تبليغاتX
تكه ‌پاره‌ها

 

کازامیچولا / جووانی ورگا

هنگامی که خبر آن فاجعه که تمامی ایسکیا را زیر و رو کرده بود به گوشم رسید به نظرم آمد که آن جزیره ی کوچک را بار دیگر می بینم، که از خلال درختانِ کشتی کوچک بخار و در یک شب زیبای پاییزی در برابر چشمانم پدیدار گشت.

میز غذاخوری کماکان روی پل چیده شده بود، و واپسین پرتوهای خورشید شرابی را که در لیوان ها بود متلؤلو می ساختند. بعضی از مسافران از خواب برخاسته بودند، و اینجا و آنجا به گشت و گذار مشغول بودند. بعضی دیگر، با آرنج هایی تکیه داده به میز، به گستره ی بی پایان دریا چشم دوخته بودند که به زیر رنگ های گرم غروب به سرخی می گرایید و ایسکیا سبز و رخوتناک بر فرازش نقش می بست، جایی که ساحل همچون گنبدی انحنا برمی داشت. به نظر می رسید گویی کازامیچولا، سپیدفام، بر بالشتکی از سبزه تکیه داده باشد.

سر میز دو نفر که از ژاپن بازگشته بودند راجع به تخم کرم ابریشم با یکدیگر صحبت می کردند. یک زوج مرموز زیر لوله ی بخار مچاله شده بودند. جوانی که تقریباً چیزی نخورده بود، و در گوشه ای نشسته بود، رنگ پریده، با یقه ی بالا داده ی کت، و با چشمانی اندیشناک و آرام، در ته دو حفره ی گود افتاده ی چشم به جزیره ی کوچک خیره شده بود.

ناگاه بر نیمرخ جزیره که روشنایی گسترده ی غروب آن را جدا کرده بود، عمارتی واضح و روشن ظاهر شد، تقریباً در یک آن سر برآورد، و واپسین پرتو خورشید طوری بر شیشه ها تابید، که انگار آنها را مشتعل سازد.

آن تکه از چشم انداز که ناگاه جان می گرفت چنان روشن و تابناک پدیدار گشت گویی در یک آن نزدیک شده باشد.

همه سر برگرداندند تا آن منظره را تحسین کنند، و فروشنده های کاغذهای رنگی ژاپنی برای یک لحظه ساکت شدند. فقط آن زوج که برای پنهان شدن به زیر دودکش رفته بود از جا تکان نخورد، و چشمان آن جوان رنگ پریده که یقه اش را بالا نگه داشته بود حتی جان نگرفتند.

این اتفاق هر روز روی می دهد؛ و تنها دو دغدغه خود به خود کفایت می کند، عشق و بیماری، منشأ و پایان زندگی. این تأمل در آن لحظه تقریباً به طور ذاتی به ذهن همه خطور کرد، و شروع کرد به سخن گفتن از خاصیت شفابخشی که آب و هوای کازامیچولا دارد و بیمارانی که به جستجوی سلامتی یا امید به آنجا می روند.در عوض جوانی که کت به تن داشت، احتمالاً به این می اندیشید، که چگونه کسی می تواند در آنجا به کارهایی که آرزو دارد دست بزند، شادی های آرام و ناشناخته ای که می بایست در آن جزیره ی کوچک سرسبز، در میان آن خانه های کوچک سپیدفام، در پس آن پنجره های درخشان وجود داشته باشند. و هنگامی که پنجره ها تاریک شدند، و خانه یکباره با دگرگون شدن روشنایی یک چراغ سحرانگیز، از نظر دور شد، و مرز پیرامون جزیره در دریای سربی گون محو و ناپدید شد، چهره ی آن جوان نیز تیره و تار گشت.

اکنون آن خانه ی سپید کوچک چه بسا فرو ریخته است، و چشمانی بی اشک و لبخند به تماشای ویرانه هایش نشسته اند، چشمانی با دو حفره ی گود افتاده، بر چهره هایی پریده رنگ.   

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در یکشنبه ششم دی 1388 |

 

شعری از آملیا روسلی

 

با صورتی فرو رفته در علف آن اندک چیزی را که

برای بوییدن هست می بویی. خسته ای

می خواهی بخوابی، اما نمی توانی.

صخره های برش خورده اشکالی خبیثانه

به خود می گیرند.

 

مرگ در هواست، تنها به فاصله ای اندک

از تو می گریزد. هنگام بازگشتن

به خوابگاه زانو می زنی.

 

یا دلت می خواهد زانو بزنی. اما نمی توانی.

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 |

 

تنبیه / ائوجنیو دسینیوریبوس

 

قساوت قانونگذاران، سردی سپیدِ

مجریان عدالت... آنان که می گویند نه! به هر

نگاهی آنسوی پرده هاشان...

سه بار نه!

به ندامت، به بخشایش، به رستاخیز...

بدین گونه است که آسایشگاه برای آنچه هست پدید می آید:

سردخانه ای دراز جایی که دل های نو زندانیان

می تپد...: آنان که زمانی گناهکار یا دیوانه بودند،

یا شاید تنها انسان هایی بی چهره...

هدایت شدگان به سوی جایگاه کشیش، گام های اندازه گیری شده،

بر روی یک تخت کوچک و سپید چلیپا می شوند

و آنجا، در معرض سپیدیِ میرا و چشمان شیشه ای

دعوت شدگان و انتقام جویان قرار می گیرند...

(جایی دیگر، در فضای باز ِ تاریخ بسته ای دیگر،

چهره هایی دیگر درون ملحفه ای سپید تیره و تار می شوند

و آنگاه تا نیمه دفن می شوند و مصرانه سنگسار می شوند...

و جایی دیگر... و جایی دیگر... کیسه های سر و طناب ها و جراحات

و ضربات سخت و خشک و کیسه های سپیدِ اجساد...)

بیرون، در میان عابران یا بازگشتگان به خانه، به هم فشرده یا پراکنده،

موجودات انسانی دیگری هستند... و هر یک، در حالی که

آیین ها و مناسک به اختصار جریان دارند، در درون خویش

 نه ای تقلیل ناپذیر، نه ای رستاخیزوار نقش می کنند!

 

Eugenio De Signoribus - 2000-2001

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در جمعه ششم آذر 1388 |

 

پیراندلو و ایمان

گفت وگو با لوییجی پیراندلو

 

با پیراندلو در هتلی که در آن اقامت دارد ملاقات می کنم. سحرخیز، لباس پوشیده و آمادة رفتن سر تمرین: وقت ملاقاتی برایم تعیین کرده بود که کمی به دور از عادات معمول است: بیداری زود هنگام، قهوة اول وقت و شام سبک انگار که صبح زود سفری در پیش باشد: «فیلمبرداری می شود.»

و حالا رودرروی من نشسته است، پیراندلوی سرزنده، کسی که فوراً به نزد اجساد مومیایی اش می شتابد که این را بر او نمی بخشند. صدای گزنده و سردش را می شنوم، صدایی مخصوص یک بیماری شناس و پزشکی حاذق که  بر بستر ما خانه نشین ها احضار می شود، ما خانه نشین هایی که به تمام بیماری های سکون و بی حرکتی مبتلا هستیم. و حتی، در آرام ترین لحن های صحبتش، به خصوص وقتی که حین صحبت لحن صدایش را پایین می آورد تا به عمق مطلب وارد شود (همانطور که در عالم فیزیکی سر پایین می اندازیم تا از دری کوتاه بگذریم) صدایش لحنی سرد و برنده می یابد، همچون تیغة چاقویی که به منظور تشریح زندگی روانکاوانة ما و بیرون آوردن تومورها و بافت های متعفن به کار برده می شود: اراده ای مذهبی، سرسختانه مذهبی و اخلاقی پیش برندة این تشریحات و اعمال بزرگ جراحی است. وی چنین اظهار می دارد:

 

 تئاتر من، تئاتری جدی است که همة مشارکت ذات انسان اخلاقی را می طلبد. تئاتری ساده و راحت نیست.

 

ـ بله، اما به نظر می رسد که بورژوازی دیگر چندان پیوندی با «کودکیِ فرخنده» ندارد و هنوز هم برای این «مسأله» به بلوغ و رشد فکری نرسیده است؛ در واقع به خاطر سلامت شخصی از رویارویی با این مسأله اجتناب می کند. خطر در از هم گسیختگی شخصیت است زمانی که یک مرکز یگانه بخش قوی وجود ندارد.

 

منظور از تئاتر سخت، تئاتری خطرناک است. نیچه می گفت که یونانی ها  مقابل مغاک سیاه، مجسمه هایی سفید نصب می کردند تا آن مغاک را پنهان کنند. آن دوران به سر آمده است. من، برعکس، آن مجسمه ها را واژگون می کنم، تا مغاک را نشان دهم.

فاوست هنگام ماجراجویی در منطقة دوزخی مادران می گوید: «امید دارم که در این هیچ، همه چیز را بازیابم.» برای پایین رفتن به عمق مغاک، دست کم امید به بازیافتن النا لازم است... باید به دیدن در تاریکی عادت کرد.

 

ـ تئاتر شما تئاتری ضد بورژوایی است، و درعین حال مناسب حال بورژوایی تا آن را وادار به انجام تمرینات روحانی اش بکند. 

 

همة سختی در اجراست که باید با سختی های مطرح شده برابری کند. این تراژدی روح مدرن است. باید آن را از روی صحنة تئاتر به میان جمع مخاطب آورد. اجرا باید دقیقاً مشخصه ای مذهبی داشته باشد: مسأله به «رمز و رازی» مدرن مربوط می شود. اگر اجرا آن طور باشد که من می خواهم و می بینم، شکی ندارم که، جمع مخاطب، نمایش مرا دنبال و به آن راه پیدا خواهد کرد.

در عصر کنش و انقلاب این تئاتر، تئاتر انقلاب و اجراهای صنعتی محسوب می شود. در این راستا آن را تئاتر عصر خویش به شمار می آورم. ویرانی یک سازندگی را ایجاب می کند. تابلویی یکدست و هموار به دست می دهد چون ارزش ها و معیارهای جدیدی ظهور می کنند. این تئاتر جمعی خوانده می شود، یعنی ژرف ترین نیروهای حیاتی انسان را می طلبد.

 

ـ اما تئاتر شما از چه نظر پاسخگوی نیازمندی های هنر مدرن است؟ و، پیش از هر چیز، به عقیدة شما، ضرورت های عصر ما، در زمینة هنر کدام هستند؟

 

برنامه های خاصی وجود ندارند، نمی توانند وجود داشته باشند، نباید هم اجراها و هم موانع و لجام هایی وجود داشته باشند. هنر، زندگی آزادانه روح و روان است و باید مطلقاً آزاد و رها باشد تا بتواند خویش را بیان کند. کل تئاتر من فقط یک ضرورت را، درست به معنای یونانی کلمه می شناسد، ضرورت مضاعف، متناقض و اساسی زندگی را: ضرورت زندگی باید همه چیز را شامل شود و در عین حال مثمر ثمر باشد. زندگی هم برای به چنگ آمدن باید چیزی را شامل شود. برای شامل شدن به یک فرم نیاز دارد، باید فرمی به خویش ببخشد. از طرف دیگر این فرم مرگ زندگی نیز به حساب می آید چون آن را متوقف و محبوس می کند و جریانش را از آن می گیرد. برای زندگی این امر مسأله محسوب می شود: نباید قربانی فرم شد. همة جدال تراژیک تاریخ آزادی و رهایی در همین امر ریشه دارد. نیچه، واینینگر و میکلستادر در پی تطابق مطلق و هر لحظة فرم و محتوا بودند، و به خاطر همین در هم شکسته و سرنگون شدند.

 

ـ این جدال در زندگی روحانی یونان هم ریشه داشت: پارمنید، فیلسوف ذات یگانه و واحد بود. هراکلیت اعلام کنندة تغییر و تحول، بی ثباتی و سیالیت جاودان بود. در آثار شما، شاید از طریق ریشه های عمیق نژادی، هر دو نیاز دوباره بروز می کنند، اما با هم یکی می شوند و به عنوان مخالف و رقیب یکدیگر به آگاهی می رسند. شما چه راه حلی برای این پیکار پیشنهاد می کنید؟

 

این راه حل که نباید اجازه داد زندگی توسط فرم خفه شود. در درون ما نقطه ای اساسی و هسته ای از ذات حیات وجود دارد که نمی توان آن را بدون تقاص فرو بست و خفه کرد. در لحظات بزرگ زندگی حس می کنیم که این هسته حیاتی در خطر است و بنابراین به دفاع از آن می پردازیم.

 

ـ آیا ایلعازر می تواند پاسخی به این مفهوم باشد؟

 

بله. در ایلعازر روشن ترین پاسخ را به جدال اساسی در تئاترم به عنوان تئاتری مذهبی و اجتماعی می دهم. اگر از یک انسان غیر آزاد فرم را که پیوندی روحانی محسوب می شود بگیرید، او فوراً به میان حیوانات سقوط می کند، و نخستین کنش چنین آزادی ای شلیک به انسانی دیگر، به آدم نو است که با حوا در آرامش زندگی می کند. بنابراین فرزند قربانی می شود، مجدداً در نظم وارد می شود، و همچنان ردای اسقف را برای کسانی که به آن نیاز دارند به تن می کند. ایمان عقلانی اش او را به سوی ویرانی پیش می بُرد، و همان ایمان چیزی جز فرم نبود. مسیح لطف، بخشایش و عشق است. فقط از طریق عشق می توان درک کرد و حد واسط میان نظم و آنارشیسم، میان فرم و زندگی را حفظ کرد، و این گونه مسألة پیکار حل می شود. همچنین خوشحالم که هیچ یک از مقامات مذهبی آثارم را محکوم نکرده است. هیچ یک از آثارم در فهرست قرار ندارد. تمدن کاتولیک به طور مفصل به آثارم پرداخته است، در سه مقاله که در یک مجلد گرد آمده اند که به خاطر خصلت ارتدوکسی بی کم و کاستش قابل توجه است. منظورم این است که یکی از مشخصات آثارم همین است: خصلت ارتدوکسی بی کم و کاست به عنوان جایگاه مسائل. و این مسائل چیزی جز راه حلی مسیحی نمی طلبند. 

 منبع: Intervista a Luigi Pirandello di Giovanni Cavicchioli, «Termini», 1936   

 

نوشته شده توسط اثمار موسوي‌نيا در شنبه هفتم شهریور 1388 |