تبليغاتX
تكه ‌پاره‌ها

تكه ‌پاره‌ها

با رضایت‌خاطر، از سر نیاز  به درددلی  اجباری  می‌نویسم. هنگام نوشتن از زیر بار خونسردی حرفه‌ای‌ام شانه خالی می‌کنم و حتی انتقام خودم را هم می‌گیرم؛ و همراه خودم انتقام خیلی‌ها را می‌گیرم، که مثل من محکوم به این هستند که چیزی نباشند، جز دستی که یک دسته را می‌چرخاند.

این اتفاق می‌بایست می‌افتاد، و سرانجام افتاده است!

انسان که ابتدا شاعر بود، و به احساساتش جنبه‌ای الهی می‌بخشید و می‌پرستیدشان، بعد از دور ریختن احساساتش، که نه تنها مزاحمتی بیهوده بلکه زیانبار محسوب می‌شدند، و بعد از اینکه فرزانه و زیرک گشت، شروع کرد به خلق الوهیت‌های نو از جنس آهن و فولاد و برده و خدمتگزار آنها شد.

زنده باد ماشینی که زندگی را مکانیزه می‌کند!

آقایان، آیا هنوز کمی روح، کمی قلب و روان برایمان باقی مانده است؟ آن را به ماشین‌های حریصی، که منتظرند بدهید! آنوقت می‌بینید و می‌شنوید که چه محصولی از حماقت‌های لذتبخش از آنها بیرون می‌آید.

برای رفع گرسنگی‌شان، زیر فشار شتاب‌آمیز برای سیر کردن‌شان، چه غذایی را می‌توانید هر روز، هر ساعت و هر دقیقه از خودتان استخراج کنید؟

پیروزیِ حماقت به زور و اجبار انجام می‌شود، در پی هوش و مطالعه‌ای بسیار که برای خلق چنین هیولاهایی پرداخت می‌شود، که باید ابزارآلات باقی می‌ماندند و در عوض، به اجبار، به اربابهای ما بدل شده‌اند.

ماشین برای عمل و حرکت ساخته شده، به بلعیدن روح و زندگی‌ ما نیاز دارد. و انتظار دارید که ماشین‌ها، در تولید صد برابر و مداوم‌شان، روح و زندگی‌تان را به چه شکل به شما پس بدهند؟ به این شکل: تکه ‌تکه و به صورت قطعه‌هایی کوچک، همه در یک قالب، ابله و دقیق، که وقتی همه روی هم قرار می‌گیرند، به شکل یک هرم سر به فلک می‌زنند. اما کدام فلک، نه، آقایان! این را باور نکنید. حتی به بلندی یک تیر تلگراف هم نمی‌رسند. با یک وزش فرو‌می‌ریزند و به پایین می‌غلتند، و این ازدحام دیگر فقط داخل نیست بلکه به بیرون هم سرایت می‌کند، می‌بینید چقدر قوطی در اندازه‌های مختلف بوجود آمده است؟ دیگر حتی نمی‌دانیم پاهایمان را کجا بگذاریم و چطور یک قدم برداریم. این هم از محصولات روح ما، قوطی‌های کوچکِ زندگی ما!

می‌خواهید چه کار کنید؟ من اینجا به دوربینم خدمت می‌کنم، آن را می‌چرخانم تا بتواند بخورد. روح به درد من نمی‌خورد. دست به دردم می‌خورد؛ یعنی به درد دوربینم می‌خورد. شما آقایان باید روح را به صورت غذا، زندگی را به صورت غذا، به دوربینی بدهید که من می‌چرخانم. اگر اجازه بدهید، از دیدن محصولی که از آن بیرون می‌آید تفریح خواهم کرد. یک محصول و یک تفریح عالی، این را به شما قول می‌دهم. 

حال دیگر چشم‌ها و گوش‌هایم، به خاطر عادت درازمدت، همه چیز را زیر تیک‌تیکِ این نوع بازتولید‌ مکانیکی شتابنده و لرزان می‌بینند و می‌شنوند. 

نمی‌گویم خیر: ظاهر امر سبک و پرنشاط می‌نماید. آدمي پیش می‌رود، پرواز می‌کند. و بادی که در اثر این شتاب حاصل می‌شود اضطرابی نشاط‌انگیز و چابک تولید می‌کند، و همهی افکار را با خود می‌برد. پیش برویم! پیش برویم چون نه وقتش را داریم و نه شیوهای را می‌شناسیم که با آن از سنگینیِ غم و اندوه، از تلخیِ شرمساری، که در درونمان، در عمق وجودمان باقی می‌ماند آگاه شویم.

آن بیرون، درخششی مداوم، پرتویی کم‌سو و بی‌وقفه وجود دارد: همه چیز در جنب‌وجوش است و بعد ناپدید می‌شود.

چه شده؟ هیچ، گذشت! شاید چیز غمگینی بود؛ اما چیزی نیست، حالا دیگر گذشت.

ولی حسی از زجر و عذاب هست، که نمی‌گذرد. می‌شنوید؟ یک خرمگس که مدام وزوز می‌کند، تیره، کم‌فروغ و زبر و خشن، که پیوسته آهسته پرواز می‌کند. صدای چیست؟ وزوز تیرهای تلگراف؟ چرخش دائم  قرقره در طول مسیر ترامواهای برقی؟ لرزش پرفشار ماشین‌های بی‌شمارِ دور و نزدیک؟ صدای موتور اتوموبیل؟ صدای دستگاه فیلمبرداری؟

آدمي تپش قلب را حس نمی‌کند، آدمي ضربان شریان‌ها را حس نمی‌کند. افسوس، کاش حس می‌کرد! ولی این وزوز، این تیک‌تیکِ مداوم را، آری، و انگار به تو می‌گوید که همهی این دیوانگی هیجان‌انگیز، همهی این جنب‌‌وجوش و ناپدید شدن تصاویر امری طبیعی نیست؛ بلکه در زیر آن مکانیسمی نهفته است، که ظاهراً در پی آن می‌آید، در حالیکه به تندی صدایی گوشخراش و زننده از خود صادر می‌کند.

 درهم شکسته خواهد شد؟

آه، لازم نیست گوش تیز کنید. دچار سرسامی لحظه به لحظه فزاینده، و خشم و غیظی ممتد و غیر قابل تحمل خواهید شد؛ باعث دیوانگی‌تان خواهد شد.

اصلاً، اصلاً و ابداً، نباید در میانهی این هیاهوی مداومِ سرگیجه‌آور، که آدمی را محاصره و سرنگون می‌کند، خیره شد. برچیدن این گذر سریع چهره‌ها و اتفاق‌ها، لحظه به لحظه، و پیش رفتن تا نقطه‌ای که صدای وزوز برای هر یک از ما قطع شود.

برگرفته از رمان دفترهای سرافینو گوبیوی فیلمبردار، لوییجی پیراندلو، این رمان از سوی نشر قطره در دست انتشار است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت   توسط اثمار موسوي‌نيا  | 

داستان اسپاگتی برای دو نفر، نوشته جوزپه ماروتا، ترجمه اثمار موسوینیا، مجله تجربه، شماره 7، دی 1390

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت   توسط اثمار موسوي‌نيا  | 

سید مصطفی رضیئی

خودخواهان. فدریکو توتزی. مترجم: اثمار موسوی‌نیا. نشر افراز: پاییز 1390. چاپ اول: 1100 نسخه. 128 صفحه. 3300 تومان.

پشت جلد کتاب: فدریکو توتزی از آن دست نویسندگانی است که امروزه به اهمیت و اعتبارش پی برده‌اند و نامش به همراه لوییجی پیراندلو و ایتالو ازوو در شمار نویسندگانی قرار دارد که از بنیان‌گذاران رمان مدرن در ایتالیا محسوب می‌شوند. رمان «خودخواهان» از آخرین آثار توتزی است. داریو گاوینای، قهرمان رمان، گویی تداومی از حالت‌های ذهنی و روانی لئوپولود گرای، قهرمان رمان «خاطرات یک کارمند» است. شخصیت در وضعیتی از اضطراب روانی به‌سر می‌برد که در نتیجه‌ی ناتوانی او در گسترش روابطی مناسب با دیگران حاصل شده است. این عدم ارتباط و درک‌ناپذیری به رابطه‌ی عاشقانه‌ی او نیز کشیده می‌شود. اثر از لحنی دانونزویی بهره می‌برد و وقایع آن در شهر رم می‌گذرد، بازگویی ماجرایی عاشقانه در فضای وهم‌انگیز و منحط شهر رم. رمان نوعی کاوش روان‌کاوانه در ذهن شخصیت‌های است، کاوش در منطقه‌ی تاریکی که روان نام دارد...

رمان اروپایی، رمان خیال‌پردازی‌هاست. مردمان این قاره، نزدیک به چهار قرن است که سنت رمان امروزی را همراه زندگی خود دارند و در این سنت، نسل‌هاست به خیال‌پردازی مشغول هستند و تا آن حد در خیال‌هایش خویش غرق شده‌اند که به پوچی رسیده‌اند. این پوچی راه خودش را در زندگی و نوشتن مردمان این سرزمین باز کرده و از طریق ترجمه، به‌دست ما هم می‌رسد. مایی که این سنت طولانی نوشتن را نداریم و درک‌مان از رمان، هنوز به بیراهه می‌رود.

شاید برای همین در درک رمان‌هایی مانند «خودخواهان» دچار اشتباه می‌شویم. ما بلافاصله شروع به همزادپنداری با این اثر می‌کنیم و تلاش داریم تا خطوط نگارشی، فکری و ارزشی آن را به ادبیات خودمان نزدیک کنیم. نتیجه‌اش کتاب‌هایی بی‌سروته می‌شوند که چندان اهمیتی در طول تاریخ ادبیات کشورمان پیدا نمی‌کنند چه برسد بخواهند کتابی جهانی باشند.

اما «خودخواهان» رمانی‌ست که توانسته در گذر زمان، جایگاه خود را در سنت ادبی ایتالیایی پیدا کند و توانسته در گذر زمان، بتدریج خودش را از این سرزمین بیرون بکشد و حالا به دست خوانندگان در جای به جای جهان برسد. داستان رمان ساده است: زندگی کارمندی که موسیقی‌دان است و البته دوستار زنی و... خطوط ساده و معمولی رمانس، خود را کامل کنار می‌کشند تا راوی در ذهنیت خودش غرق شود و خواننده همراه وی، در رم (بیشتر در خیابان‌های شب و روزها در اداره و محیط‌های کاری) روان باشد. آدم‌ها را تماشا کند، بیشتر ساکت باشند و همراه هم فقط ببینند و راوی چیزهایی در ذهن حک کند که برخطوط کاغذ جلوی چشم خواننده نمایان می‌شود.

رمان خواننده‌ای سخت‌گیر و سخت‌خوان دارد و خواننده‌ی عام، تاکنون علاقه‌ای به این مدل رمان‌ها نشان نداده است. این اثر، نمونه‌ای دیگر از آثار نویسندگانی‌ست که می‌خواهند در سنت‌های جنوبی و شرقی اروپا جلو بروند و به‌گونه‌ای، کافکایی بر ادبیات سرزمین خود باشند...

نمونه‌ی متن. شروع فصل اول.

داریو گاوینای به محض بیدار شدن حس کرد بی‌اختیار به فکر فرو رفته است. اندیشه‌اش همچون تکه‌ای مجزا بود که گسترش می‌یافت و به‌خودی خود پیش می‌رفت. و او از این بابت دستخوش نوعی حسرت و بهت‌زدگی شد. 

حال دیگر چند ماهی می‌شد که بدبختی و فلاکت قصد داشت حتی به درون روحش نیز رسوخ کند. اوایل، این مساله را باور نکرده بود؛ و درست هنگامی‌که حتی تکه نانی برای خوردن نداشت، مطبوع‌ترین و پسندیده‌ترین مسائل مربوط به جوانی‌اش برای ساعات متوالی در ذهنش ثابت و خلل‌ناپذیر باقی می‌ماندند؛ و برایش ممکن نبود به چیز دیگری بیندیشد. هرچه بیشتر رنج می‌کشید و ضعیف‌تر می‌شد آن مسائل نیز هر چه آشکارتر و واضح‌تر و به مانند توهماتی قابل رویت بر او پدیدار می‌گشتند. چه جرعه‌های بی‌شمار شیر را که تصور می‌کرد دارد سر می‌کشد: شیری غلیظ، با لایه‌ای چربی نسبتاً زرد رنگ؛ و یا دسته‌ای نان داغ که به تازگی از تنور درآورده و بر روی تخته‌هایی قرار داده بودند.

...

به نقل از وبسایت روزنوشتهای سودارو

همین یادداشت را در وبسایت افراز ببینید

لینک های مرتبط با رمان خودخواهان:

http://www.ketabkhar.ir/fasl/2585

http://www.sabadnews.com/artnews/index.php?news=104140

http://fa.wikipedia.org/wiki/فدریگو_توتزی

http://fa.wikipedia.org/wiki/خودخواهان_(رمان)

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت   توسط اثمار موسوي‌نيا  | 

خودخواهان، فدریکو توتزی

انتشارات افراز، 1390

احساس و عاطفه‌اش نسبت به آلبرتینا، مختصری، به یکی از آن شعاع‌های نوری شبیه بود، که بعد و مسافتی اندک را آشکار می‌سازند؛ و باقی چیزها تماماً نامعلوم باقی می‌مانند. ولی خاطرات ییلاق به حس‌ها و ادراک‌های موسیقایی بدل می‌شدند و اندیشه‌های داریو به نغمه‌ها؛ که روحش تقریباً با آرامش و شفافیتی شگرف می‌سرودشان. آکوردها مطابق تغییر عواطف و احساسات به خصوصی شکل می‌گرفتند، و یک حس با حس دیگر خود به خود هماهنگ می‌نمود؛ و همگی بی‌وقفه در پی هم می‌آمدند. هنگامی که نغمه‌ها آفریده می‌شدند، برایش ممکن نبود که بلافاصله آنها را بشنود؛ چنانکه گویی یک نوع کری تسکین‌ناپذیر مانعش شود، اما، لحظه‌اي بعد، آن نغمه‌ها را به روشني دريافت مي‌كرد با وجود اينكه كمي دورتر شده بودند. و قادر بود بي‌ هرگونه زحمت آنها را بنگارد. طوري كه انگار بر او ممنوع شده بود كه به ميل و ارادهی خويش در اين آفرينش و ابداع سهيم شود؛ و چنان حس مي‌كرد انگار ناگزير از پيروي از آن نغمه‌ها بود. هر بار كه موفق شده مداخله كند، اين آرامش و سكون نيز درهم شكسته بود؛ و مي‌بايست انتظار مي‌كشيد كه به خودي خود بازگردد؛ ضمن اينكه خود را كمي تحقير شده حس مي‌كرد.(از متن کتاب)  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت   توسط اثمار موسوي‌نيا  |