اشعاری از مارينا پيتزی

كنايهی خلاء
اين صخره به گرداگردت
ميان گستاخي و سرگرمي
مقدمات سوگي ديرپا را مهيا ميسازد،
برگريزاني نابهنگام
به همراه ستارههاي دنبالهدار تقدير.
اين متهي بزرگ حفاري از من ميهراسد.
*
شايد با چمداني به دست با تو سخن ميگويم
شايد با دستاني پُر ساعتي را كوك ميكنم
شايد از تاب خوردنِ يك عشق به تو مينگرم
شايد از راهرو يك زندان از تو تمنا ميكنم
شايد تنها به عشق ِ آهنگِ عشق دنبالت ميكنم
شايد ساقههاي گشنيز مسابقهي بارِ پيش را گرد ميآورم
شايد با شاخهاي تزييني انبوه به بستر ميروم
شايد با لخندِ راهب از خواب برميخيزم
شايد با يك مشت قرص خودكشي ميكنم
شايد با لفافِ پيكرههاي قديسان خود را ميسوزانم
اگر دستمالِ عرقريزيِ لحظاتْ در سربالاييها
به لطافت برجاي ماند جهان بر من به خاكستري ميگرايد
*
نه اسپرانتوي كهن خداييات
رهايي ميبخشد، نه آواي نابجاي گريستنات
دلقكي از براي خنده بايد، فراسوي نالهي محتضران.
بدينگونه رداي رسمي نگهباني
بسان تبارنامهي اتفاقي خانهاي تهي
تحت مراقبتِ جماعت كفرگو
يك رديف گيوتين از هر روز
*
اكنون رو به تاريكي ميرود، زيباست سرانجام ِ
نداشتن نه جزيرهاي نه رخوتِ
قطاري نه نهاي نه نامي نه تني
رنگينكمان به بستر ميرود
محل رقص ِ يك تقاص
حلواي خرما آهسته آهسته
بوسيده شده بيش از معشوق تمامي معشوقها،
تيكِ يخ كه بيش يخبندان نميبخشد
رنگها رنگها واكهها واكهها

رنگها رنگها واكهها واكهها
دارم در انبوهي از اشياء نفوذ ميكنم، زيرا كه
امروز خورشيد اين نور الكتريكي را ميتاباند
كه هر انديشه در مغزم را برهنه ميسازد، و
در قلبم رگ و پيهاي شفاف گشته را آشكار ميسازد
آنجا كه زخم دهشتناك به سهولت عيان ميگردد.
از كجا ميآيد اين خورشيد كه در گوشهايم فرو ميتابد
از كجا ميآيد اين جنون كه به خودي خود پديدار ميگردد
خندان به دور از لنگر كشيدنهاي كهن
كاهل و انديشناك همواره سوژهاي
براي مرگ كه از بالها نگاهش ميدارد. زيرا كه همواره
تو بازخواهي گشت به پناهِ هقهقات
خانهي سياهت، ديوارهاي زندانت.
برخی از عناصر برسازندهی آثار تابوكی
تابوكي در سال 1943 در پيزا زاده شده است. او با رسالهاي راجع به «سوررئاليسم در پرتغال» در رشتهي ادبيات مدرن در شهر زادگاهش فارغ التحصيل شده است؛ و در حال حاضر در كنار فعاليت نويسندگي و نقد به كار تدريس زبان و ادبيات پرتغالي در دانشگاه سيهنا اشتغال دارد. آثار ترجمه و نقد او در رابطه با شاعر پرتغالي فرناندو پسوا كه تابوكي يكي از برجستهترين محققان او در ايتاليا به شمار ميآيد، بسيار قابل توجه است.
پسوا و زبان پرتغالي الهامبخش اين سه عنصر اساسي به نويسنده هستند: اندوه، خيال و بُعد پنهان واقعيت.
اندوه، نوستالژي همزمان گذشته و آينده، احساسي در بردارندهي رنج و ملايمت است؛ كه تمامي داستانهاي تابوكي را فراگرفته است و به آنها ويژگياي نوعيتر و كمتر قابل توضيح عطا ميكند. خيال، شوق به نقاب و هزار چهره از خويش، به طرزي نمادين و اغواگرانه در پسوا، پيوندي تنگاتنگ با مسألهي دروغ دارد و به عشقي سترگ به تئاتر نيز ترجمه ميشود. تا آنجا كه به بُعد پنهان واقعيت مربوط ميشود، اين عنصر حاوي مفهومي واقعيتر است: البته نه عيان شده توسط منطق، كه در جهاني كه در آن كليد اصلي خوانش واقعيت به صورت واژگون در جاي خود قرار گرفته است كمتر اعمال قدرت ميكند؛ جهاني كه در آن عدم تناسب اشياء اصيلترين مفهوم آن را آشكار ميسازد، بلكه توسط پارادوكس، ايهام، تصادف و واژگوني عيان ميگردد. با اين وصف به رؤيا ميرسيم، و به ويژه توهم، ابزارهايي به طرزي فوقالعاده قابل شناسايي، و به همراه رؤيا، معما و همرويدادي. در كنار پسوا چهرههاي الهامبخش بزرگ ديگري از قرن بيستم قرار ميگيرند: ازووو، پيراندلو و مونتاله.
هنرهاي بصري نيز به عنوان يكي از عناصر الهامبخش حضوري بسيار قوي دارد؛ كه به سابقهي آموختن نقاشي نيز باز ميگردد: نقاشاني كه الهامبخش ماجراهاي روايياند و تابلوهاي قهرمانان تاريخي بيشمارند: بئاتو آنجليكو، پائولو اوچلو، گويا، ولاسكوئز، ون گوگ. و به همراه بازنمايي واقعيت، نيز راز بخشي به آن و طرح وقايع آن در ابعادي بسته و دورنماهايي نامتعارف، كه بازيهاي سوررئاليستهاي نيمهي آغازين قرن بيستم را به ياد ميآورد.
تكنيك روايي نيز خصيصههايي تماماً خاص خويش را داراست: ژانر پليسي و جنايي، ادبيات كارآگاهي كه از شاشا و دورنمات الگو ميپذيرد. معنا پنهان است، جسته ميشود، اما هميشه در پايانِ جستجو آشكار نميگردد، پرسشها همچنان دنبال ميشوند: آنچه ارزش دارد جستجو است. همه چيز معلق باقي ميماند؛ تقريباً هيچ چيز بسته نميشود و ضمن بسته نشدن زاويههاي ديگري را جهت پاييدن هستي پيشنهاد ميكند. بنابراين همه چيز تقريباً به طرزي وسواسآميز، در اغلب داستانها، تكرار ميشود. تابوكي نويسندهي قطعه و تعليق است. او بسيار كم به يقينهاي محض ميپردازد؛ و بيشتر شيفتهي مسائل فلسفه است. ولي آثار او به طرزي قدرتمند يگانه شدهاند: بينامتنيتي نامحسوس وجود دارد كه تمامي آثار را در برميگيرد و تأثير كتابي يكه و سترگ را برجا ميگذارد. داستانها اغلب فرا داستان هستند: در باب خويش سخن ميگويند و تأمل ميكنند، و نيز در باب تكنيك روايي و ريشهي خويش.
اگر خاطره، فانتزي و كنجكاوي سه عنصر اساسي بوطيقاي تابوكي هستند؛ نخستين عنصر توسط دو عنصر ديگر قدرتمندانه دستكاري ميشود: «نويسنده كمتر قابل اطمينان است حتي زماني كه اذعان ميدارد به دقيقترين رئاليسم ميپردازد»: و اين پيروزيِ فريب است؛ فرمي ظريف از طرح فانتزي، كه ناهموارترين چهرهي تضادها و تناقضات جهان را مطرح ميكند.
لبه

اين زن كامل شده است.
بر تن بيجانش
لبخند توفيق نقش بسته است.
از طومار شب جامهي بلندش
توهّمِ تقديري يوناني جاريست
پاهاي برهنهي او گويي ميگويند:
تا اينجا آمديم، ديگر بس است
هر كودك مرده دور خود پيچيده است
ماري سپيد
بر لبِ تُنگ كوچكي از شير
كه اكنون خالي است
زن آن دو را به درون خود كشيده
همانگونه كه گلبرگها در سياهي شب بسته ميشوند
هنگامي كه باغ تيره ميشود
و عطر از گلوي ژرف و زيباي گل شب جاري ميشود
ماه هيچچيز براي غمگين شدن ندارد
از سرپوش استخواني خود خيره نگاه ميكند
به اين چيزها عادت كرده است
و سياهيهايش پُرسروصدا دامنكشان ميگذرند.
ارغنون، شماره 14، زمستان 1377