كولاك
«شاهزادگان چشماني براي ديدن اين شگفتيهاي عظيم ندارند،
دستهايشان بهرهاي نميرساند مگر در جهت آزردن...».
اَگريپا دوبينيه، به خدا
كولاكي كه فرو ميريزد بر برگهاي
سخت ماگنوليا طنين ديرپاي
بهاري و تگرگ،
(پژواك بلورين در آشيانهي
شبانهات غافلگيرت ميكند، با درخشش طلايي
كه فرو مينشيند بر چوبهاي آبنوس، بر شيرازهي
كتابهاي بسته بههم، همچنان ذرهاي تابناك
در پشت پلكهاي تو ميدرخشد)
چراغي كه از درختها و ديوارها
رنگ ميبرد و غافلگيرشان ميكند در آن
لحظهي چنان ابديت ـ مائدهي سپيد آسماني
و ويراني را ـ كه در درونت نقش بسته
حمل ميكني به نشانهي محكوميتي كه تو را
به مانند عشق و بيش از آن به من ميپيوندد، اي خواهر غريب، ـ
و آنگاه هياهوي خشن ِ سنجها، لرزش ِ
طبلها بر فراز سياهچال،
پايكوبي رقص اندلسي، و بالا
حركتي چند كه چنگ ميزند ...
مانند آن زمان كه
تو روي برگرداندي و با حركت دست،
با من وداع كردي ـ پيشاني زدوده از ابرِ موها،
تا در تاريكي فرو روي.
ايمان بسياری به تو دارم
به ك[۱].
ايمان بسياري به تو دارم
كه به درازا خواهد كشيد
(هماني است كه تو حماقت ناميدياش)
تا اين كه چراغي از جهان ديگر ويران كند
آن باقيماندهي بيپاياني را كه در آن زندگي ميكنيم.
پس خود را خواهيم يافت نميدانم در چه نقطهاي
اگر مفهومي داشته باشد گفتن نقطهاي كه در آنجا مكاني يافت نميشود
براي خواندن سطري پس از سطر ديگر
از شعر الهي.
ميدانم كه به جز آشكار و محسوس
حياتي ممكن نيست اما حيات ديگر
شايد روي ديگر مرگ باشد
كه فروبسته در خود حمل ميكنيم به ساليان و ساليان
ايمان بسياري به خود دارم
و آن را تو برافروختهاي بيآنكه بخواهي
بيآنكه بداني چرا كه در هر پسماندهي
زندگي در اينجا دامي است
كه از آن هيچ نمي دانيم و شايد
در انتظار ما ميبود گمگشته و ناتوان
از دادن مفهومي به آن.
ايمان بسياري دارم كه مرا ميسوزاند؛ بيشك
هر كس مرا ببيند خواهد گفت مردي از خاكستر است
بيآنكه دريابد تولدي نو ميبود.
شعر به مثابه كنشي انقلابی: گفتوگو با مارينا پيتزی
مارينا پيتزي، شاعر معاصر ايتاليايي در سال 1955 در شهر رم متولد شده است و همانجا نيز سكونت دارد. چندين مجموعه شعر منتشر و مجموعه اشعار ديگري نيز در دست انتشار دارد. به دليل مشكلات نشر در ايتاليا چند مجموعه از اشعارش را در وبلاگهاي شخصي منتشر ميكند. مارينا پيتزي برندهي دو جايزهي شعر و همچنين در سال 2004 و 2005 توسط نشريه اينترنتي Poetry Wave به عنوان شاعر سال ايتاليا برگزيده شد. او جزو هيئت تحريريهي مجلهي Poesia و همكار وبلاگ گروهي La Pooesia e Lo Spirito است.شعر مارينا پيتزي از ساختار، زبان و فرم خاصي برخوردار است. شايد قطعات شاعرانه بهترين توصيف براي شعر او باشد: تكههايي نامرتبط و پاره پاره، همانگونه كه خود اشاره كرده است: «قطعه شكوه ويراني بازمانده است».
ابهام و تناقض موجود در شعر پيتزي، شعر او را تا حدودي به سوي ادراكناپذيري سوق ميدهد؛ از همينروست كه او ستايشگر دانش علمي ـ ادبي است. از نظر وي دانش، علم و فلسفه بهترين مخاطبان شعر ميباشند. شعر مارينا پيتزي بر خلاء، تناقض، بحران و ويراني جهان معاصر تكيه دارد و اين مشخصات به خوبي در تجربه و ساختار زباني و صوري شعر او منعكس ميگردد و بيشك بايد او را از مدرنترين شاعران حال حاضر ايتاليا دانست. شعر او، بر مقاومت، مبارزه و ناسزاگويي تكيه دارد كه از هر مشخصهي آكادميكي و افتخارات مشابه روي برتافته است. به اعتقاد وي شعر كنشي است انقلابي كه نه آموزش داده ميشود و نه آموخته ميشود: «شعر تهيدستي بيكران غني و غناي تهيدست است».
***
شعر از نظر شما چيست و اصولاً چرا شعر ميگوييد؟ مشخصات اصلي و ساختار شعر شما بر چه چيز تكيه دارد؟
شعر ميگويم زيرا به من كمك ميكند تا بر مشقت زندگي چيره گردم، مشقتي كه پيوسته بر سنگيني و بيهدفياش افزوده ميگردد. فقدان مطلق اميد زندگي روزمره را تقريباً تحملناپذير ميكند، و ضرورت سرودن اين برش و شكاف از همينجا ناشي ميشود. شعر نوعي بيان خويشتن و تا حدودي ابراز هويت است عليرغم حذفپذيري زمان.
قطعهي شاعرانه شايد به خوبي توصيفگر چنين شعري باشد؛ اين شعر فاقد طرح، اين لختههاي بيشمار خون و اين سايه روشن قيراندود. شعرها اغلب دقيق و از پيش چيده شده به طور موزون در ذهن متجلي ميگردند. هر قطعه ميتواند به مثابهي داستاني كوتاه و همواره حاوي مضمون زمان و مرگ قرائت شود. بر تكرارپذيري تكيه ندارد بلكه تكيه بيشتر بر تركيبي پيوسته متفاوت و در عينحال يكسان است. ضرورت آرام نمودن جدال مرگبار ميان صدقهي بودن و كل نيستي از همينجا ناشي ميشود. و شعر ميتواند مأوايي باشد جهت نيايشي كه نه ميتوان به آن حكم داد و نه ميتوان آموخت: شعر خود به نيايش بدل ميگردد، عصارهاي واقعي از خشكي ـ آب جهت نمردن از تشنگي. شاعر در طول زندگياش دانشآموختهاي است با چشماني عادتناپذير، با بكارتي زايندهي عالم رويداد. او ناميدن جهان را فروبسته در خود حمل ميكند، بهاي فلسفي ِ بيهيچ ديدي سرودنِ جهاني كه به هيچ رو دركپذير نمينمايد. اما شعر سروده ميشود و سپس همچون امري غير شخصي و متعلق به همگان قرائت ميشود. هيچ رستگاري در ميان نيست بلكه تنها مقاومت در برابر اين فورانِ خون كه همچنان و براي هميشه به شكل لختههايي ناپيدا فرو ميريزد.
آيا تنها به پديدهي الهام شاعرانه معتقديد يا اين كه بر تجربه، مهارت و دانش نيز تكيه داريد و شعر را ثمرهي تأملات و پژوهشهاي طولاني ميدانيد؟
من همچون نوواليس معتقدم كه نبايد شاعر را از متفكر جدا دانست. در اشعار من مكاشفه جاي آن الهام ديرينه را ميگيرد كه من هرگز نه به آن باور و نه آن را دريافت داشتهام. اشعار هر لحظه و هر جا ممكن است سر برسند. من آميختن دانش علمي ـ ادبي را بسيار تحسين ميكنم. تجربهي بشري را هرگز نميتوان به صورت فعاليتهايي دور و نامرتبط از هم جدا كرد. حتي از ضميمهي كوتاه روزنامهاي ميتواند اشعار خوبي زاده شود. شعر انديشه است، البته به طريقهاي انقلابي، و به روشي متفاوت گفتن و بازگفتن ِ بيپايانِ جهان و زندگي يگانه و منفرد شخصي. بايد متقابلاً، تنها تجربهي اساسي و بالقوهاي را نگاشت كه ذاتي و خاصِ زندگي هر شخصي است، اما امر قساوت ميبايست فرجامناپذير باشد، فراهم آوردن هر چه بيشتر زمينهي رسيدن به آن فرزانگي بيپيرايه و سنگدلانه همچون كنشي عاشقانه. و آنگاه، مسكنت ارزشمندِ خواندن نيز بايد نوشتن را همراهي كند، شلاقزدني خلاقانه و پيكارطلبانه ميان خويش و جهان بايستهي تفسير. هدف من تركيب دو جانبهي زبانها، كلاژ زباني و ادغام دورههاي متفاوت زباني و هنري است. حتي ديكتاتوري بيرحمانهي نشر نيز ميتواند انگيزهاي گردد براي يك شعر تازه. در ضمن از دست ندادن مطلق همدلي راستين و يگانه نسبت به خويش و تمام جهان، امري كاملاً اجتنابناپذير است، و اين به دليل شكنندگي شيفتهوار و غرورآميزي است كه ما را از يك حيوان رام و بيدفاع متمايز ميسازد. تمرين روزانه اين طرح تابلووار را تكميل ميكند.
اين تركيب دوجانبه و كلاژ زبانها كه به آن اشاره كرديد، يادآور تجربهي ترجمه است كه با هدف رسيدن به زبان واحد پيش از بابل انجام ميشود و همچنين يادآور زبان ناب در انديشهي والتر بنيامين كه به مدد ترجمه قابل دستيابي است و يا حتي مفهوم استعاري زبان اسپرانتو كه در شعر شما نيز بسيار به آن اشاره ميشود. آيا شما همچون بودلر و پاز معتقديد كه شاعر يك مفسر و مترجم است كه با سرودن شعر، جهان را ترجمه ميكند؟
ترجمه ققنوس[5] جهان رو به ويراني است كه جهان خود زادهي ويراني است. و مقصود ارتباط ناپذيري ذاتي ِ پديدههاي اين جهان / ارتباط ناپذيري ذاتي ِ ميان پديدههاي اين جهان است. يك ضرب المثل ايتاليايي، نميدانم شايد هم رومي، ميگويد"همان بهتر كه شاخ داشته باشي تا اين كه بد فهميده شوي" : و منظور دوري از كل بشريت و حتي خويشاوندي است. اما ترجمه چه آزاد و چه غير آزاد اجتناب ناپذير است. ما زادهي يك جاذبه و اصطكاكيم و همچون پناهندگاني در وطن خويش يا در غربت از دنيا خواهيم رفت. اين جراحت هر موجود زندهاي است و شاعر بيش از هر كس به اين واپسين جهشْ به سوي گمگشتگي نزديك ميگردد. هر شكل هنري، در جايگاهي است كه ترجماني از اين جهان باشد، اما مرگ كه ما براي همديگر به ارمغان ميآوريم، همچنان قدرتمندترين است. كدام مرهم تقليدگر امر الهي است؟ زبانهي آتش[6] ؟ تنها دوري از نيكي راستين به عنبيهي چشم، هر چشمي آسيب ميرساند. به هر صورت اسطورهي ترجمه، ترجمهي هنرمندانه و همزاد بعدِ شاعر، همواره مورد پسند است. آيينه بس فراتر از سايه را باز خواهد تاباند و اخگر به برافروخته نگاهداشتن خشم نيكِ سايه روشن ِ آنسو ادامه خواهد داد. ترجمه شاخ تزييني[7] است كه زبان را از محدوديت تا بيكرانگي به بار مينشاند، هر زباني نسبت به زبانهاي ديگر را. بدين ترتيب، ترجمه كنشي است مبتني بر شفقت، شفقتي شگفتانگيز نسبت به امر انساني. دست ديگري است به سوي ديگري.
و خوانندهي شعر نيز بايد از مهارت و توانايي در فهميدن شعر برخوردار باشد؟ اصولا نقش خواننده در شعر تا چه حد تعيينكننده است؟
قرائت يك شعر همواره قرائتي حياتي بوده است: همچون غاري كه از پيش مسكون بوده و اكنون ترك گفته شده است. در هر حال، سايهها به هر تمجيد تهي، در كتاب آموزشي از مهارتهاي فردي ناپديد ميشوند. همچون شتابي است به حد شادمانهوار حل شدن: نَفَس و قلب در گلو رسيدن بومرنگِ بازگشته را به هديه ميگيرند. قابليتها با فروتني ِ بيل و گودال همخون حاصل ميآيند: سطح با حداكثر شدت متمايل شده و متمايل ميكند. هر خوانندهاي شيرهي غذايي است جهت حيات بخشيدن به واژه، و خواندن همچون جواهري در سينه، همچون سينهاي جواهرنشان باقي ميماند. شعر با به خود فشردن بهترين جواهرات، همسر واپسين شخص از طبقهي نيكخواه و بيرأي ميگردد، حضور ـ غيبت مجموعهداري نه هرگز از طبقهاي مردهپرست[8]. بر سطح آب يا در عمق مغاكهاي دريايي آن جدال عاشقانه به همراه ملايمتِ انفجارآميز و گاهبگاهِ تنها و تنها يك كلمه: از اينجا تا آنجا از همانجا تا همينجا و اينجايي كه من هستم و ما هستيم. دريانورد جسورِ نشانه چه با مفهوم يا برخلاف مفهوم يا بيمفهوم و در هرحال با كيفيت سوزني كه از ميان ميگذرد بيآنكه هرگز زخمگين سازد تا خوني جهت سرشكستگي بريزد. خوانندهي شعر قهرمان بزرگ خويشتن است بيهيچ پاداشي.
شما در مصاحبهي سابق خود اشاره كرده بوديد كه شعر محكوميت، خلاء مطلق و امري است مقدس و در عين حال شيطاني. با توجه به اين كه ردپاي چنين خلاء و تضادي در شعر شما كاملاً مشهود است، بخصوص در تجربهي زباني و اين مشخصهها در اشعار جديدتان رو به افزايش نهاده؛ شما اين تجربهي زباني خاص خود را كه در راستاي چنين مشخصاتي است چگونه توضيح ميدهيد؟
اغلب چيزي انجام ميشود تا چيزي ديگر كه تحملناپذيرتر است، تحمل گردد. اين غار رازآميز واژه كه به حد توانايي شاعر تعالييافته اينگونه در نظرم پديدار ميگردد. كنشي است دردآور و ذاتاً لازم تا رفتهرفته و به طرزي برقآسا درك كنيم كه تسخير شدهايم، كه محبوس و محكوم هستيم: از اين رو، گاهگاهي، ميتوان اين رنج را تخفيف داد با از برخواني بر روي صحنهي نمايش توسط صدايي ديگر كه بيرون ميجهد، و حتي اگر صداي خود شاعر نيز باشد باز هم صدايي ديگر است. اما خلاء با ضربات صوتي روي شانه پر نميشود؛ توفان بقا جايي ديگر و واقعاً ناخوشايند را باز ميتاباند از اينجا تا آنجا تا آنسوتر و تا اينكه به مغاك رسد به همراه پژواك شعري كه به خوبي شكل گرفته است. شاعر نسخهبرداري صنعتگر است كه به هر فقدان تجديد حياتي بازگشت موج را از سر ميگيرد، پراكندن سوگواري را از همان چيزي كه با مهارت ساخته، اين محكوميت به بازنمايي كل زندگي، بيوقفه، بيلحظهاي آسايش به هنگام روز و شب، وقف نمودني مداوم است و همواره متفاوت و تغييرپذير. همچون محكوميتِ شكوهمند و تكرارپذير شاگردي كه فروتنانه به محض دراز كشيدن در بستر ميبايست از جا برخيزد جهت نگاشتن شعري ناگهاني تا بدين ترتيب به خاطر اطمينان به حافظهي خويش آن را از دست نداده باشد. تقدس در عدم خيانت، و شيطانصفتي در ايمان بدون اجبار و يا ايمان به ريشخند زندگان است. و آنگاه، حس فقدان مقاومت در اثر كمخوني يا پرخوني، دفاع را در هم ميشكند و زخمي سرگشوده بر جاي ميماند. عدسي زيبا و قوي چيزي را آشكار نخواهد كرد مگر واژگان قرص ناني كه بر مكاشفه و بر جريان تجليگونهي صحنهپردازي تكيه دارند. و اين سودمندي ِ صمغ تاكيدي است بر واپسين خزه در شكافِ عدم توانايي باغ شگفتيها، بلكه تنها نيروي پسو پيش كشيدن تخته سياهي كه دختر ـ ثمرهي آتشفشان است.
استعارات و تمثيل در اشعار شما بيشمارند؛ اما بزرگترين استعارهي شعر شما سكوت است كه به مفهومي دروني بدل گشته و تا حد بسياري در زبان و فرم انعكاس پيدا ميكند. مكثها، فواصل زماني و تكرارها اين سكوت را تشديد ميكنند طوري كه انگار زبان به سوي نوعي عدم حضور و غيبت پيش رود؛ شما اين امر را چگونه توضيح ميدهيد؟
بزرگترين خواستهي من اين بوده و هست كه ايكاش متولد نميشدم. تولد مرگ را به همراه دارد و هيچكس و هيچچيز نميتواند آن را انكار كند. البته در اين ميان خوشبينان آشكارا راهحل زيستن را پيش رو ميگذارند: براي من تنها انتظار كشيدن نتيجهي نهايي است كه بيهيچ اميدي در خاكستر فرو مينهم. بدينترتيب، سكوت، فضايي اهريمني و شكننده به خود ميگيرد كه هيچ واژهاي را ياراي شريك شدن با آن نيست. شعر، پس از كشتارگاههاي دستهجمعي نازيست و مفسدين ديگر، از خاكستر آتشدان جوانه ميزند بيآنكه انتظار ظهور ثمرهي آن باشد. شعر خود به كشتار خويش مينشيند. و با اين وصف بيشتر مناسب بخشيدن بقايي است در ليمبو[9] ، و يا دريچهاي تنها جهت دمزدني بيبازدم. و عليرغم اين ميدانيم كه زندگي ميكُشد و كُشته ميشود تا بتواند بقا يابد. شاعران اغلب واپسين طبقهاند چرا كه پيامآورانِ هيچاند و اغواگران ـ اغواكنندگاناند؛ پيشگامانِ برنشاندنِ پرچمي خيالين بر حاشيهي مصب رود يا بر كنارهي پرشكوه دلتا. امروزه مسيرهاي پرمانع و هزارتوها پيش از آغاز بازي تراژدي ـ طنزگونهي انساني به استخوان تقليل يافتهاند. با اين وجود فشاري بر ما چيره ميگردد و با گفتن اين كلمات بر ما شفقت ميورزد: بدو، شركت كن، خود را وقف چهار راه هر لحظه كن! هيچ رهايي و قطعيتي نيست، تنها پاياني شبحوار و نوازشگر.
بيماري در آثار بسياري از شاعران، نويسندگان و هنرمندان مفهومي استعاري پيدا ميكند. رسالت فلسفي بيماريها چيست و چه ارتباطي ميان بيماري و آفرينش هنري وجود دارد؟
يك رابطهي پذيرش متقابل عاشقانه. بيماري عنوان خواهرخواندگي اثر را داراست بيآنكه تكوين خلقالساعه سرشك و سرور را از آن خود كند. ابزار هنري اغلب احاطهمندي و جبرِ بيماري را در هم ميشكند و باطل ميسازد و موفق ميشود كه در واژه، در رنگ، در تصوير سينمايي و در ثمرهي هنري هر ابزاري حل و مستقر گردد. تسكين هنري از بيماري دلتايي ميسازد كه به آنسوترها منشعب ميگردد. چوبپاي بلند و باريك رفتهرفته در دلقك حل ميشود تا اينكه به آبچالهاي كوچك ميرسد كه از انعكاساتي ديگر غني است. اين قدرتِ هيچ است كه از هيچ، چيزي ديگر پديد ميآورد، همچون قطعهاي درخشان از كلياتي منتشر نشده براي خواندن. و اينگونه است كه از بيهودگي ِ رنج كشيدن ثمربخشي تحقق مييابد كه نيرويي به تفكر ميبخشد: نمايش شادي ِ پيروزي در بيرون كشيدن اين ثمربخشي به همراه زنجيرهاي از آن چيزي كه همسان با حقيقت نخستين عمل كند. اما نخستين فرياد نوزاد در هر حال انباري براي به يغما بردن دارد، نغمهاي قابل ستايش براي بوسه زدن با تسكينِ روي برتافتن از بيابان نخستين كه اثر تازه شكل گرفته را به خود افزوده است. البته اغلب چنين به نظر نميآيد و سبد در كمين است، اما دوران خود دانشآموختگي ميتواند رسيده را از كال، و يك لقمه غذاي خوشطعم را از دهان تهي تمييز دهد.
چه تفاوتي وجود دارد ميان شاعراني كه انزوا را بر ميگزينند و برخي شاعراني كه پيوسته در محافل ادبي شركت ميجويند؟ چرا بسياري از شاعران و نويسندگان بزرگ در دوران حيات خويش ناشناخته باقي ميمانند و اغلب با سكوت جامعهي ادبي در قبال خود مواجه ميگردند؟
ايتاليا هرگز شاعرانش را دوست نداشته، لااقل در دوران حياتشان به جز مواردي نادر. بايد بتوان خود را به ناشري "فروخت" كه توقع جسارت و حضوري پيدرپي و فرصتطلبانه دارد. انزواي شعر سرودن تسكينناپذير است حتي از طريق خوانش عمومي ِ اندك يا تقريباً هيچ. مختصر اينكه، شاعر خود بايد عهدهدار خويش باشد، از طريق ايجاد روابطي شخصي و عمومي جهت انتشار پنهاني توسط ناشري معتبر. كسي كه خود را خارج از اين قاعده بداند، از دست رفته است. خشونت نسبت به خويش سودمند است جهت كسب حداقل يا حداكثر تقابل پژواك و خوانندگان و نشر كتاب به طور حرفهاي و با سرمايهگذاري ناشر. اما شعر زادهي وجود است و اگر وجود در انزوا و مشخصهي "ناخوشايند" پنهان باقي بماند… عالي نوشتن كافي نيست، جسمانيت حضور اجتنابناپذير است. اين دو امر اغلب با هم تطابق ندارند و به فراموشي سپرده شدن همواره در كمين است، بلكه قطعي است. نسل بعد نيز چندان اطمينانبخش نيست و خلاصه اينكه وقتي به نقطهاي بيبازگشت ميرسيم، ديگر چندان اهميتي ندارد.
شاعران ايتاليايي و غير ايتاليايي محبوب شما چه كساني هستند؟ آيا در دورههاي مختلف شاعرانگي خود از اين شاعران الهام گرفتهايد؟
شعر ميتواند از هر چيزي جوانه زند، از سايهاي، روشنايي، گرد و غباري. به بيشكلْ شكل و هياهو را نظم ميبخشد. اشعار شاعراني چون سلان، ديكنسون، روسلي، اينسانا، اودن، مورد توجه منند با حالتي از تشابه و همانندي. در اينجا نوعي"فرمپذيري" مداوم روي ميدهد به سوي فرم بكر و نخستين دلشكستگي ِ شيفتهوارِ شعر سرودن؛ حتي پس از پيمودن مسافتي از مرگي كه در غايت سر زندگي پديدار ميگردد: كل زندگي به شعر بدل ميشود، از خلال شعر نگريسته ميشود كه در نتيجهي لازمه ـ تطابق نگاه زاده ميشود. حقيقتي رو به افول كه در آن هر شكل دفاعي رو به فروپاشي ميرود. فراتر از هر شاعري.
با كداميك از نويسندگان و شاعران ايراني آشنايي داريد؟
فروغ فرخزاد و خيام
و به عنوان آخرين پرسش، آيا حرف ناگفتهاي داريد؟ چه پيامي براي خوانندگان فارسيزبان خود داريد؟
مايلم سكوت كامل دركپذيري و رازورزي ِ واژهي رو به سوي رياضت را درك كنم. هر آنچه كه نوشتهام، تهيدستي ِ مقصودم بوده، و نميتوانم از آن چشمپوشي كنم: اين غرور عظيم شعر است: ناتواني در اجتناب از نگاشتن دربارهي / نگاشتن ِ امر مجسم در لحظهي ميرا: قساوت ـ نيكي بند ناف تولدي كه تكهتكه ميكند و تكهتكه ميشود. تكههاي نان را گرد ميآوردم و اميد دارم كه يكي از اين تكهها به راستي خوراكي باشد براي شادي.
2- اشاره به عيد خمسين يا پنطيكاست كه در آن روح القدس به شكل شعلهي آذرخشگوني بر رسولان نازل شد و نعمت زبان را به آنها هديه داد.
5- Limbo طبقهي اول دوزخ يا كنار دوزخ. ارواحي كه به دليل مسيحي نبودن از راه يافتن به بهشت محرومند و همچنين ارواح كودكان تعميد نشده در آنجا به سر ميبرند.
در سوگِ جهاني رو به ويراني، درنگی بر زبانِ شعر و ساختارِ اندیشهی مارینا پیتزی
Giovanni Boccaccio
Boccaccio è uno dei più noti scrittori trecenteschi. In giovane età, partì da Firenze per
In suo capolavoro intitolato «Decameron» gode un᾽alta posizione nella letteratura italiana. In tale opera dieci giovani, tre ragazze e sette ragazzi da 18 a 21 anni si recano alla montagna per sfuggire dalla peste di
Il sistema di scegliere una
Le novelle di Decameron sono racconti laici e non si trattono mai delle questioni religiosi e morali. La cornice e la rubbrica vengono considerati due dei più importanti caratteri di quest᾽opera. La rubbrica consiste in un introduzione che comprende il riassunto della storia in se stessa; e la cornice riguarda l᾽argomento scelto dalla
Essi volevano dimenticare tutte le sofferenze subite in quella città, dunque a causa di ciò si sono rifugiati nella montagna. L᾽intenzione di dimenticare i dolori e godere la bellezza della natura, hanno fatto sì che i giovani dimentichino il proprio scopo vale a dire la fuga dalla morte, ragion per cui il lettore perde la principale cornice.
Boccaccio gode di una personalità sociale ed si oppone a ogni isolamento. Il mondo designato da lui per i suoi lettori è un mondo reale e fedele alle tradizioni e alle usanze. Secondo lui, se una delle sue opera sia licenziosa, ciò non è il segno della immoralità dello scrittore, anzì dipende alle opinioni dei lettori.
Questo scrittore trecentesco è il primo prosatore nella storia della letteratura italiana. Prima di Boccaccio, sono state composte due due opere in prosa intitolate «Il libro dei sette savi» e «Il novellino» di autori ignoti. Secondo l᾽opinione dei ricercatori e dei critici il primo libro non gode di sufficiente celebrità nella letteratura Italiana il che è dovuto probabilmente alle origini orientali dell᾽opera che poi è stata tradotta in italiano, francese o spagnolo. Quest᾽opinione è confermata dalla sua cornice molto simile a due opere orientali: Il libro
«Il novellino» ovvero «cento novelle » comprende circa 96, 97 racconti. In tale libro esiste una rubrica, però non si vede la cornice. c᾽è una differenza tra la rubrica del Novellino e quella di Decameron: Nel Decameron la rubrica include anche il risultato della storia ma nel Novellino la finale viene risparmiata. «I sette savi» e «Il novellino» hanno la finalità pratica, ma la finalità di Decameron viene considerate una finalità letteraria. La finalità che si vede in questi due libri è una finalità distinta, ma quella di Decameron non è così; per esempio Boccaccio nella novella di tre anelli, dice che il capo della famiglia ha la dignità di avere l᾽anello, però non viene scoperto finalmente chi ottiene l᾽anello.
Francesco Petrarca
Francesco Petrarca è un famoso predecessore
L᾽irrequeitezza dell᾽anima di Petrarca è molto elevata rispetto a quella di Boccaccio, ma nonostante ciò l᾽influenza letteraria di Petrarca è maggiore negli scrittori da egli succeduti per esempio, quest᾽ influenza si vede nell᾽altra opera di Boccaccio, «Il corbaccio» il quale è stato scritto nello stesso stile di Secretum che è una conversazione immaginaria. In quest᾽opera Boccaccio rivela una pietà verso le donne. La presenza di una donna chiamata Laura nella vita di Petrarca viene considerata una delle importanti differenze tra questo scrittore e Boccaccio. Secondo l᾽opinione di alcuni critici questa donna non esiste in verità, ma la sua presenza reale o immaginaria crea una grande evoluzione interna in Petrarca, però nella vita di Boccaccio non esistono amori così metafisici e le sue amate erano le solite cittadine. In Secretum si puo vedere il contrasto tra la natura umana e le educazioni umane.
Poiché dobbiamo esaminare solo le opera in prosa, ragion per cui si deve rinunciare alle grandi opere in poesia di alcuni scrittori come: Ariosto, Boiardo, pulci, …
Franco Sacchetti
L’altro scrittore che potrebbe essere paragonato con Boccaccio è Franco Sacchetti. Il suo capolavoro è "Tre cento novelle" di cui 82 sono perdute.
In questo libro non esiste la cornice. Sacchetti era cresciuto nella corte ed i personaggi delle sue novelle sono i nobili e le persone di alta cultura ma i personaggi citati da Boccaccio sono umili. Boccaccio visse per un breve periodo alla corte, ma la vita cortese non gli dava soddisfazione, a causa di ciò si rivolse alla vita borghese per cui l’argomento principale delle novelle di Boccaccio è la borghesia.
Sacchetti compì molti viaggi come Boccaccio passando la maggior parte della sua vita nell’ambascerie. Le novelle di Sacchetti sono in verità la descrizione della vita quotidiana della gente di quel tempo e maggior numero di esse includono le esperienze di Sacchetti, ma le novella di Decameron sono una raccolta delle novelle antiche italiane. Come se fosse con Decameron si vuol rinnovare le antichità.
Sacchetti dice: "io scrivo tutto ciò che vedo".
Infatti, leggendo questo libro, il lettore pensa che l’autore s’intendeva di comporre un’autobiografia. Bisogna ricordare che ci sono altre differenze tra l’opera di Sacchetti e quelle di Boccaccio:
L’ambiente è pieno delle limitazioni morali, che costringe Sacchetti a rispettare i principi morali, ma Boccaccio non dava assolutamente importanza alle limitazioni morali e rispettava la libertà dell’opinione e dell’atteggiamento.
Tutte le novelle di Sacchetti vengono considerate lettera dedica. Nel Decameron si vede un sistema teatralizzato, il quale è stata creata per la prima
La presenza negativa
Giovanni Sercambi
Giovanni Sercambi è lo scrittore cinquecentesco e la sua importante opera è il «novelliere» che contiene 155 novelle le quali hanno la cornice come il Decameron.
Questo scrittore era un mercante. I mercanti erano delle persone che raccontavano le storie che sentivano ed a causqa di ciò Sercambi deve assomigliare molto a Boccaccio in questo caso; perché entrambi raccoglievano le novelle popolari. Egli è un intelletuale borghese, ed era più psicologo che moralista. Le questioni umane lo attraggono per per le lezioni che potranno trasferire all’uomo.
I racconti
Nel novelliere siamo lontanissimi dai giri eleganti, dalla cortesia, e dalle belle e pronte risposte di Boccaccio ed invece siamo prossimi alle facezie dell’età umanistica.
Il Sercambi, non per nulla ha un certo debole per le novelle
Il sercambi dimostra tutta la sua insensibilità per la struttura poetica della novella de Andreuccio di
Sercambi non si cura di addolcire il racconto con un lieto fine romanzesco e si tiene al suo verismo aspro e grave prediligento (al solito) il trionfo della giustizia
Iacobo Sannazzaro
Il suo capolavoro è l’Arcadia. L’Arcadia è uno stile in cui I poeti si ispirano dalla natura, il che è il simbolo della liberazione da ogni obligo creato dagli uomini nella società umana. Le opere scritte in questo satile sono semplici e scorrevoli.
Boccaccio era uno scrittore della città, ma nonostante ciò non lasciava mai la natura. Nel Decameron, la fuga dei giovani alla montagna afferma che Boccaccio dava importanza alla natura come un luogo per dimenticare la tristezza. Sannazzaro in
Nella stesura definitiva consta di 12 prose e 12 egloghe, di un proemio e di un congedo. Nell’insieme si presenta come un romanzo bucolico o pastorale il cui disegno ricorda la vita nuova di Dante e ci riporta anche al modello di alcune opere minori boccaccesche in prosa e versi variamente intrecciati.
L’Arcadia è un’opera che occupa un posto di indiscutibile valore nello svolgimento della prosa italiana: in essa, infatti, risulta felice la fusione della tradizione letteraria volgare(frutto di una attenta lettura del Boccaccio) con la lezione della prosa umanistica, secondo una direzione espressiva che tende a trasformare la lingua e la letteratura completamente nel secolo.
Masuccio Salernitano
Le novelle sono proposte come effetivamente accadute, erecenti, riferite, talvolta con precisione, all’esperienza degli ascoltatori. Quanto ai personaggi delle novelle siano essi alle prese con la loro natura o con la fortuna, l’autore non muove un dito per loro, nè versa una lacrima sulla loro9 sorte: essi sono gli strumenti di una dimostrazione. La loro parte è tanto precostiuita, che molte volte è la sua struttura obbligatoriamente e imperterritamente ipotattica, stanno a significare questo rapporto di necessità.
Niccolò Machiavelli
Egli era uno dei più noti scrittori e trattatisti nonché un commediografi
Tra le sue opere maggiore si può citare «Il Principe» e «Mandragola». «Il Principe» viene considerato un libro politico. Tale libro comprende 26 capitoli. La prosa
Machiavelli nel «Principe» credeva nel fato ed egli all’uomo che non rispetta gli impegni contrappone il principe destinato, per la forza della sua volontà a prendere nelle mani il governo dello stato e a reggerlo duramente, secondo il
U’altra opera di Machiavelli intitolata «La Mandragola» è un opera letteraria. Tale opera, commedia in cinque atti, in prosa è non soltanto una delle commedie più riuscite
Con occhio impassibile Machiavelli osserva il mondo di astruti ipocriti e di imbroglioni meschiniche si muove nella commedia; li dipinge severo ed impalcabile, riconfermandoli pessimismo intorno agli uomini che già aveva informato il
Nell’opera di «Mandragola» si può vedere la beffa, la quale è il travestimento, come nel Decameron. Però nel Decameron lo scopo di tale beffa non è lo scherzo ed il divertimento anzì dimostra il potere delle donne e il riavere dei diritti perduti. Infatti, la beffa nell’opera di Boccaccio ha uno scopo distinto.
Dando uno sguardo all’opera di «Mandragola» si può capire che è un’opera antichiesa nonché un’opera licenziosa come Decameron.
Ma nei periodi dopo di Boccaccio la beffa letteraria veniva considerata come un mezzo per deridere le donne. Ma comunque la beffa letteraria esistente nelle opere degli scrittori di diversi secoli si tratta di donne.
Senza dubbio l’Italia del trecento ha grandi differenze con l’Italia del trecento ha grandi differenze con l’Italia del cinquecento e durante questi secoli sono stati avvenuti grandi trasformazioni in Italia come le guerre interne, riforma, controriforma che hanno avuto molte influenze negli scrittori di quell’epoca.