نگاهی به رمان خودخواهان اثر فدریکو توتزی
ترجمهی اثمار موسوینیا، انتشارات افراز، 1390
نورا موسوینیا
رمان خودخواهان، اثر فدریکو توتزی داستانی عاشقانه است که شخصیت اصلی رمان را به تصویر میکشد که از شهر خود به پایتخت آمده تا در موسیقی به شهرت و اعتبار دست پیدا کند. به موازات این امر او درگیر رابطهای عاشقانه با آلبرتینا مارهلي میشود. رمان خودخواهان از آخرین آثار توتزی است. داریو گاوینای، قهرمان رمان، در وضعیتی از اضطراب ذهنی و روانی بهسر میبرد که در نتیجهی ناتوانی وی در گسترش روابطی مناسب با دیگران حاصل شده است. این عدم ارتباط و درکناپذیری به رابطهی عاشقانهی او نیز کشیده میشود. وقایع اثر در شهر رم میگذرد؛ بازگویی ماجرایی عاشقانه در فضای وهمانگیز و منحط شهر رم. رمان نوعی کاوش روانکاوانه در ذهن شخصیتها است، کاوش در آن منطقهی تاریکی که روان نام دارد.
داریو گاوینای، به هیچوجه در زندگی واقعی شرکت نمیکند. او بیشتر اوقات خسته، تکیده و دچار نوعی ’ملال و دلزدگی‘ است. از عهدهی انجام هیچ کاری برنمیآید، یاد نگرفته کاری انجام دهد و این فکر که شاید باید حرفهای برگزیند مایهی نفرت و بیزاریاش را فرهم میکند و به حس وحشتش دامن میزند. گاويناي پیوسته در عمق وجودش تنهايي و انزوايي را احساس میکند، كه گويي پاياني ندارد. اضطراب و تشويش لحظه به لحظه در وجودش افزوده میشود و تقریباً بیشتر روزهایش را با پرسه زدن در کلانشهر عظیم رم سپری میکند. او به هر قیمتی، میخواهد تنهایی و انزوایش را بشناسد، بیآنکه از آن بیزار شود؛ بدون هرگونه تزویر، و تقریباً با حسی از دوستی و صداقت. تنهاییاش همواره به آن حس شرح ناپذیری دامن میزند که معمولاً چیزهای ناشناخته برای روحمان به ما القا میکنند. تنهایی و انزوا چیز دلپذیری است! اما داریو به شکلی پارادوکسیکال حس میکند که جوانیاش را با آن هدر میدهد و به رغم هر اتفاقی که در زندگی برایش بیفتد، دیگر نخواهد توانست به عقب بازگردد.
داریو گاوینای، پیوسته در شهر رم پرسه میزند و توصیف دقیق، عینی، موشکافانه و حتی وسواسیِ او از انبوه جزئیات مرتبط با اشیاء، طبیعت، آدمها و رخدادهای پیرامونش، فضایی رؤیاگونه، کابوسوار و آکنده از حضور چيزهايي ناشناخته، تهديدآميز، خشونت و هول و هراس را به تصویر میکشد و پارهاي ديدگاههاي كافكايي را به ذهن متبادر ميسازد. بوطیقای فدریکو توتزی، ’بوطیقای نگاه‘ یا ’قطعه‘ است. به گفتة لوييجي بالداچي Luigi Baldacci مدرن بودن و نوآوري توتزي تمامي آن اشراقها، تكهپارهها، نجواها و نشانههايي از روانكاوي اعماق در فضايي پيشافرويدي را شامل ميشود. روانرنجوري، امری است که در تمامي ادبيات عظيم انحطاطگرا، به امري آگاهانه بدل ميگردد؛ «نويسنده داستاني را روايت نميكند، بلكه به روايت بيمارياش ميپردازد، كه عدم امكان دركپذيري، ارتباط و تماس با دنياي بيرون را شامل ميشود». در رمان خودخواهان، اضطراب، تشویش، و روانپریشی داریو گاوینای، به اشیاء و طبیعت هم کشیده میشود. اشیاء چنان چون شخصیتها هستي و واقعيتي زنده مييابند، و طبیعت به تدریج همگام با روانشناسی اعماق شخصیت (depth psychology)، چهرهای سیاه، مالیخولیایی و سودایی به خود میگیرد. محبوس شدن داریو در ذهن خویش، ناشی از محبوس شدن او در آرزوی خلق هنری ایدهئال است. نقطه مقابل شخصیت داریو، آلبرتینا است که برخلاف او تنها به عشق خود به داریو میاندیشد و اندیشهی او به این عشق، به مانند رسالتی هنری است؛ امری برتر که در تضاد با نوستالژی امر واقعی قرار دارد. آلبرتینا، میان فضای زوال، تلاشی و فرسودهی رمان، با معصومیت و پاکیاش، در قالب امری ایدهئال و جاودانه ظاهر میشود که از هرگونه تباهی، زوال و مرگ مصون است. او همان امر جاودانه است که نویسنده جاودانگیاش را در دستهایش کاوش میکند:
[... حتي دستهاي آلبرتينا، كه اندكي استخواني و رنگپريده بودند، ميرفتند تا جزئي از آن واقعيت متصور شده گردند كه وضوح و شفافيتي تقريباً ملموس را به خود گرفته بود. او ميانديشيد كه هر حركت آن دستها شديداً با خود وي و آن آسايش روشنفكرمآبانهاش سازگار بود. آن دستها نشانهای از حياتي بودند كه حتي پس از مرگ صاحبش دوام خواهند آورد. ص 29]
فاصلهای که میان امر ایدئال و امر واقعی ایجاد میشود موجب عدم ارتباط شخصیتها با یکدیگر میشود. فاصله میان ایدئال و واقعیت، کلمات و اشیاء، فاصله میان تفاسیر ناتمام پایانناپذیر. داریو، در آرزوی خلق هنری جاودانه، در خودش محبوس شده و آلبرتینا در آرزوی شادی، لذت و عشقی ناب و جاودانه است. به عبارتی دیگر، رسالت هنری داریو، موسیقی، و رسالت هنری آلبرتینا عشق اوست. تقابل این دو شخصیت تنها منجر به هرج و مرج، آشفتگی، عدم درک و ارتباط با یکدیگر میشود. رمان خودخواهان در واقع خود همین فاصله است، نه بازتاب یا بیان آن.
چيزي داریو گاوینای را به ورطة نوميدي ميكشاند و عطوفت را بر او تلخوتيره ميسازد؛ هر چند او ديگر نوميدي را هم باور ندارد؛ بلكه از آن بيزار است، چراكه با تمام قساوت بر او پديدار ميشود. حس ميكند كه تمام وجودش مالامال از مرگ و نفرت است؛ نفرتي كه طي سالهاي متمادي، هرچه ناشكيبانهتر و مخربتر در درونش رشد كرده است. در درون خویش هیچ توجیهی برای این وضعیت روانیاش نمییابد؛ و دلش میخواهد از خودش پنهان شود تا دیگر آن رنجشخاطر تلخکامانه را که به تحقیر خود وامیداردش احساس نکند. چرا بدین نحو خلق شده است؟ خود را بیگناه و معصوم حس میکند، و درنمییابد که در درون خویش با چه چیزی دشمن است.
آلبرتینا چنان در رسالت هنری خویش (عشق) خودمختار است که به مدت دو ماه و بدون اطلاع قبلی به نزد خانوادهاش بازمیگردد. در غیاب و فقدان آلبرتینا است که داریو متوجه عدم حضور او در زندگیش میشود. حالا که آلبرتینا رفته، کنجکاوی دردناکی داریو را احاطه کرده و هنوز قادر نیست که فقدان او را در زندگیش هضم کند. در فصلهای آخر رمان، طبیعتی که داریو توصیفش میکند با چهرهای مالیخولیایی و برهوتیتر بر او متجلی میشود. این طبیعت چهرهی درون خود داریو است. شخصیتی که حتی دنیای عینی پیرامونش را هم به شکل ذهنی خود میبیند:
[چگونه ميتوانست از آن انزوا، كه بيش از حد بر او تحميل شده بود به درآيد؟ حتي خاطرة آلبرتينا نيز به نظر ميرسيد گويي ذرهاي از گردوغبار در حال پراكندن ميبود. مجسمههاي بالاي كليساي سنجوواني، پس از اينكه در هواي روشن و تابناك فرسوده ميگشتند؛ رفته رفته، ويران ميشدند. حتي كليسا نيز چون تكههاي نان پراكنده ميشد؛ و از آن چيزي به جا نماند مگر شياری باريك بر روي زمين. آب انبارها ناپديد شدند و از كوهها چيزي جز مه باقي نماند. او خود در حال جان سپردن بود، و ديگر حتي يقين نداشت كه روحش چيزي باشد كه بتواند بر جاي ماند. ص 86 – 87]
در ییلاق، داریو گاوینای، خود را در مقابل یک گلهی میش مییابد؛ که بهرغم این که به چریدن مشغول نیستند، ثابت و بیحرکت به نظر میرسند. دو تا از میشها بره دارند؛ و آن دو بره که تازگی به دنیا آمدهاند، سعی میکنند خود را سرپا و راست نگه دارند. ساقهای بسیار درازشان خم میشود؛ و آنها ضمن اصابت به زمین دوباره میافتند. میشهای مادر، نالهکنان، با شتاب آنها را لیس میزنند؛ تا لکهی زرد موها را بستانند.
مشاهدهی این صحنه داریو را متوجه اشتباه خود میکند. چرا بيحركت آنجا ايستاده و تماشا ميكند؟ نوعي احساس سرافكندگي به او دست میدهد؛ از این رو كه به زندگي نميانديشد، بلكه همواره تنها نياز به ديدن مرگِ باقي چيزها به همراه مرگ خويش اندیشهی او را شکل میداده است. او هرگز به زندگی نمیاندیشید و اشتباه او همین بود.
مشخصهی بارز آثار توتزی به زعم دبندتی ’جانورانگاری‘ شخصیتها و حضور گستردهی جانوران و طبیعت در آثار اوست. ’خاطرات مجسم‘ داریو، که به هرج و مرج و آشفتگی منجر میشوند، همچون ظهور اشیاء، حشرات و موجوداتی مختلف که نمیتوان با آنها ارتباط برقرار کرد و چیزی ’آزارنده‘ و ’مخرب‘ در خود دارند؛ این بار به منزلهی کنشی مبتنی بر رواندرمانی عمل میکند که نویسنده سعی دارد بهواسطهی آن بر هراسهایش چیره شود، همانگونه که انسانهای غارنشین تصاویری از حیوانات را بر دیوارهی غارها رسم میکردند تا بر احساس ترس از آن حیوان غلبه کنند. و یا به تعبیر لوپرینی، انسان بیش از آن که تصویری از خدا باشد، ’فرزند حیوان‘ دانسته شده است. و نوآوری و مدرن بودن بوطیقای توتزی را میتوان در همین امر جست؛ بوطیقایی که بر پایهی اعمال شرحناپذیر و غیرمنطقی انسان شکل گرفته است که بیش از هر تکنیک روایی دیگری توجه نویسنده را به خود جلب میکند.
حال که داریو در رسالت خلق هنر موسیقی خویش شکست خورده است؛ در اندیشهی ترک رم است که به مانند مغاکی او را در خود فرو میبلعد. داریو میاندیشد که رم چیزی به طبیعت ذاتیاش نیفزوده است؛ و او بسیار زود به هر گونه فریب و اغفالی روی میآورد، و آن را جایگزین یک شروع خوب میکند که میبایست معرف وجود او باشد. او هیچ بهره و استفادهای از آن جا نبرده است، زیرا اعصابش بسیار ضعیف است. و خواری و خفتِ هر روز، که کوشیده است به سود خویش تغییرش دهد، نقش اساسی در میل و آرزوی او به ترک رم ایفا میکند. برايش بسيار آسان است حدس بزند كه جوانان بسياري از جمله دوستانش كارشان به كجا خواهد انجاميد؛ جواناني كه سر و شكمشان را تنها با يك فنجان قهوه گرم ميكنند، و بر اين گمانند كه به زور يادداشتهاي لحظهاي روزانه و شبانه، كاري روشنفكرانه به انجام رساندهاند. رم، براي آنها، چيزي نیست جز شهري هم ايالتي، از شكلافتادهتر و بی هيچ راه نجاتي! آنهايي كه به موفقيت ميرسند، در عوض، بايد دائماً تنها زندگي كنند و توضيحات بيشتري ندهند مگر به خويش؛ آنهايي را هم كه موفق ميشوند كاري كنند فوراً ميتوان در شمار خودخواهان، احمقها و منحطان تشخيص داد. داريو، به دفعات آرزو كرده كه از آنها فراتر رود. او هم آن خودخواهي روحي و معنوي را آموخته؛ كه در گسترش روابط افراد خلاصه نميشود؛ بلكه براي افكار و احساسات فطري، وجودي تقريباً مستقل قائل ميشود. داريو خواسته در هر جا نشانههايي از انديشهاش را بيابد؛ با اين تصور كه خواهد توانست آن را جايگزين همه چيز كند و به خلق موسیقی هنری خویش نائل شود اما همواره با شکست روبرو شده است.
آلبرتینا که مدتها پیش مجدداً به رم بازگشته، خود را عاجز از ترک داریو مییابد. او بار دیگر به نزد داریو میشتابد، اما هر کدام از آنها این بار در درون خويش به نوعي شفافيت و وضوح رسیدهاند؛ شفافيتي كه بر آن است تا تمام آن زمان سپري شده را درون آگاهي و وجدان جاي دهد؛ و آن زمان با شكافي، كه قصد دارند دربارهاش سكوت كنند، از هم گسسته شده است. عشق آنها به یکدیگر که در همان لحظهی خاص برای نخستین بار زاده میشود؛ جایگزین شکست داریو در امر ایدئال خود میشود.
بدینسان شخصیت داریو گاوینای در رمان خودخواهان، به زعم سگره Segre، ’یک بازنمایی اتوبیوگرافیک و انسانی سترون، نابهنجار، سست و کاهل است که مشکل خود را در رابطه با هستی به نحوی متفاوت تبیین میکند، و در عین حال با شکست روبرو میشود. او قهرمان امر منفی و بازنماییای از آشفتگی و بحرانهای قرن ما است‘.
رمان خودخواهان بیش آن که دارای روایتپردازی خطی و مبتنی بر طرح داستانی باشد از روایتپردازی روانکاوانه برخوردار است. به عبارتی، رمان بیش از آن که معطوف به حادثه و کنش باشد معطوف به بحران درونی شخصیت است و پایان آن هم گنگ و چندگانه است. ساختار رمان، حاکی از زوال و پایان هنر روایت است. ساختاری که بحران جانشین پایان میشود، و خود بحران هم به گذری بیپایان بدل میگردد. بدینترتیب، عدم امکان رسیدن به پایان، نشانهای میشود دال بر بیارزش شدن پارادایم. این امر را به بهترین وجه میتوان در رمان خودخواهان مشاهده کرد: زوال پارادایمها ـ و در نتیجه، پایان [عصر] قصه و داستان؛ عدم امکان به پایان رساندن اثر ادبی ـ و در نتیجه، نابودی و تباهی قصهی پایان.
منابع
خودخواهان، فدریکو توتزی، ترجمهی اثمار موسوینیا، انتشارات افراز،1390
مقالهی منتشر نشدهی «ملال و دلزدگی: بازنمایی غذا در آثار فدریکو توتزی»، کارلو سرافینی، ترجمهی اثمار موسوینیا
استحالههای طرح داستان، پل ریکور، ترجمهی مراد فرهادپور، فصلنامهی ارغنون، شمارهی 9 و 10، 1375
منتشر شده در ماهنامه گلستانه، اسفند 1390، شماره 117