيوسته به تنگي مي‌گرايد؛ خانه‌ها پيوسته تهي‌تر مي‌گردند؛ و اينجا چيزي براي ما نخواهد بود.

اين مردماني كه مرا در آسايشگاه و تو را در قفس مي‌افكنند، همينجا ترك گوييم!

آيا اين لرزش بالهاي توست و يا قلب من است؟ فكر مي‌كنم كه مرگ خدا مي‌داند در جستجوي چه كسي، از اينجا گذر كرده باشد. آخ، ولي در پس يكي از اين درب‌ها، در يكي از اين كوچه‌هاي بي‌انتها و انباشته از زباله، محبوسش خواهيم كرد! در سيه‌نا، درب‌هاي زيادي هست كه هرگز كسي آنها را نمي‌گشايد، زيرا ديگر به هيچ كاري نمي‌آيند؛ پشت يكي از آن مزارعي كه هيچ‌كس در آنها چيزي نمي كارد؛ كنار قصري غير مسكوني.      

***

روح من در سايه‌ي پُرسكوت سيه‌نا باليده است، در عزلت، بي هيچ دوستي‌اي، و هر بار كه تقاضاي شناخته شدن داشت، با فريب مواجه شده بود.

بدين‌ترتيب، دفعات بي‌شماري، هنگام شب، تنها بيرون مي‌رفتم، در آن حال كه از چراغ‌ها دوري مي‌جستم. اغلب تا ميدان سه‌روي پيش مي‌رفتم، كه به خاطر رديف پلكان كليسا سراسر شيب‌دار مي‌نمود، به همراه دو درخت صنوبر در ميان دو باغچه‌ي كوچك، كه با ورودي خيابان از هم جدا شده بودند. نزديك كليسا، صومعه‌اي، تقريباً از نمايي زاويه‌دار مشاهده مي‌شد؛ آن سوي ديوار، سيه‌نا با سراسر بلنداي برجش نمايان بود. آن لحظه به نامزدم انديشيدم.

ار آنجا كه، بدين گونه، جدا و به دور از ديگران مي‌زيستم، هر بار كه كسي با آن كنجكاوي تيزبينانه و تحقيرآميزش نظاره‌ام مي كرد، هر چه بيشتر بر غم و اندوهم افزوده مي‌شد، و كوتاهترين مسير ممكن را در پيش مي‌گرفتم. هيچ‌گاه از خيابان كاوور، كه خيابان اصلي است نمي‌گذشتم؛ بلكه، از كوچه‌ي توره، كه هم رديف با عمارت تولومه‌يي است، و سنگ‌هايش اكثراً سياه رنگ‌اند، مي‌گذشتم و به سمت پايين به سوي كوچه مورو روانه مي‌شدم: خانه‌ي من، در انتهاي كوچه، سمت چپ قرار داشت.

تنها كافي بود كه به ياد غم و اندوه بي‌پايانم بيفتم تا آسمان سيه‌نا نيز در نظرم تحمل‌ناپذير بنمايد.

به خصوص شب‌ها بي‌اندازه رنج مي‌كشيدم، و چراغ را روشن نمي‌كردم تا دستهايم را نبينم: غم و اندوه چنان سنگ گوري بر روحم سنگيني مي‌كرد، و لحظه به لحظه بر سنگيني‌اش افزوده مي‌گشت؛ و  چنين حس مي‌كردم كه گويي بر صندلي له شده باشم. و دلم مي‌خواست بميرم.

هنگام صبح، كه غيبت‌ها و پرگويي‌هاي هميشگي از سر گرفته مي‌شد ـ ماريانا، زن صاحب‌خانه، نمي‌توانست حداقل، تنها در يك كلام، جور و ستم بي‌رحمانه را بلافاصله به گوشم برساند ـ بي‌درنگ دچار خشم و عصبانيت مي‌شدم؛ و مطمئن بودم كه تمام روز، حال و روز ناخوشايندي خواهم داشت.

چه جاده‌هايي كه به زير ناقوس‌هاي شيشه‌اي در نظرم فروبسته مي‌نمودند!

چه دوستي‌هاي آرزو شده‌اي، كه در درون روحم، از سر خشم و با تمام نيرو خفه شده بودند!

هنگامي كه براي شستن دست و رويم در زير شير آب، به آشپزخانه قدم گذارم، حلزوني تقريباً بر سرتاسر در، ردي شفاف و سيمگون از خود به جا نهاده بود.    

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 |

 

درباره فهرست پره‌لا

1.

آلدو پالاتسسكي (Aldo Palazzeschi) رمان فهرست پره‌لا (Il codice di Prelà) را در سال 1911 با عنوان فرعي «رمان فوتوريستي» منتشر كرد؛ و در سال 1920 و 1943 بازنويسي و تجديد چاپ شد. فهرست پره‌لا رماني تمثيلي با طنزي تلخ و ماليخوليايي است كه در قالب افسانه‌اي كنايي ـ گروتسك نگاشته شده است.

پالاتسسكي فهرست پره‌لا را چنين وصف مي‌كند: «پره‌لا برجسته‌ترين افسانه‌ي من است، اوج فانتزي من.»

رمان، ماجراي پره‌لا راحكايت مي‌كند، مردي ساخته شده از «ماده‌اي متفاوت از ديگر انسان‌ها»، مردي از جنس دود كه پس از جدا شدن از آتش يك بخاري ديواري، تحت مراقبت مصممانه‌ي سه مادر پير به نام‌هاي په‌نا (Pena به معناي درد و رنج)، ره‌ته (Rete به معناي تار) و لاما (Lama به معناي تيغ) قرار مي‌گيرد. زن‌ها مشغول آموزش وي براي زندگي مي‌گردند، از طريق رساندن آهنگ كلامشان به او از خلال گردنِ «رحم سياهي» كه در آن جاي داشت. «زمزمه‌هاي مبهم و درهم صداهايي كه در نظرم يكسان مي‌نمودند، تا اينكه متوجه شدم در زير من موجوداتي وجود داشتند كه رابطه‌ي تنگاتنگي مرا به ايشان پيوند مي‌داد، خود و آنها را شناختم، آموختم كه ديگران را بشناسم، دريافتم كه آن زندگي بود.»

پس ازخاموش شدن آتش به علت مرگ سه مادر، مرد دودي از لوله بخاري پايين مي‌آيد و روانه‌ي شهر مي‌گردد.

پس از رسيدن به دروازه‌ي قلمرو تورليندائو، به نگهبانان پادشاه برمي‌خورد، كه نام تعميدي پره‌لا را بر او مي‌نهند ( نامي از تركيب هجاهاي آغازين نام‌هاي په‌نا، ره‌ته و لاما، كه وي همچون ترجيع‌بندي وسواس‌آميز مرتباً تكرار مي‌نمود) و او را به دربار پادشاهي راهنمايي مي‌كنند.

از آنجا كه خبر چنين «معجزه‌اي» بلافاصله بين ساكنان شهر مي‌پيچد، او را به تالار مخصوص ملاقات مي‌برند، تا با شخصيت‌هاي نامدار دربار ملاقات كند. پره‌لا پس از برخورداري از توجهات بي‌اندازه حتي از جانب ملكه به سمت «بازرس كل دولت و اصلاح كننده‌ي انسان‌ها، اشياء، نهادها و آداب و سنن» گماشته مي‌شود و مسئول نوشتن فهرست جديد دولت مي‌گردد. از اين رو به بازديد از كل قلمرو پادشاهي راهنمايي مي‌شود. نخست از «چمنزار عشق» بازديد مي‌كند، جايي كه انسان‌ها به جستجوي آسايش در «فريب شيرين» عاشقانه به آنجا قدم مي‌نهند؛ سپس با گدايي مست سخن مي‌گويد كه، پس از يافتن گنجي، مي‌پنداشته كه قادر است به مقام پادشاهي برسد؛ در آسايشگاه ويلا روزا با شاهزاده زارلينو «ديوانه‌‌ي خودخواسته» ملاقات مي‌كند و از دو كشور مشابه دلفو و دوري كه زماني حريف هم بوده‌اند و اينك اعلام صلح كرده‌اند تا ساكنانشان را متقابلاً تبادل نمايند، بازديد مي‌كند.

سبُكي‌اش مزيتي يگانه محسوب مي‌شود؛ ولي، پس از آنكه مستخدمش آتشي برمي‌افروزد تا از ناپايداري و بي‌ثباتي قهرمان دودي تقليد كند، تقدير پره‌لا واژگون مي‌گردد.

پره‌لا تحقير شده، توهين شده و ريشخند شده توسط مردم، به زندان افكنده مي‌شود. شوراي دولت بلافاصله جلسه‌اي برپامي‌دارد و مرد دودي به حبس ابد در يك سلول انفرادي محكوم مي‌شود.

پس از منتقل شدن به زندان تنگ و تاريك، مرد دودي موفق مي‌شود به كمك كنتس اوليويا دي بلوندا كه عاشق وي شده بود، از طريق لوله بخاري از آنجا خارج شود.

پره‌لا پس از بدل شدن به روشنايي شفق، به شكل «ابر خاكستري كوچكي به هيأت انسان»، چكمه‌هايش را به نشانه‌ي طنز‌آميز حضورش در جهان براي انسان‌ها برجا مي‌گذارد.

2.

پالاتسسكي با فهرست پره‌لا نوعي انقلاب كوپرنيكي را مطرح مي‌كند: دگرگوني رمان بورژوازي ضمن مطرح كردن غرابت افسانه‌اي.

مرد دودي نه قهرمان وجدان تراژيك و نه قهرمان حماسه‌ي بورژوازي است، وي ترسيمي از واژگوني هر نوع بازتولد فردي است. برهنگي او به رغم همساني‌اش با برهنگي انسان امپرسيونيستي فاقد هر نوع عينيت مادي است و داراي موقعيتي ناواضح، تفسيرناپذير و انباشته از حسي ماليخوليايي است.

رمان حاوي حقيقتي ژرف و همواره ناشناختني است: وقفه‌اي كه در مبارزه و تضاد ميان سوژه و ابژه نهفته است، همواره به نيهيليسم هنري فريادي كاذب و خنده‌اي شيزوفرنيك منجر مي‌شود؛ خنده‌اي كه به شكنجه‌ي خويش بدل مي‌گردد تا آشفتگي درون را فروبنشاند. نه خنده‌ي اهريمني (بودلر) و نه خنده‌ي ديونيزوسي (نيچه)، بلكه سكوت مرد دودي به نمادي از وضعيتي ديگر كه آكنده از طنين و پژواكي انقلابي است بدل مي‌گردد. غيبت به امر ايده‌آل هستي كه بر پايه‌‌ي ديالكتيك منفي زمان و مرگ بنا نهاده شده بدل مي‌شود؛ و به هيأت يك پيرزن در بخشي از رمان با عنوان آلا (Ala به معناي بال) بازنمايي مي‌شود. اين پيرزن دربان گورستان است و بيش از صد سال سن دارد: «اين زن را مي‌بينيد، هيچ‌كس نمي‌داند كي به دنيا آمده است، او خودش حافظه و زمان را از دست داده است.»

و بر خلاف ايده‌ي طردپذيري زماني و مادي مرگ، در بخش «چمنزار عشق» به ايده‌ي زمان‌پذيري عشق مي‌رسيم. چمنزار خود به شكل ساعت آونگ‌دار عظيمي ساخته شده كه ثانيه‌هاي زماني گسترده‌تر را محاسبه مي‌كند.

پره‌لا به مثابه‌ي ديگري انسان توسط امر منفي كه او را احاطه مي‌كند قرائت مي‌شود. به رغم ستروني اندام‌هايش در ارتباط با هر نوع ساختن و پروردن نقش اجتماعي تقدير خويش، به طرز غريبي نقش اجتماعي «انسان تقدير» به او محول شده است.

 منبع: L'altro del fumo, l'oltre dell'uomo, Piero Pieri, Griseldaonline

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 |