پیراندلو و ایمان
گفت وگو با لوییجی پیراندلو

با پیراندلو در هتلی که در آن اقامت دارد ملاقات می کنم. سحرخیز، لباس پوشیده و آمادة رفتن سر تمرین: وقت ملاقاتی برایم تعیین کرده بود که کمی به دور از عادات معمول است: بیداری زود هنگام، قهوة اول وقت و شام سبک انگار که صبح زود سفری در پیش باشد: «فیلمبرداری می شود.»
و حالا رودرروی من نشسته است، پیراندلوی سرزنده، کسی که فوراً به نزد اجساد مومیایی اش می شتابد که این را بر او نمی بخشند. صدای گزنده و سردش را می شنوم، صدایی مخصوص یک بیماری شناس و پزشکی حاذق که بر بستر ما خانه نشین ها احضار می شود، ما خانه نشین هایی که به تمام بیماری های سکون و بی حرکتی مبتلا هستیم. و حتی، در آرام ترین لحن های صحبتش، به خصوص وقتی که حین صحبت لحن صدایش را پایین می آورد تا به عمق مطلب وارد شود (همانطور که در عالم فیزیکی سر پایین می اندازیم تا از دری کوتاه بگذریم) صدایش لحنی سرد و برنده می یابد، همچون تیغة چاقویی که به منظور تشریح زندگی روانکاوانة ما و بیرون آوردن تومورها و بافت های متعفن به کار برده می شود: اراده ای مذهبی، سرسختانه مذهبی و اخلاقی پیش برندة این تشریحات و اعمال بزرگ جراحی است. وی چنین اظهار می دارد:
تئاتر من، تئاتری جدی است که همة مشارکت ذات انسان اخلاقی را می طلبد. تئاتری ساده و راحت نیست.
ـ بله، اما به نظر می رسد که بورژوازی دیگر چندان پیوندی با «کودکیِ فرخنده» ندارد و هنوز هم برای این «مسأله» به بلوغ و رشد فکری نرسیده است؛ در واقع به خاطر سلامت شخصی از رویارویی با این مسأله اجتناب می کند. خطر در از هم گسیختگی شخصیت است زمانی که یک مرکز یگانه بخش قوی وجود ندارد.
منظور از تئاتر سخت، تئاتری خطرناک است. نیچه می گفت که یونانی ها مقابل مغاک سیاه، مجسمه هایی سفید نصب می کردند تا آن مغاک را پنهان کنند. آن دوران به سر آمده است. من، برعکس، آن مجسمه ها را واژگون می کنم، تا مغاک را نشان دهم.
فاوست هنگام ماجراجویی در منطقة دوزخی مادران می گوید: «امید دارم که در این هیچ، همه چیز را بازیابم.» برای پایین رفتن به عمق مغاک، دست کم امید به بازیافتن النا لازم است... باید به دیدن در تاریکی عادت کرد.
ـ تئاتر شما تئاتری ضد بورژوایی است، و درعین حال مناسب حال بورژوایی تا آن را وادار به انجام تمرینات روحانی اش بکند.
همة سختی در اجراست که باید با سختی های مطرح شده برابری کند. این تراژدی روح مدرن است. باید آن را از روی صحنة تئاتر به میان جمع مخاطب آورد. اجرا باید دقیقاً مشخصه ای مذهبی داشته باشد: مسأله به «رمز و رازی» مدرن مربوط می شود. اگر اجرا آن طور باشد که من می خواهم و می بینم، شکی ندارم که، جمع مخاطب، نمایش مرا دنبال و به آن راه پیدا خواهد کرد.
در عصر کنش و انقلاب این تئاتر، تئاتر انقلاب و اجراهای صنعتی محسوب می شود. در این راستا آن را تئاتر عصر خویش به شمار می آورم. ویرانی یک سازندگی را ایجاب می کند. تابلویی یکدست و هموار به دست می دهد چون ارزش ها و معیارهای جدیدی ظهور می کنند. این تئاتر جمعی خوانده می شود، یعنی ژرف ترین نیروهای حیاتی انسان را می طلبد.
ـ اما تئاتر شما از چه نظر پاسخگوی نیازمندی های هنر مدرن است؟ و، پیش از هر چیز، به عقیدة شما، ضرورت های عصر ما، در زمینة هنر کدام هستند؟
برنامه های خاصی وجود ندارند، نمی توانند وجود داشته باشند، نباید هم اجراها و هم موانع و لجام هایی وجود داشته باشند. هنر، زندگی آزادانه روح و روان است و باید مطلقاً آزاد و رها باشد تا بتواند خویش را بیان کند. کل تئاتر من فقط یک ضرورت را، درست به معنای یونانی کلمه می شناسد، ضرورت مضاعف، متناقض و اساسی زندگی را: ضرورت زندگی باید همه چیز را شامل شود و در عین حال مثمر ثمر باشد. زندگی هم برای به چنگ آمدن باید چیزی را شامل شود. برای شامل شدن به یک فرم نیاز دارد، باید فرمی به خویش ببخشد. از طرف دیگر این فرم مرگ زندگی نیز به حساب می آید چون آن را متوقف و محبوس می کند و جریانش را از آن می گیرد. برای زندگی این امر مسأله محسوب می شود: نباید قربانی فرم شد. همة جدال تراژیک تاریخ آزادی و رهایی در همین امر ریشه دارد. نیچه، واینینگر و میکلستادر در پی تطابق مطلق و هر لحظة فرم و محتوا بودند، و به خاطر همین در هم شکسته و سرنگون شدند.
ـ این جدال در زندگی روحانی یونان هم ریشه داشت: پارمنید، فیلسوف ذات یگانه و واحد بود. هراکلیت اعلام کنندة تغییر و تحول، بی ثباتی و سیالیت جاودان بود. در آثار شما، شاید از طریق ریشه های عمیق نژادی، هر دو نیاز دوباره بروز می کنند، اما با هم یکی می شوند و به عنوان مخالف و رقیب یکدیگر به آگاهی می رسند. شما چه راه حلی برای این پیکار پیشنهاد می کنید؟
این راه حل که نباید اجازه داد زندگی توسط فرم خفه شود. در درون ما نقطه ای اساسی و هسته ای از ذات حیات وجود دارد که نمی توان آن را بدون تقاص فرو بست و خفه کرد. در لحظات بزرگ زندگی حس می کنیم که این هسته حیاتی در خطر است و بنابراین به دفاع از آن می پردازیم.
ـ آیا ایلعازر می تواند پاسخی به این مفهوم باشد؟
بله. در ایلعازر روشن ترین پاسخ را به جدال اساسی در تئاترم به عنوان تئاتری مذهبی و اجتماعی می دهم. اگر از یک انسان غیر آزاد فرم را که پیوندی روحانی محسوب می شود بگیرید، او فوراً به میان حیوانات سقوط می کند، و نخستین کنش چنین آزادی ای شلیک به انسانی دیگر، به آدم نو است که با حوا در آرامش زندگی می کند. بنابراین فرزند قربانی می شود، مجدداً در نظم وارد می شود، و همچنان ردای اسقف را برای کسانی که به آن نیاز دارند به تن می کند. ایمان عقلانی اش او را به سوی ویرانی پیش می بُرد، و همان ایمان چیزی جز فرم نبود. مسیح لطف، بخشایش و عشق است. فقط از طریق عشق می توان درک کرد و حد واسط میان نظم و آنارشیسم، میان فرم و زندگی را حفظ کرد، و این گونه مسألة پیکار حل می شود. همچنین خوشحالم که هیچ یک از مقامات مذهبی آثارم را محکوم نکرده است. هیچ یک از آثارم در فهرست قرار ندارد. تمدن کاتولیک به طور مفصل به آثارم پرداخته است، در سه مقاله که در یک مجلد گرد آمده اند که به خاطر خصلت ارتدوکسی بی کم و کاستش قابل توجه است. منظورم این است که یکی از مشخصات آثارم همین است: خصلت ارتدوکسی بی کم و کاست به عنوان جایگاه مسائل. و این مسائل چیزی جز راه حلی مسیحی نمی طلبند.
منبع: Intervista a Luigi Pirandello di Giovanni Cavicchioli, «Termini», 1936
برگرفته از رمان جانوران / فدريكو توتزی
چه بهار نوميدانه و وحشتناكي! هنوز ميبايست هزينهي آهنگر، نجار، گاريچي، هزينهي زباله، زغال و نعلبند را پرداخت ميكردم، اما پولي در اختيار نداشتم. به خاطر گرماي هوا دچار سرگيجه شده بودم.
تقريباً هر روز، بيهيچ دليل خاصي، به مزرعهام سر ميزدم، از شياري به شيار ديگر، مثل سگي كه در جستجوي استخواني باشد. شبهنگام نيز، پيش از خوابيدن، بيشتر رنج ميكشيدم؛ و سعي ميكردم به هيچ چيز فكر نكنم، بلكه هر چه زودتر به خواب فرو روم. يك روز صبح كه از خواب بيدار شدم، ميل به خودكشي را در خود حس كردم: از پشت پنجره چنين به نظر ميرسيد گويي مزرعهام نيز همچون من، در باد، سرنگون شده باشد؛ چنانكه گويي باد خواسته باشد همهي درختان زيتون را همراه خود به دوردستها ببرد. ديوارهاي اتاق هر چه بيشتر درهم فشرده ميشدند، در همان حال همه با هم نزديكتر ميآمدند، و نفس من با نفس آنها درهم آميخته ميشد؛ بوي آهك را احساس ميكردم. مطمئنم كه ميگريستم! به نظرم چنين ميرسيد كه داشتم با سري فرو افكنده بر روي زمين فرو ميغلتيدم، بيآنكه چيزي وجود داشته باشد كه با آن خود را سرپا نگه دارم.
در يك آن، درست در مقابل دهانم، عنكبوتي نسبتاً درخشان را ديدم، كه همچون باري سنگين، از تارش در آويخته بود.
*
در نوزده سالگي اين فكر به ذهنم رسيد كه تا چند ماه ديگر خواهم مرد. نميدانم چرا، و عجيبتر اينكه نه مريض بودم نه هيچوقت سرفه كرده بودم. تنها بدين امر قانع شده بودم و بس.
با آن شور و نشاط نوجوانيام حس ميكردم كه با همه چيز همدم شدهام، و خودم را آماده كرده بودم كه با همهي آنها وداع كنم، شبي از شبها، آن هنگام كه روشنايي شفق بر بامها ميگسترد، بر آن قسمت از شهر كه من تماشايش ميكردم، در حالي كه روي صندلي راحتيام كه قطعاً بر آن ميمردم، نشسته بودم. و در تعطيلات، حتي به سوي قفسهي مملو در مقابل ميز تحرير شيبدار رو برنميگرداندم؛ آن ميز تحريري كه تمام لكههاي جوهرش را با وسواس و اضطراب بسيار شمرده بودم.
اما بامها همانجا سرجايشان بودند و از لبهي پنجرهام آغاز ميشدند، چنان آونگي كه بخواهد روحم را در تاريكي ِ گنگ و خاموش واژگون سازد. برخي از شبها، بيرون ميرفتم و از دروازهي شهر ميگذشتم و تا پسكائييا ميرفتم، در آنجا مردي روستايي بود كه هفت گاو ماده داشت. با فرار رسيدن شب بر حس ماليخوليايم افزوده ميشد؛ و چراغهاي پيهسوزي كه درون اصطبل آن مرد روستايي ميديدم، از لاي دري كه هميشه آن را باز ميگذاشت، بر آشفتگيخاطرم دامن ميزدند، چنان احساسي دلپذير كه نميتوانست همراه من خاموش گردد. پس از من همچنان به سوختن ادامه خواهند داد؛ و شايد هم، كسي با كمال ميل به تماشايشان خواهد نشست. و از آنجا كه به خاطر سوءهاضمه، قادر به خوردن چيزي نبودم، از آن مرد روستايي درخواست ميكردم كه به محض دوشيدن گاوها يك ليوان شير به من بدهد. پس از سر كشيدن شير و هميشه به دو جرعهاي كه ميكوشيدم يكسان باشند، به تماشاي گاوهايي كه پوزه در آخور داشتند مشغول ميشدم.
*
هوا حسي از خشونت را برميانگيخت. در آسمان ابري مشاهده ميشد كه به شعلهاي ميمانست؛ و بخاراتي سپيد و گرفته، كه تقريباً توسط تمامي آسمان نيلگون و سترگ درهم فشرده ميشدند، آسماني نيلگون كه كمي كبودفام و نمناك مينمود. ولي براي من چه اهميتي داشت، وقتي حتي از نگريستن به دوروبرم واهمه داشتم؟
شب پيش، كه از خواب پريدم، ميان دو خواب، احساس كردم كه ستارگان ناپديد شدهاند و قطعاً تا فردا شب دوام نخواهم آورد. و از همين رو، به انتظار امشب نشستم! مسلم است كه من ميخواستم به زور و به طرزي بيهوده زندگي كنم، حتي اگر تمام چيزها از من بگريزند. به همين خاطر است كه براي زماني نامشخص، شايد براي يك سال، خود را مكلف كرده بودم هر بار كه ميخواستم چشم بگشايم و نفس بكشم، نشانههاي درد و رنجم را بازيابم. اما من چنان به مقابلهاش ميرفتم، گويي با جسدي روبرو شدهام كه ميبايست آن را به خاك ميسپردم پس از اينكه آرزو كرده بودم بدان شباهت پيدا كنم. براي همين غم و اندوهم قاطعانه روحم را تيره و تار ميساخت.
اما اينك مايلم داستاني بنويسم كه شخصيتهايش عروسكهاي چوبي خيمهشببازي باشند. من فكر ميكنم كه آنها قادرند بهتر از ما از روشنايي و چيزهاي زيباي ديگر لذت ببرند. چه كسي نديده است كه وقتي از نخهايشان تكانشان ميدهند چه اندازه لذت ميبرند؟ آنها با رضايتخاطر به اجراي نمايش ميپردازند؛ و همهي سروصدايي را كه در طرح داستان به راه مياندازند ميشنوم. علاوه بر اين، روزائورا هرگز به من خيانت نورزيد، و حتي اگر بخواهم لباس بيريختش را هم عوض ميكند. تمامي غم و اندوه عاطفيام ارزش يك نگاه درخشان روزائوراي دلنشينم را ندارد. ميبينم كه هيچ زن درست و حسابي به او حسادت نميورزد؛ اما حق دارد.
امروز ( تا حالا يك سال گذشته است؟) آسمان طوري است كه انگار به شراب سرخ ميماند؛ و خرمگسها همهي آن را سر مي كشند.
*
دفعات مديدي سرماي جسدم جايگزين روحم ميشود! كوهها در نظرم به زميني حفر شده به گردِ گودالم ميمانند، و آسمان، ديدگانم را بسته نگه ميدارد چنانكه نمنم آب متبركي باشد كه نميتوانم حسش كنم. و چرا قلبم نميتپد همچون آن چند مشت خاكي كه در اطرافم پاشيده ميشود؟
اي مرگ كه در نخهاي بلند علفِ مرتعش در باد و پر از شبنم، زيبا مينمايي! اي مرگ كه ديگر آواي غوكها را آن هنگام كه هوا رو به باريدن دارد به گوشم نخواهي رساند!
*
چه كسي به خاطر ندارد كه يك پروانهي زخمگين چگونه سرنگون ميشود، در آن حال كه زمين را با بالهاي مرتعشش لمس ميكند!
اما چه كسي قادر است، در چشمانش، انعكاس درد و رنج خشن و نابهنگام را مشاهده كند؟
پروانه بلافاصله گوشهاي خلوت ميگزيند، و از نگاههاي كنجكاوانهي ما دوري ميجويد. پس، چنان است، كه گويي توفيق مييابد از هر گونه تماس با ما اجتناب كند.
*
دو سالي ميشود كه در اين خانه سكونت دارم، اما فقط از همين امروز شروع كردهام به درك واقعيت آن. هر آنچه در آن اتفاق ميافتد نگارش داستاني است كه به من مربوط ميشود. اما وقتي خود من نتوانم آن را بازگو كنم، ديگر هيچكس به آن نخواهد انديشيد.
همچون آن چشمهاي كه آن را خشكيده يافتم، و من از آن بيخبر بودم.
از دو ماه پيش خشكيده بود، و هيچكس مرا مطلع نساخته بود.
اما هوا، امروز سرورانگيز مينمايد؛ و حس ميكنم حالم خوب است. شايد، زمان بيشتري باز هم زندگي كنم؛ زيرا هيچ نشانهاي از مرگ را در خود حس نميكنم؛ و هر آنچه ميبينم جزئي از وجود من است.
درخت ليموي تازه قطع شده؛ ليوانهاي تميز، روميزي سوراخ؛ و ميل به خوردن.
آشفتهام؛ به دستهايم نگاه ميكنم، به انعكاس تصويرم بر شيشهي پنجره. هيچ اتاقي به زيبايي اين اتاق نيست؛ و روحم از هوا هم سرورانگيزتر است: درخت ليمو، ليوانها و بشقابها زيبا هستند چون به من تعلق دارند. احساس تملك آنها و خود آنها حسي يگانه است. و تنها واقعيت موجود است.
ولي، به محض اينكه براي صرف ناهار، سر ميز مينشينم، آواز پسركي را، ميشنوم، كه نغمهاي را سر داده كه من باز ميشناسمش بيآنكه هنوز آن را به ذهن سپرده باشم.
رعشهاي تمام وجودم را فرا ميگيرد.
برهها را براي فروش ميبردم.
دلم ميخواهد مثل يك پسر بچه مطالعه كنم، دلم ميخواهد مثل يك پسر بچه درك كنم. آن پايين دست، در جنگل خنك از سبزه و سايه، اسباببازي گذشتهام را رها كردم، زيرا نخهايش پاره شدهاند. اما من به آسمان كبودفام خيره ميشوم تا اسباببازي ديگري از آنجا برايم فرستاده شود؛ شايد ساخته شده به شكل يك ابر. باران نيز يك اسباببازي است كه فوارههاي باغ به همراهش فرو ميريزند؛ لبخند من نيز يك اسباببازي است، همچون قلب من كه در حال تپيدن است.
و سايهام اسباببازي ِ خورشيد است؛ صدايم اسباببازي ِ روحم.
هنگامي كه ميميريم ديگر سخن نميگوييم، و بنابراين هر آنچه را كه گفتهايم ديگران تكرار ميكنند.
حتي تابوت هم يك اسباببازي است، كه به زير ِ زمين دفن ميشود.
و، اگر من پسركي ميبودم، دلم ميخواست از خدا درخواست كنم كه اين علفِ زيبا و خنك را به حال خود رها كنند! و من خودْ كتاب مطالعهام را خواهم نوشت.
كاري خواهم كرد كه حتي مارهاي افعي هم بيآزار باشند.